<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> شازده کوچولو</title>
<link>http://leylibehbahani.blogfa.com/</link>
<description>در جستجوی زمان از ياد رفته</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 12 Dec 2007 14:55:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اینجا لندن</title>
<link>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;دوستان عزیزی که اینجا سر می زنید، مرسی! من را شرمنده کردید.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;حقیقت اینه که، از آنجایی که درگیر درست انگلیسی حرف زدن هستم، فارسی نوشتن دوباره سخت شده. با اینکه دلم میخواهد سعی کنم و اینجا بنویسم، همیشه وقتی غرق در چیزهای نو هستم و در کشف و شهود، بیان احساساتم برای دیگران سخت است چون مورد قضاوت دیگران قرار گرفتن وقتی هنوز خودم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;نمیدانم چه قضاوتی براتفاقات بگذارم، دشوار است. ترس من همیشه آنست که تجربیات من در غرب برای مخاطب ایرانیم قابل هضم نباشد و خوب شکی نیست که بیشترین مخاطبین من را ایرانیها تشکیل می دهند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;لندن بی شک آزاد ترین شهری است که من تجربهُ زندگی در آن را دارم و دانشگاه من، مدرسهُ شرق شناسی، بی شک اولین دستگاه تربیتی که به آن احساس تعلّق می کنم. اینجا گوناگونی بسیار است و قضاوت مستقیم دست کم به صورت نسبی اندک.&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;امیدوارم در تعطیلات بتوانم بیشتر با شما باشم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Dec 2007 14:55:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leylibehbahani&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>leylibehbahani</dc:creator>
<guid>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان از یاد رفته 15</title>
<link>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;2001.09.30&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;نوشته های آخرم را که خواندم فهمیدم که به سطح آمده ام. عمق احساساتم کمتر است&amp;nbsp;و&amp;nbsp;در من ته نشین شده اند و من به زندگی اینجا عادت کرده ام. عادت! نمی دانم باید از آن خوشحال بود یا نه.... اینرا می دانم که از زندگیم راضیم.&lt;BR&gt;امشب سوفی برمیگردد آلمان. نمیدانم رفتنش چه تاثیری بر من خواهد گذاشت. این روز ها با وجود او بسیاری از دلتنگیهایم تسکین پیدا کرده بودند.... حالا که او جلوی من نشسته و تا چند ساعت دیگر خواهد رفت... نمی دانم... اما من همیشه به استقبال موقعیت های جدید میروم.</description>
<pubDate>Wed, 12 Sep 2007 14:07:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leylibehbahani&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>leylibehbahani</dc:creator>
<guid>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان از یاد رفته 14</title>
