جمعه شانزدهم شهریور 1386
2001.09.07
سعی کردم فکر کنم تا چیزی برای نوشتن پیدا کنم...اما فکر کردن جلوی نوشتن را می گیرد. دیگر خیلی فکر نخواهم کرد!
سوار قطار فلورانس هستم. اینبار در کوپۀ غیر سیگاری ها نشستم. اگر سیگار بخواهم، چند دقیقه میروم بخش سیگاریها. بار پیش که تمام وقت آنجا نشسته بودم، هم بوی دود گرفتم و هم از مجموعۀ آدمهای آن قسمت خوشم نیامد....
دلم برای همۀ نزدیکان تنگ شده، اما غمگین نیستم. غم دارم اما غم روزمرگی نیست٬ غم فلسفیست که فکر کنم اکثر آدمها دارند.
کم کم متوجه شده ام که جایگاهم در جامعۀ ایتالیا کجاست و اینکه با چه تیپ ایتالیایی ای بهتر معاشرت میتوانم بکنم و از این دست کشفیات! اما هیچ دوست ندارم که این شناخت باعث شود نسبت به دور و برم و آنچه خود میکنم تعصب پیدا کنم....
دختر و پسری کنار من نشسته اند. همدیگر را دوست دارند، این را می توان فهمید.... آیا ممکنست من دوباره روزی کسی را زیاد دوست داشته باشم؟ حدس نمی زنم ولی امیدوارم. راستی او کیست؟ چگونه است؟ چقدر نزدیک است؟ وای که زندگی خیلی هیجان انگیز است و من با تمام وجود آن را دوست دارم....
اسم این ایستگاه Terontola بود. نمی دانم چرا قطار راه نمی افتد. آهان....
***
نیم ساعت دیگر به فلورانس می رسم....
چرا آدمها از انجام بعضی از کارهایی که دوست دارند خجالت می کشند؟ چرا از انجام بعضی کارها ابا دارند؟ شاید چون می ترسند جای آنها نسبت به پیشتر عوض شود. چون آنها گذشته ای دارند و خود را با گذشته خود می سنجند. اینجا، من هیچ گذشته ای ندارم. همانگونه که هستم، هستم. همانطور که رفتار میکنم ،همان درست است. کسی اصلآ من را پیش از این نمی شناخته. شاید معنی از صفر شروع کردن همین باشد؟ ترک عادات بی ارزش که به دلایل بیرونی دچار و درگیرشان بودیم. تعویض عادات. تغییر هویت.
***
اعتماد به نفس از کجا می آید؟ از شناخت خوب خود؟ از شناخت خوب محیط؟ از شناخت همزمان اینها؟
فرق آن با جرات چیست؟
عدم اعتماد به نفس از کجا می آید؟ از نشناختن خود؟ از نشناختن محیط؟
فرق آن با ترس چیست؟
اگر این شناخت خود و مقایسه آن با اطراف است که به ما اعتماد به نفس میدهد، پس چقدر در معرض از دست رفتن است؟ هر بار که محیط، بنابراین معیارها، سلایق و اعتقادات دیگران تغییر کنند، اعتماد به نفس آدمی در خطر است.
شاید ولی اعتماد به نفس احساسی باشد کاملآ درونی و به محیط بی ربط....
سعی کردم فکر کنم تا چیزی برای نوشتن پیدا کنم...اما فکر کردن جلوی نوشتن را می گیرد. دیگر خیلی فکر نخواهم کرد!
سوار قطار فلورانس هستم. اینبار در کوپۀ غیر سیگاری ها نشستم. اگر سیگار بخواهم، چند دقیقه میروم بخش سیگاریها. بار پیش که تمام وقت آنجا نشسته بودم، هم بوی دود گرفتم و هم از مجموعۀ آدمهای آن قسمت خوشم نیامد....
دلم برای همۀ نزدیکان تنگ شده، اما غمگین نیستم. غم دارم اما غم روزمرگی نیست٬ غم فلسفیست که فکر کنم اکثر آدمها دارند.
کم کم متوجه شده ام که جایگاهم در جامعۀ ایتالیا کجاست و اینکه با چه تیپ ایتالیایی ای بهتر معاشرت میتوانم بکنم و از این دست کشفیات! اما هیچ دوست ندارم که این شناخت باعث شود نسبت به دور و برم و آنچه خود میکنم تعصب پیدا کنم....
دختر و پسری کنار من نشسته اند. همدیگر را دوست دارند، این را می توان فهمید.... آیا ممکنست من دوباره روزی کسی را زیاد دوست داشته باشم؟ حدس نمی زنم ولی امیدوارم. راستی او کیست؟ چگونه است؟ چقدر نزدیک است؟ وای که زندگی خیلی هیجان انگیز است و من با تمام وجود آن را دوست دارم....
اسم این ایستگاه Terontola بود. نمی دانم چرا قطار راه نمی افتد. آهان....
***
نیم ساعت دیگر به فلورانس می رسم....
چرا آدمها از انجام بعضی از کارهایی که دوست دارند خجالت می کشند؟ چرا از انجام بعضی کارها ابا دارند؟ شاید چون می ترسند جای آنها نسبت به پیشتر عوض شود. چون آنها گذشته ای دارند و خود را با گذشته خود می سنجند. اینجا، من هیچ گذشته ای ندارم. همانگونه که هستم، هستم. همانطور که رفتار میکنم ،همان درست است. کسی اصلآ من را پیش از این نمی شناخته. شاید معنی از صفر شروع کردن همین باشد؟ ترک عادات بی ارزش که به دلایل بیرونی دچار و درگیرشان بودیم. تعویض عادات. تغییر هویت.
***
اعتماد به نفس از کجا می آید؟ از شناخت خوب خود؟ از شناخت خوب محیط؟ از شناخت همزمان اینها؟
فرق آن با جرات چیست؟
عدم اعتماد به نفس از کجا می آید؟ از نشناختن خود؟ از نشناختن محیط؟
فرق آن با ترس چیست؟
اگر این شناخت خود و مقایسه آن با اطراف است که به ما اعتماد به نفس میدهد، پس چقدر در معرض از دست رفتن است؟ هر بار که محیط، بنابراین معیارها، سلایق و اعتقادات دیگران تغییر کنند، اعتماد به نفس آدمی در خطر است.
شاید ولی اعتماد به نفس احساسی باشد کاملآ درونی و به محیط بی ربط....
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 12:5 | لینک
|
