امروز یکشنبۀ زیبایی بود. مثل یک جمعۀ خانوادگی. همه خانه بودیم و مشغول شسشو و رفت و رو! با دختر سوئدی ۱۸ ساله ای که به اتاق چهارم خانه آمده گپ زدم. ساده و بی شیله پیله به نظر می آد، تا حدی هم حتی احمق! همان بهتر که هم خانه ایها احمق باشند. این زرنگ بازیهای الیزابت آمریکایی و مادّی بودن زیادش را هیچ دوست ندارم. آدم مادّی در تمام زمینه ها تنها به فکر منافع خودش است نه فقط در مادّیات....
***
اسم دوست جدید من سوفی است. ۲۱ ساله و آلمانی است. امشب خیلی با هم حرف زدیم و از او خیلی چیز ها یاد گرفتم. از یک خانوادۀ انتلکتوئل می آید. مادرش فلسفه خوانده و کتابفروشی دارد. پدرش نویسنده است. خانوادگی از ده سال پیش گیاهخوارند.
سوفی بعد از اتمام دبیرستان یکسال داوطلبانه به اُسلواکی رفته تا در خانۀ سالمندان کار کند. در آن یکسال با فرهنگ آنجا و نوع زندگی آشنا شده و زبان اسلواکی یاد گرفته که شاید هدف اصلی او از این سفر بوده. همانجا تصمیم گرفته به تئاتر که همیشه دوست داشته بپردازد و برای همین بعد از بازگشت به آلمان چون ورود به مدارس بازیگری سخت بوده، تصمیم گرفته فعلآ در یک مدرسۀ خصوصی تئوری تئاتر بخواند ولی به قول خودش در پایان تحصیلاتش "هیچ چیز" نخواهد بود.
در دوسلدورف به دنیا آمده و زندگی کرده اما چون از جو خرده بورژوای شهر بدش می آمده تصمیم گرفته به یکی از شهرهای شرقی آلمان بره چون هنوز هویت خودشان را حفظ کرده اند و مردمانش برای یک دقیقه بیرون رفتن خود را نمی آرایند و خوب البته بسیار ارزان تر از شهرهای غربی اند. در حال حاضر در لایپسیش زندگی می کند. حالا هم یکماهی اینجاست تا ایتالیایی بخواند.
هر روز با هم حرف می زنیم و زندگیهامان را با هم مقایسه میکنیم. امشب از همیشه صمیمی تر بودیم. بعد از کلنجار زیاد با خودم بالاخره از او پرسیدم که آیا تا به حال با مردی رابطه داشته؟ همانطور که نمی دانم چرا ولی حدس می زدم سوفی تا به حال با مردی رابطه نداشته. از ۱۶ سالگی هر وقت عاشق پسری شده، به محض بوسیدنش حالش از کاری که کرده بد شده.
خوب مشخص است که اینقدر برای من این ماجرا جالب بود که باید می فهمیدم چرا و چطور دختری که در یک خانوادۀ انتلک بزرگ شده، آنهم در یکی از کم تابو ترین و مدرن ترین جامعه ها و خودش هم از خاکی ترین دختر هایی که دیده ام...چطور و چرا اینقدر عذاب وجدان یا هر چه که هست که حال او را بد می کند دارد؟ چون من فکر میکردم عذاب وجدان و یا حال بد در قبال مسائل جنسی فقط مال امثال ماست که از خود ۷ سالگی با "گناه" آشنا شده ایم. مال مایی که پدران و برادران غیرتی داشته ایم. مال ما که به طور متوسط ماهی یکبار انگشت شده ایم و متلک هم روزی یکبار شنیده ایم. مال ما که....بی خیال! لیست طولانیه. برگردیم به داستان سوفی.
از او پرسیدم چرا چنین حسی داشته؟ پاسخ او این بود که او از کلیشه متنفر است. کلیشه در آلمان دوست پسر داشتن است و چه و چه و او هم با سرکشی از شبیه این کلیشه شدن فرارکرده. شاهکارنیست که من در ایران و سوفی در آلمان هر دو سرکش بوده ایم، خلاف جریان آب حرکت کرده ایم و از کلیشه ها فرار اما کلیشه هایی که کاملآ با هم متضادند: زن در آلمان و زن در ایران؟! من و سوفی هر دو برای همین تنها بوده ایم و پر از شک در انتخاب.... آدمها همه جا به دلایل متفاوت مسیر های مشابه پیشه میکنند. یا شاید به دلایل مشابه مسیرهای متفاوت!!
سوفی آهی میکشد و می گوید اینقدر آزاد زندگی کرده که آرزو میکند همانطور که در ایران به من امر و نهی میکرده اند، کسی به او نیز میگفته که چه بکند یا چه نکند!
تحمّل آزادی مطلق سخت است.