<link>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;2001.09.23&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;ا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;مروز یکشنبۀ زیبایی بود. مثل یک جمعۀ خانوادگی. همه خانه بودیم و مشغول شسشو و رفت و رو! با دختر سوئدی&amp;nbsp;۱۸ ساله ای که به اتاق چهارم خانه آمده گپ زدم. ساده و بی شیله پیله به نظر می آد، تا حدی هم حتی احمق! همان بهتر که هم خانه ایها احمق باشند. این زرنگ بازیهای الیزابت آمریکایی و مادّی بودن زیادش را هیچ دوست ندارم. آدم مادّی در تمام زمینه ها تنها به فکر منافع خودش است&amp;nbsp;نه فقط در مادّیات....&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;اسم دوست جدید من سوفی است.&amp;nbsp;۲۱ ساله و آلمانی است. امشب خیلی با هم حرف زدیم و از او خیلی چیز ها یاد گرفتم. از یک خانوادۀ انتلکتوئل می آید. مادرش فلسفه خوانده و کتابفروشی دارد. پدرش نویسنده است. خانوادگی از ده سال پیش گیاهخوارند. &lt;BR&gt;سوفی بعد از اتمام دبیرستان یکسال داوطلبانه به اُسلواکی رفته تا در خانۀ سالمندان کار کند. در آن یکسال با فرهنگ آنجا و نوع زندگی آشنا شده و زبان اسلواکی یاد گرفته که شاید هدف اصلی او از این سفر بوده. همانجا تصمیم گرفته به تئاتر که همیشه دوست داشته بپردازد و برای همین بعد از بازگشت به آلمان چون ورود به مدارس بازیگری سخت بوده، تصمیم گرفته فعلآ در یک مدرسۀ خصوصی تئوری تئاتر بخواند ولی به قول خودش در پایان تحصیلاتش &quot;هیچ چیز&quot; نخواهد بود.&lt;BR&gt;در دوسلدورف به دنیا آمده و زندگی کرده اما چون از جو خرده بورژوای شهر بدش می آمده تصمیم گرفته به یکی از شهرهای شرقی آلمان بره چون هنوز هویت خودشان را حفظ کرده اند و مردمانش برای یک دقیقه بیرون رفتن خود را نمی آرایند و خوب البته بسیار ارزان تر از شهرهای غربی اند. در حال حاضر در لایپسیش زندگی می کند. حالا هم یکماهی اینجاست تا ایتالیایی بخواند.&lt;BR&gt;هر روز با هم حرف می زنیم و زندگیهامان را با هم مقایسه میکنیم. امشب از همیشه صمیمی تر بودیم. بعد از کلنجار زیاد با خودم بالاخره از او پرسیدم که آیا تا به حال با مردی رابطه داشته؟ همانطور که نمی دانم چرا ولی حدس می زدم سوفی تا به حال با مردی رابطه نداشته. از&amp;nbsp;۱۶ سالگی هر وقت عاشق پسری شده، به محض بوسیدنش حالش از کاری که کرده بد شده. &lt;BR&gt;خوب مشخص است که اینقدر برای من این ماجرا جالب بود که باید می فهمیدم چرا و چطور دختری که در یک خانوادۀ انتلک بزرگ شده، آنهم در یکی از کم تابو ترین و مدرن ترین جامعه ها و خودش هم از خاکی ترین دختر هایی که دیده ام...چطور و چرا اینقدر عذاب وجدان یا هر چه که هست که حال او را بد می کند دارد؟ چون من فکر میکردم عذاب وجدان و یا حال بد در قبال مسائل جنسی فقط مال امثال ماست که از&amp;nbsp;خود ۷&amp;nbsp;سالگی با &quot;گناه&quot; آشنا شده ایم. مال مایی که پدران و برادران غیرتی داشته ایم. مال ما که به طور متوسط ماهی یکبار انگشت شده ایم و متلک هم روزی یکبار شنیده ایم. مال ما که....بی خیال! لیست طولانیه. برگردیم به داستان سوفی.&lt;BR&gt;از او پرسیدم چرا چنین حسی داشته؟ پاسخ او این بود که او از کلیشه متنفر است. کلیشه در آلمان دوست پسر داشتن است و چه و چه و&amp;nbsp;او هم با سرکشی&amp;nbsp;از شبیه&amp;nbsp;این کلیشه شدن&amp;nbsp;فرارکرده. شاهکارنیست که&amp;nbsp;من در ایران و سوفی در آلمان هر دو سرکش بوده ایم، خلاف جریان آب حرکت کرده ایم و&amp;nbsp;از کلیشه ها فرار اما&amp;nbsp;کلیشه هایی که کاملآ با هم متضادند: زن در آلمان و زن در ایران؟! من و سوفی هر دو برای همین تنها بوده ایم و پر از شک در انتخاب.... آدمها همه جا به دلایل متفاوت مسیر های مشابه پیشه میکنند. یا شاید به دلایل مشابه مسیرهای متفاوت!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوفی آهی میکشد و&amp;nbsp;می گوید اینقدر آزاد زندگی کرده که آرزو میکند همانطور که در ایران به من امر و نهی میکرده اند، کسی به او نیز میگفته&amp;nbsp;که چه&amp;nbsp;بکند یا چه نکند! &lt;BR&gt;تحمّل آزادی مطلق سخت است.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Sep 2007 23:48:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leylibehbahani&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>leylibehbahani</dc:creator>
