تبليغاتX
شازده کوچولو - زمان از یاد رفته 9
در جستجوی زمان از ياد رفته

2001.09.09
سوار قطارم، برمیگردم پروجا.
آخر هفتۀ خیلی خوشی بود. فلورانس! دیدن دوستم وانی، که از ایران می شناسمش، شناختن دوستانش و زندگی او در فلورانس. واقعیت اینست که آدمهایی که شبیه به هم فکر می کنند، مهم نیست کجا زندگی کنند، مثل همند. خیلی شبیهند. از عادات روزمره که بگذریم، مانند همند. از دیدن دوستان وانیسا و فضای آنها بسیار به یاد خودم و دوستانم افتادم. دیشب رفتیم کنسرت گروه Africa unite که مجانی در فضای باز برگزار میشد. ری گی و سرخوش....
چرا ما نباید خوشیهای ساده داشته باشیم؟
...یک دختر ژاپنی کنار من نشسته بود و با هم گپ میزدیم. بامزه بود، در مقطع یک زبان و فرهنگ ایتالیایی در دانشگاه ما درس میخواند.
عدّه ای جوان در این ایستگاه که اسمش Arezzo است اجتماع کرده اند و شعار می دهند. یک پرچم قرمز با یک شکل سفید در وسط آن هم در دستشان. نمی دانم جریان چیست....
اتفاقی که اینجا برای من افتاده اینست که به هیچ چیز و هیچ کس احساس تعلّق نمی کنم. نقش رهگذری را بازی میکنم که فقط آمده است مشاهده کند و یاد بگیرد. بیشتر نه. اعمال نفوذی نمی کنم. خیلی زیاد سیالم. خیلی. اواخر، در ایران هم سیال بودم، اما خوب وجود خانه، خانواده٬ دوستان و عادات مکان شناخته شده، ناگزیر مرا به جایی وصل میکرد و از سیالیتم میکاست. اینجا هیچ احساس وصلی ندارم. هم هولناک است و هم بسیار زیبا. بی تعصب نگریستن. بی تعصب راه رفتن، خوردن، نوشیدن، لباس پوشیدن.... عجیب است.
خوب که فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که من می بایست یک تجربۀ اینگونه می داشتم. شاید اینکه به من ویزای آمریکا ندادند، شانسی بود تا من به اروپا بیایم، جایی که در آن راحت میشه سفر کرد.
خدایا من به کدام سو میروم؟ آیا اصلآ سویی وجود دارد؟
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 11:21 | لینک  |