تبليغاتX
شازده کوچولو - زمان از یاد رفته 12
در جستجوی زمان از ياد رفته

2001.09.15
در همان میدان اصلی شهر نشسته ام. اینجا کنسرتی در فضای باز اجرا شد که زیبا بود. عدۀ زیادی تماشاچی بودند. برخی می رقصیدند. برخی گوش میدادند. نشسته و ایستاده. مشروب می خوردند، سیگار می کشیدند. ازدحام. سروصدا. همه آزادند. خوشند. فردا جمعه است، نه...منظورم یکشنبه است! همه امشب خودشان را رها میکنند.
چرا ما از این همه خوشیهای ساده محرومیم؟ برای رسیدن به این آزادی چه کارهایی را میبایست میکردیم ولی نکردیم؟
***
دیشب بی هدف خوذم را آراستم و به مرکز شهر آمدم. از خانه ام تا میدان اصلی با پای پیاده ۲۰ دقیقه راه است. معمولآ آخر هفته ها را برای سفر کردن میگذارم اما چون هوا طوفانی بود تصمیم گرفتم همین جا بمانم. از جلوی گالری ملی که میگذشتم، صدای موسیقی شنیدم. گروهی زن و مرد برای اجرای کنسرتی در سالن همکف موزه خود را آماده میکردند. گیج بودم و نمیدانستم که آیا میتوانم وارد شوم یا نه که همان جوانک انرژی درمان و نویسندۀ دوره گرد را دیدم. گرچه که اعصابم از پیله کردن های مداوم او خرد شده بود اما اینبار از آنجاییکه او ایتالیایی میداند، حرف او را که به من جرات وارد شدن میداد گوش کردم و با هم وارد سالن شدیم.
کنسرت موسیقی فولک ایتالیای بود. چند قطعه را میشناختم و با آنها همراهی میکردم، خیلی از حاضران هم همینکار را میکردند. خیلی زیبا بود. از آنجا که آرزوی خواندن دارم و این قطعات هم به نظرم سخت نمی آمدند، بعد از کنسرت با مسوول گروه کر صحبت کردم و گفت که با او ماه دیگر تماس بگیرم و امتحان کنم!!!! وآااااای خیلی خوشحالم. همه چیز مثل یک خواب است.
خوشبختانه آنجا یکی از دوستان جان فرانکو، هم خانه ایم را که قبلآ شناخته بودم، دیدم. اسم او جوزپّه است، همان یوسف خودمان! به بهانۀ او را دیدن از شرّ نویسندۀ انرژی درمان خلاص شدم. با جوزپّه و دوستانش به یک آیریش پاب رفتیم و تا دیروقت گپ زدیم...نه... آنها گپ زدند و من گوش دادم!
از این اکیپ خوشم می آید اما به نظرم از اکیپ خودم در ایران خیلی متفاوت نیستند. و این ماجرا مرا به این فکر می اندازد: آیا من آمده ام اینجا دنبال همان چیزهایی که در ایران داشتم، آنهم به بهترین شکل؟ نه...من آمده ام دنبال چیزهایی که نداشتم.
***
خواب خیلی عجیبی دیدم. عجیب ترین خوابی که تا به حال دیده ام. در این خواب من آگاهِ آگاه بودم از اینکه خواب میبینم. خواب نبود بلکه حقیقت داشت: روح من، یا جانم یا ذهنم یا هرچه که اسمش است، از بدنم، که در تختم در پروجا دراز کشیده بود جدا شد. سبک شدم. پرواز کردم. رفتم تهران. رفتم جاهای مختلفی در ایتالیا. هرجا را از بالا دوست داشتم درش فرود می آمد. همۀ اینها را با تمرکز انجام می دادم. دلم از هر فراز و فرودی درست همانطوری غش میرفت که در فراز و فرود فیزیکی با سرعت زیاد. احساس فوق العاده ای بود. بعد احساس کردم بدنم در حال بیدار شدن در تخت است. به سمت بدنم برگشتم و دوباره در آن جا گرفتم. این لحظه با خوشی بی حدی توام بود و درست به خاطر همین قهقه زدم و از خواب با قهقهه بیدار شدم....
پووووف...ترسناک و هیجان انگیز بود.
من خرافاتی نیستم و معمولآ هم اینجور چیزها را مسخره میکنم. بدبینم و کلبی مسلک. ولی حتمآ برای این اتفاق توجیه فیزیکی و علمی وجود دارد. شاید روزی بشر به جایی برسد که با تمرکز روی نیروهای دلتنگی و خواست دیدار کسی در خود، بدون جابجایی فیزیکی جابجا شود.
***
مقاله ای خواندم ازچامسکی. در مورد یازده سپتامبر. حرفش اینه که چرا اینقدر این ماجرا بزرگ شده در صورتیکه هیچکس در مورد بسیاری از خشونت های دیگر که اتفاقآ به دست دولت آمریکا در جاهای دیگر دنیا صورت گرفته اند هرگز حرفی نزده. هیچکدام از دول جهان تا امروز که بلایی بر سر آمریکا آمده، اینقدر خشونت را مذموم ندانسته بوده.... چرا؟
دلم میخواهد این مقاله را که به انگلیسیست به ایتالیایی ترجمه کنم و سر کلاس بخوانم که اینقدر ملّت زرت و پرت زیادی نکنند! حیف که خیلی سخت است....
***
دلم برای همه تنگ شده. دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. اما نمیخواهم آن چیزها را حتی ببینم چون این دلتنگی در من باعث تولد تفکری شده که جای بلوغ بسیار دارد.
مازوخیزم!
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 13:37 | لینک  |