<guid>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب بخیر ایتالیا، صبح بخیر انگلیس</title>
<link>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>آقا ما جدآ رفتنی شدیم! &lt;BR/&gt;هیچی...همین. &lt;BR/&gt;ایتالیا جان! اگر بار گران بودیم و.... پروجا جان مرسی که ما را ساختی! &lt;BR/&gt;انگلیس...وایسا که اومدم! لندن آماده باش!&lt;BR/&gt;داستانهای لیلی شش سال پیش و تازه به ایتالیا اومده فعلآ در همین فرم شماره دار &amp;quot; زمان از یاد رفته&amp;quot; تا ده روز دیگه که رخت بر بندم (انشا الله!) ادامه دارند....&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Sep 2007 22:27:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leylibehbahani&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>leylibehbahani</dc:creator>
<guid>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان از یاد رفته 13</title>
<link>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;2001.09.22&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;از اینکه یک هفته است که ننوشته ام هیچ خوشحال نیستم....&lt;BR&gt;اینجا وقتی آدمها در خیابان نیستند به من خیلی نزدیکتر است. طبیعت، حیوانها، طلوع و غروب خورشید و حتی صدای ماشینها همه و همه آشنا هستند. ولی آدمها که به این تابلو وارد میشوند همه چیز فرق میکند. اتفاقات، تجربه ها و زندگی با آدمهاست که درجای دیگر، دیگر میشود.&lt;BR&gt;از صبح در فکر ایرانم. ساعت به ساعتش را تصور میکنم. مدرسه ها باز شده اند. امروز شنبه است. حس تازگی، آغاز.... آی یک لحظۀ کوتاه دلم فشرده شد. دلتنگی، کلمۀ زیباییست. اینجا بارها از یاد آوری بوی تهران تازه نم از باران، رنگ نور روی کوههای البرز، صورت آدمها و حرفهاشان، دلم فشردۀ فشرده که شد، فهمیدم، برای اولین بار فهمیدم چرا می گویند دل تنگی!&lt;BR&gt;شاید امروز برای اولین بار است که اینجا افسرده ام. مسائل سیاسی اخیر حس نا امنی زیادی به من می دهند. نا امنی تها چیزیست که مرا از پای در می آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته ای که گذشت سفری بود از من به...نمی دانم اسم آن چیست. به دختری معمولی که در پروجا درس می خواند. نه دختر ایرانی که آمده در پروجا درس بخواند. وقتی به آن آگاه شدم از او بودن خوشم نیامد. تصمیم گرفتم سفرم را به او تمام کنم. دلم برای گل سرخ سیارۀ خودم تنگ شده بود، گرچه که با او بودن هرگز همیشه آسان نیست.&lt;BR&gt;تصمیم گرفتم حماقت های تکراری نکنم. اگر هم کردم ادامه ندهم. در حکم مسافر همه چیز را میتوان سریع پایان داد. بدون واهمه ای از &quot;از دست دادن&quot; یا ترس از &quot;دوری&quot;. اصلآ از دست دادن و دوری دیگر بیش از این چه معنایی می تواند برای من داشته باشد وقتی که من از همه آنچه داشتم و بودم دورم؟ دورِ دور به اندازۀ ساعتهای متمادی از تجربه....