دوشنبه هفدهم بهمن 1384
بچه که بودم تلخي اين احساسات را مزه کرده بودم. خيلي سخت تر بود چون وابسته بودم ، بسيار وابسته تر از حالا.
در بچگي مفعوليم. کاري از دست ما ساخته نيست. اما گويي هر چه بيشتر قرباني تصميمات ديگران هستيم آرزوهاي بزرگتري در سر مي پرورانيم. آرزوهايي که وقتي بزرگ شويم بايد به آنها جامهُ عمل بپوشانم... .
آرزوهای بزرگي دارم و اما حالا که بزرگ شده ام، مي بينم که قرباني شدن به کوچک و بزرگي نيست. قرباني بودن يک احساس درونيست، مفعول بودن هم يک انتخاب.
من ديگر قرباني نخواهم شد ولی از اين مهمتر، من توان کمک به کسي را ندارم که خود تصميم گرفته قرباني باشد. من مسوول قرباني شدن او نيستم. من تنها شانه ام را به اشک های او می بخشم و احترامم را از او دريغ نمی کنم ، هر آنچه که تصميم اوست باشد.
تمام آنچه از من می آيد اينست. ای کاش مرا درک کند....
در بچگي مفعوليم. کاري از دست ما ساخته نيست. اما گويي هر چه بيشتر قرباني تصميمات ديگران هستيم آرزوهاي بزرگتري در سر مي پرورانيم. آرزوهايي که وقتي بزرگ شويم بايد به آنها جامهُ عمل بپوشانم... .
آرزوهای بزرگي دارم و اما حالا که بزرگ شده ام، مي بينم که قرباني شدن به کوچک و بزرگي نيست. قرباني بودن يک احساس درونيست، مفعول بودن هم يک انتخاب.
من ديگر قرباني نخواهم شد ولی از اين مهمتر، من توان کمک به کسي را ندارم که خود تصميم گرفته قرباني باشد. من مسوول قرباني شدن او نيستم. من تنها شانه ام را به اشک های او می بخشم و احترامم را از او دريغ نمی کنم ، هر آنچه که تصميم اوست باشد.
تمام آنچه از من می آيد اينست. ای کاش مرا درک کند....
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 16:7 | لینک
|
