جمعه شانزدهم شهریور 1386
2001.09.06
امروز را دوست نداشتم. همۀ فکرم در ایران بود: اگر الان ایران بودم مشغول چه کاری بودم؟ وقت چطور می گذشت؟ زمان حتمآ مفهوم دیگری داشت. چه شد که من اینجا هستم؟....
اینجا، وقتی در خانه هستم، زمان مفهومی ندارد. مکان هم همینطور. فقط بیرون که می روم اینها مفهوم می یابند و می فهمم که چرا باید ایران نباشم.
از حدود سیصد پله آمده ام بالا! فکر کنم در یکی از بلند ترین نقاط پروجا نشسته ام و می نویسم. خورشید غروب می کند و ابرها که حالا صورتی و نارنجی اند کبود میشوند. کوه رو به تاریکیست. تاریکی کوه زیباست اما وقتی هنوز کبود است غمگین میشود. شیروانیهای سفالی قرمزتر از همیشه اند....چقدر این شهر زیباست!
چرا اینقدر تغییر میکنم؟ چرا هر روز حسم متفاوت است؟ چرا یک روز با این شهر یکرنگم و یک روز اینقدر از آن دورم؟ شاید به سادگی بتوان گفت: چرا یک روز خوشی و یک روز غمگین؟!
چرا من نمی توانم از زیباییهای ایران همینطور لذت ببرم؟ با آزادی. لذتی که همواره توام با ترس نیست. همراه با نا امنی نیست. لذتی که در آن احساس گناه و پشیمانی نیست. شرم از نفس لذت نیست.
چرا ما در شرق اینقدر به خودمان سخت می گذرانیم؟ چرا؟ مگر زندگی چیزی جز لذت بردن است؟ لذت دیدن، شنیدن ، چشیدن، تماس، تجربه، یادگرفتن...اگر نه، پس چیست؟ محرومیت؟ پشیمانی؟ جنگ؟ غصه؟ دلتنگی؟ افسردگی؟ .... نمی دانم.
امروز را دوست نداشتم. همۀ فکرم در ایران بود: اگر الان ایران بودم مشغول چه کاری بودم؟ وقت چطور می گذشت؟ زمان حتمآ مفهوم دیگری داشت. چه شد که من اینجا هستم؟....
اینجا، وقتی در خانه هستم، زمان مفهومی ندارد. مکان هم همینطور. فقط بیرون که می روم اینها مفهوم می یابند و می فهمم که چرا باید ایران نباشم.
از حدود سیصد پله آمده ام بالا! فکر کنم در یکی از بلند ترین نقاط پروجا نشسته ام و می نویسم. خورشید غروب می کند و ابرها که حالا صورتی و نارنجی اند کبود میشوند. کوه رو به تاریکیست. تاریکی کوه زیباست اما وقتی هنوز کبود است غمگین میشود. شیروانیهای سفالی قرمزتر از همیشه اند....چقدر این شهر زیباست!
چرا اینقدر تغییر میکنم؟ چرا هر روز حسم متفاوت است؟ چرا یک روز با این شهر یکرنگم و یک روز اینقدر از آن دورم؟ شاید به سادگی بتوان گفت: چرا یک روز خوشی و یک روز غمگین؟!
چرا من نمی توانم از زیباییهای ایران همینطور لذت ببرم؟ با آزادی. لذتی که همواره توام با ترس نیست. همراه با نا امنی نیست. لذتی که در آن احساس گناه و پشیمانی نیست. شرم از نفس لذت نیست.
چرا ما در شرق اینقدر به خودمان سخت می گذرانیم؟ چرا؟ مگر زندگی چیزی جز لذت بردن است؟ لذت دیدن، شنیدن ، چشیدن، تماس، تجربه، یادگرفتن...اگر نه، پس چیست؟ محرومیت؟ پشیمانی؟ جنگ؟ غصه؟ دلتنگی؟ افسردگی؟ .... نمی دانم.
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 11:46 | لینک
|