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر وقت نوشته های پیشینم را می خوانم همه به نظر تکراری می آیند. ذهنم حول همان چیزهای تکراری میگردد تا شاید پاسخی برای آنها بیابد آنهم با بی صبری. من آدم بی صبری هستم. اما بی صبری را دوست دارم، چون برای من خیلی وقتها نتیجۀ خوب داشته. بی صبری زیبا. اما هرگز بی مسوولیتی ام در قبال خودم برایم موجّه نیست....&lt;BR&gt;دست شستن از زندگی در ایران، دوستان، روابط...دست کشیدن از وقتهای تلف شده، بی عملی، سرگرم شدنهای آنی در ایران و حالا دوباره بدست آوردن همینها، دقیقآ همینها، حالا در جای دیگر، حماقت است. من می خواهم، می خواستم تجربه های دیگری کنم. &lt;BR&gt;این منم که برای اولین بار برای خودم مرز می گذارم و حدّ تعیین میکنم. هیچکس جلوی مرا نخواهد گرفت. نه تابو های جامعه، نه پلیس، نه خانواده و نه دوستان. کسی را با من کاری نیست. کسی هم به من کمکی نخواهد کرد. کمکی که تا بحال از ان می گریختم دیگر وجود ندارد. منم که باید گوش خودم را بکشم. درد این ملامت سازنده است. خواهم فهمید چه چیز در من حقیقیست. تمام آن چه به صورت مجازی و صرفآ از روی سرکشی بر دوش میکشیدم و عادات ثانویه ام شده بودند را رها خواهم کرد. می توانم انتخاب کنم که چه باشم.&lt;BR&gt;من آزادم. آزاد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Sep 2007 14:19:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leylibehbahani&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>leylibehbahani</dc:creator>
<guid>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان از یاد رفته 12</title>
<link>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;2001.09.15&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;در همان میدان اصلی شهر نشسته ام. اینجا کنسرتی در فضای باز اجرا شد که زیبا بود. عدۀ زیادی تماشاچی&amp;nbsp;بودند. برخی می رقصیدند. برخی گوش میدادند. نشسته و ایستاده. مشروب می خوردند، سیگار می کشیدند. ازدحام. سروصدا. همه آزادند. خوشند. فردا جمعه است، نه...منظورم یکشنبه است! همه امشب خودشان را رها میکنند. &lt;BR&gt;چرا ما از این همه خوشیهای ساده محرومیم؟ برای رسیدن به این آزادی چه کارهایی را میبایست میکردیم ولی نکردیم؟ &lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;دیشب بی هدف خوذم را آراستم و به مرکز شهر آمدم. از خانه ام تا میدان اصلی با پای پیاده&amp;nbsp;۲۰ دقیقه راه است. معمولآ آخر هفته ها را برای سفر کردن میگذارم اما چون هوا طوفانی بود تصمیم گرفتم همین جا بمانم. از جلوی &lt;A href=&quot;http://www.gallerianazionaleumbria.it/la-storia-della-galleria-nazionale-dellumbria.html&quot; target=_blank&gt;گالری ملی&lt;/A&gt; که میگذشتم، صدای موسیقی شنیدم. گروهی زن و مرد برای اجرای کنسرتی در سالن همکف&amp;nbsp;موزه خود را آماده میکردند. گیج بودم و نمیدانستم که آیا میتوانم وارد شوم یا نه که همان جوانک انرژی درمان و نویسندۀ دوره گرد را دیدم. گرچه که اعصابم از پیله کردن های مداوم او خرد شده بود اما اینبار از آنجاییکه او ایتالیایی میداند، حرف او را که به من جرات وارد شدن میداد گوش کردم و با هم وارد سالن شدیم.&lt;BR&gt;کنسرت موسیقی فولک ایتالیای بود. چند قطعه را میشناختم و با آنها همراهی میکردم، خیلی از حاضران هم همینکار را میکردند. خیلی زیبا بود. از آنجا که آرزوی خواندن دارم و این قطعات هم به نظرم سخت نمی آمدند، بعد از کنسرت با مسوول گروه کر صحبت کردم و گفت که با او ماه دیگر تماس بگیرم و امتحان کنم!!!! وآااااای خیلی خوشحالم. همه چیز مثل یک خواب است.&lt;BR&gt;خوشبختانه آنجا یکی از دوستان جان فرانکو، هم خانه ایم را که قبلآ شناخته بودم، دیدم. اسم او جوزپّه است، همان یوسف خودمان! به بهانۀ او را دیدن از شرّ نویسندۀ انرژی درمان خلاص شدم. با جوزپّه و دوستانش به یک آیریش پاب رفتیم و تا دیروقت گپ زدیم...نه... آنها گپ زدند و من گوش دادم!&lt;BR&gt;از این اکیپ خوشم می آید اما به نظرم از اکیپ خودم در ایران خیلی متفاوت نیستند. و این ماجرا مرا به این فکر می اندازد: آیا من آمده ام اینجا دنبال همان چیزهایی که در ایران داشتم، آنهم به بهترین شکل؟ نه...من آمده ام دنبال چیزهایی که نداشتم.&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;خواب خیلی عجیبی دیدم. عجیب ترین خوابی که تا به حال دیده ام. در این خواب من آگاهِ آگاه بودم از اینکه خواب میبینم. خواب نبود بلکه حقیقت داشت: روح من، یا جانم یا ذهنم یا هرچه که اسمش است، از بدنم، که در تختم در پروجا دراز کشیده بود جدا شد. سبک شدم. پرواز کردم. رفتم تهران. رفتم جاهای مختلفی در ایتالیا. هرجا را از بالا دوست داشتم درش فرود می آمد. همۀ اینها را با تمرکز انجام می دادم. دلم از هر فراز و فرودی درست همانطوری غش میرفت که در فراز و فرود فیزیکی با سرعت زیاد. احساس فوق العاده ای بود. بعد احساس کردم بدنم در حال بیدار شدن در تخت است. به سمت بدنم برگشتم و دوباره در آن جا گرفتم. این لحظه با خوشی بی حدی توام بود و درست به خاطر همین قهقه زدم و از خواب با قهقهه بیدار شدم.... &lt;BR&gt;پووووف...ترسناک و هیجان انگیز بود.&lt;BR&gt;من خرافاتی نیستم و معمولآ هم اینجور چیزها را مسخره میکنم. بدبینم و کلبی مسلک. ولی حتمآ برای این اتفاق توجیه فیزیکی و علمی وجود دارد. شاید روزی بشر به جایی برسد که با تمرکز روی نیروهای دلتنگی و خواست دیدار کسی در خود، بدون جابجایی فیزیکی جابجا شود.&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;مقاله ای خواندم از&lt;A href=&quot;http://www.chomsky.info/index.htm&quot; target=_blank&gt;چامسکی&lt;/A&gt;. در مورد یازده سپتامبر. حرفش اینه که چرا اینقدر این ماجرا بزرگ شده در صورتیکه هیچکس در مورد بسیاری از خشونت های دیگر که اتفاقآ به دست دولت آمریکا در جاهای دیگر دنیا صورت گرفته اند هرگز حرفی نزده. هیچکدام از دول جهان تا امروز که بلایی بر سر آمریکا آمده، اینقدر خشونت را مذموم ندانسته بوده.... چرا؟&lt;BR&gt;دلم میخواهد این مقاله را که به انگلیسیست به ایتالیایی ترجمه کنم و سر کلاس بخوانم که اینقدر ملّت زرت و پرت زیادی نکنند! حیف که خیلی سخت است....&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;دلم برای همه تنگ شده. دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. اما نمیخواهم آن چیزها را حتی ببینم چون این دلتنگی در من باعث تولد تفکری شده که جای بلوغ بسیار دارد.&lt;BR&gt;مازوخیزم! </description>
<pubDate>Sun, 09 Sep 2007 13:36:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leylibehbahani&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>leylibehbahani</dc:creator>
<guid>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان از یاد رفته 11</title>
<link>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;2001.09.12&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;خسته ام. نزدیک است سرما بخورم. &lt;BR&gt;دلم میخواهد حرف بزنم بیش از اینکه بنویسم.... با کی و چجور نمیدانم. &lt;BR&gt;دلم میخواهد بخوابم ولی حوصلۀ خوابیدن ندارم.&lt;BR&gt;اتفاق دیروز...نمیدانم... فقط میدانم که دیگر من از ایتالیا هیچ جای دیگه نمیتونم برم...آمریکا که عمرآ!&lt;BR&gt;سرنوشت، آن بخشی از آن که از دست من خارج است، مرا به کجا خواهد برد؟&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;روی پله های &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Perugia_Cathedral&quot; target=_blank&gt;دُم پروجا &lt;/A&gt;روبروی &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Image:Perugia_piazza_IV_novembre.jpg&quot; target=_blank&gt;میدان &quot;چهارم نوامبر&quot;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://it.wikipedia.org/wiki/Fontana_Maggiore&quot; target=_blank&gt;&quot;فوارۀ ماژور (بزرگ)&quot; &lt;/A&gt;که سمبل پروجاست نشسته ام. این پله ها ،غروب به بعد، مکان تجمع یا بهتر بگم پاتق جوانهای باحال شهر است. در طول روز محل خستگی در کردن رهگذران و به خصوص توریست ها.&lt;BR&gt;قرار بود امشب در دانشگاهمان کنسرتی برگزار شود اما به دلیل وقایع دیروز به هم خورد... همه در این مورد حرف میزنند. امروز سر کلاس هم فقط همین بحث بود. &lt;BR&gt;حوصله ام سر رفته است. دلم یک کار &quot;اکشن&quot; میخواهد ولی حال فیزیکی خوبی ندارم. شاید بهتر است این روز زیبا را رها کنم و برم خانه...ولی خانه خبری نیست. ای بابا...نمی خواهم ناله کنم، چون جدآ هم سوزناک نیست!&lt;BR&gt;از اینکه از ظاهر آدمها نمی توانم هیچ ایده ای در مورد اینکه چگونه آدمهایی هستند داشته باشم کم کم اعصابم خرد میشود!&lt;BR&gt;حوصلۀ نوشتن هم ندارم. </description>
<pubDate>Sun, 09 Sep 2007 12:29:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leylibehbahani&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>leylibehbahani</dc:creator>
<guid>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان از یاد رفته 10</title>
<link>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;2001.09.10&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;بیش از&amp;nbsp;۲۵۰ پله را آمدم بالا تا غروب خورشید را ببینم، ولی فقط به ارغوانی بعد از آن رسیدم....&lt;BR&gt;روی لبۀ دیوار شهر نشسته ام که آنطرف آن ارتفاعی&amp;nbsp;۲۵ متری دارد. هر از گاهی که به این پرتگاه نگاه میکنم دلم از ترس میلرزد: اگر بیافتم.... اگر کسی ناگهان هلم دهد چی؟&lt;BR&gt;... مردی بود از تگزاس. مرا دید، نزدیک شد، روی دیوار خم شد، پرتگاه را دید و گفت: &quot;پووووف! نمی ترسی؟&quot;&lt;BR&gt;چرا...می ترسم، ولی آن را دوست دارم چون به من جرات میدهد. ترس خیلی زیباست وقتی انتخابی باشد. اصلآ فرق ترس و هیجان در انتخابی نبودن و بودنشان است.&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;اینجا پاتق عاشقهاست. هر وقت میام اینجا کمِ کم دو نفر مشغول معاشقه اند. توریست ها هم زیاد می آیند و عکس می گیرند. منظره ای که از اینجا می بینی هارمونی بی مثالی دارد. رنگها، فرمها و حتی صداها و آدمها همه با هم همخوانی دارند. شاید هم از دید منی که هنوز اینجا را خوب نمیشناسم اینطور است. شاید هم دلیل این هماهنگی رنگ و فرم به سادگی این شیروانیهای سفالین هستند....&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;امروز درسی داشتیم به اسم &quot;المانهای تمدن&quot;. در مورد هنر &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Renaissance&quot; target=_blank&gt;رنسانس&lt;/A&gt;&amp;nbsp;ایتالیا حرف زدیم. &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Da_vinci&quot; target=_blank&gt;داوینچی&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Raphael&quot; target=_blank&gt;رافائل&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Michelangelo&quot; target=_blank&gt;میکل آنژ&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Brunelleschi&quot; target=_blank&gt;برونلّسکی&lt;/A&gt;. گرچه که من همۀ جملات را نمیفهمیدم، ولی درک میکردم و زیبا بود. خوب البته خیلی خوب است که ایتالیاییها بادی لنگوج (body language) دارند!&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;هوا سرد شده و نمی توانم دیگر سر جام بند شم. تاریک هم شده. باید راه برم، میرم چرخی در مرکز شهر بزنم... </description>
<pubDate>Sun, 09 Sep 2007 11:52:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leylibehbahani&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>leylibehbahani</dc:creator>
<guid>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان از یاد رفته 9</title>
<link>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;2001.09.09&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;سوار قطارم، برمیگردم پروجا.&lt;BR&gt;آخر هفتۀ خیلی خوشی بود. فلورانس! دیدن دوستم وانی، که از ایران می شناسمش، شناختن دوستانش و زندگی او در فلورانس. واقعیت اینست که آدمهایی که شبیه به هم فکر می کنند، مهم نیست کجا زندگی کنند، مثل همند. خیلی شبیهند. از عادات روزمره که بگذریم، مانند همند. از دیدن دوستان وانیسا و فضای آنها بسیار به یاد خودم و دوستانم افتادم. دیشب رفتیم کنسرت گروه &lt;A href=&quot;http://it.wikipedia.org/wiki/Africa_Unite&quot; target=_blank&gt;Africa unite&lt;/A&gt; که مجانی در فضای باز برگزار میشد. ری گی و سرخوش.... &lt;BR&gt;چرا ما نباید خوشیهای ساده داشته باشیم؟&lt;BR&gt;...یک دختر ژاپنی کنار من نشسته بود و با هم گپ میزدیم. بامزه بود، در مقطع یک زبان و فرهنگ ایتالیایی در دانشگاه ما درس میخواند.&lt;BR&gt;عدّه ای جوان در این ایستگاه که اسمش Arezzo است اجتماع کرده اند و شعار می دهند. یک پرچم قرمز با یک شکل سفید در وسط آن هم در دستشان. نمی دانم جریان چیست....&lt;BR&gt;اتفاقی که اینجا برای من افتاده اینست که به هیچ چیز و هیچ کس احساس تعلّق نمی کنم. نقش رهگذری را بازی میکنم که فقط آمده است مشاهده کند و یاد بگیرد. بیشتر نه. اعمال نفوذی نمی کنم. خیلی زیاد سیالم. خیلی. اواخر، در ایران هم سیال بودم، اما خوب وجود خانه، خانواده٬ دوستان و عادات مکان شناخته شده، ناگزیر مرا به جایی وصل میکرد و از سیالیتم میکاست. اینجا هیچ احساس وصلی ندارم. هم هولناک است و هم بسیار زیبا. بی تعصب نگریستن. بی تعصب راه رفتن، خوردن، نوشیدن، لباس پوشیدن.... عجیب است.&lt;BR&gt;خوب که فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که من می بایست یک تجربۀ اینگونه می داشتم. شاید اینکه به من ویزای آمریکا ندادند، شانسی بود تا من به اروپا بیایم، جایی که در آن راحت میشه سفر کرد.&lt;BR&gt;خدایا من به کدام سو میروم؟ آیا اصلآ سویی وجود دارد؟ </description>
<pubDate>Sat, 08 Sep 2007 11:20:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leylibehbahani&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>leylibehbahani</dc:creator>
<guid>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان از یاد رفته 8</title>
<link>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;2001.09.07&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;سعی کردم فکر کنم تا چیزی برای نوشتن پیدا کنم...اما فکر کردن جلوی نوشتن را می گیرد. دیگر خیلی فکر نخواهم کرد!&lt;BR&gt;سوار قطار فلورانس هستم. اینبار در کوپۀ غیر سیگاری ها نشستم. اگر سیگار بخواهم، چند دقیقه میروم بخش سیگاریها. بار پیش که تمام وقت آنجا نشسته بودم، هم بوی دود گرفتم و هم از مجموعۀ آدمهای آن قسمت خوشم نیامد....&lt;BR&gt;دلم برای همۀ نزدیکان تنگ شده، اما غمگین نیستم. غم دارم اما غم روزمرگی نیست٬ غم فلسفیست که فکر کنم اکثر آدمها دارند.&lt;BR&gt;کم کم متوجه شده ام که جایگاهم در جامعۀ ایتالیا کجاست و اینکه با چه تیپ ایتالیایی ای بهتر معاشرت میتوانم بکنم و از این دست کشفیات! اما هیچ دوست ندارم که این شناخت باعث شود نسبت به دور و برم و آنچه خود میکنم تعصب پیدا کنم.... &lt;BR&gt;دختر و پسری کنار من نشسته اند. همدیگر را دوست دارند، این را می توان فهمید.... آیا ممکنست من دوباره روزی کسی را زیاد دوست داشته باشم؟ حدس نمی زنم ولی امیدوارم. راستی او کیست؟ چگونه است؟ چقدر نزدیک است؟ وای که زندگی خیلی هیجان انگیز است و من با تمام وجود آن را دوست دارم....&lt;BR&gt;اسم این ایستگاه Terontola بود. نمی دانم چرا قطار راه نمی افتد. آهان....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;نیم ساعت دیگر به فلورانس می رسم....&lt;BR&gt;چرا آدمها از انجام بعضی از کارهایی که دوست دارند خجالت می کشند؟ چرا از انجام بعضی کارها ابا دارند؟ شاید چون می ترسند جای آنها نسبت به پیشتر عوض شود. چون آنها گذشته ای دارند و خود را با گذشته خود می سنجند. اینجا، من هیچ گذشته ای ندارم. همانگونه که هستم، هستم. همانطور که رفتار میکنم ،همان درست است. کسی اصلآ من را پیش از این نمی شناخته. شاید معنی از صفر شروع کردن همین باشد؟ ترک عادات بی ارزش که به دلایل بیرونی دچار و درگیرشان بودیم. تعویض عادات. تغییر هویت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;اعتماد به نفس از کجا می آید؟ از شناخت خوب خود؟ از شناخت خوب محیط؟ از شناخت همزمان اینها؟ &lt;BR&gt;فرق آن با جرات چیست؟&lt;BR&gt;عدم اعتماد به نفس از کجا می آید؟ از نشناختن خود؟ از نشناختن محیط؟ &lt;BR&gt;فرق آن با ترس چیست؟&lt;BR&gt;اگر این شناخت خود و مقایسه آن با اطراف است که به ما اعتماد به نفس میدهد، پس چقدر در معرض از دست رفتن است؟ هر بار که محیط، بنابراین معیارها، سلایق و اعتقادات دیگران تغییر کنند، اعتماد به نفس آدمی در خطر است.&lt;BR&gt;شاید ولی اعتماد به نفس احساسی باشد کاملآ درونی و به محیط بی ربط.... </description>
<pubDate>Fri, 07 Sep 2007 12:04:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leylibehbahani&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>leylibehbahani</dc:creator>
<guid>http://leylibehbahani.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
