پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386
2001.09.05
روزهای اول سفرم که هنوز خانه نداشتم و برنامه ام مشخص نبود بیتاب بودم و احساس نا امنی می کردم. حالا احساس امنیت دارم. اعتماد به نفسم هم زیاد شده. بهتر فکر می کنم. زیاد نگاه می کنم و گوش می دهم. انرژی می گیرم و میتوانم حتّی انرزی بدهم! احساس می کنم مانند همان لیلی ای شده ام که فکر میکردم دیگر وجود نخواهد داشت، و این را از آنجایی می فهمم که تآثیری که بر اطرافیانم می گذارم بسیار شبیه به آنیست که بر اطرافیانم در ایران میگذاشتم. این را هم از عکس العملهای مشابهشان است که نتیجه می گیرم.
جوانکی را که دیروز کتابش را عرضه می کرد امروز روی پله های دُم دوباره دیدم. شاید به این بهانه که می گفت انرزی درمان است دستم را گرفت تا به من انرژی دهد اما پس از چند لحظه تامل به این نتیجه رسید که من خودم پر از انرزی هستم و اینکه قادر نیست انرژی خود را به من نشان دهد!...
کلاسهایم را دوست دارم. یک معلم جوان و مامانی داریم، دیگری پیر و مهربان ولی خسته کننده. اسم معلم جوان نـیکو لِـتا است. دلم میخواست با او دوست باشم. سر کلاس تمام انرژیم را ـ که به گفته آن جوانک زیاد است ـ روی نـیکولـتا متمرکز کردم و گرفت! مسیرمان بعد از کلاس یکی بود و با هم گپ زدیم. دوست خوبی خواهد بود.
بهترین و مهمترین چیز اینست که خانه ام را دوست دارم. اگر تنها بودم اما شاید اینقدر دوستش نمی داشتم. اینگونه شریک شدن خانه عالیست: کنار هم هستیم اما مستقل از هم. کسی از دیگری توقعی ندارد ولی کارها را تقسیم می کنیم. هر از گاهی با هم غذا می خوریم و با هم برنامه می ریزیم.... اگر همینطور باقی بماند که عالیست.
فردا صبح زود کلاس دارم.... حیف که در زندگی باید خوابید!
روزهای اول سفرم که هنوز خانه نداشتم و برنامه ام مشخص نبود بیتاب بودم و احساس نا امنی می کردم. حالا احساس امنیت دارم. اعتماد به نفسم هم زیاد شده. بهتر فکر می کنم. زیاد نگاه می کنم و گوش می دهم. انرژی می گیرم و میتوانم حتّی انرزی بدهم! احساس می کنم مانند همان لیلی ای شده ام که فکر میکردم دیگر وجود نخواهد داشت، و این را از آنجایی می فهمم که تآثیری که بر اطرافیانم می گذارم بسیار شبیه به آنیست که بر اطرافیانم در ایران میگذاشتم. این را هم از عکس العملهای مشابهشان است که نتیجه می گیرم.
جوانکی را که دیروز کتابش را عرضه می کرد امروز روی پله های دُم دوباره دیدم. شاید به این بهانه که می گفت انرزی درمان است دستم را گرفت تا به من انرژی دهد اما پس از چند لحظه تامل به این نتیجه رسید که من خودم پر از انرزی هستم و اینکه قادر نیست انرژی خود را به من نشان دهد!...
کلاسهایم را دوست دارم. یک معلم جوان و مامانی داریم، دیگری پیر و مهربان ولی خسته کننده. اسم معلم جوان نـیکو لِـتا است. دلم میخواست با او دوست باشم. سر کلاس تمام انرژیم را ـ که به گفته آن جوانک زیاد است ـ روی نـیکولـتا متمرکز کردم و گرفت! مسیرمان بعد از کلاس یکی بود و با هم گپ زدیم. دوست خوبی خواهد بود.
بهترین و مهمترین چیز اینست که خانه ام را دوست دارم. اگر تنها بودم اما شاید اینقدر دوستش نمی داشتم. اینگونه شریک شدن خانه عالیست: کنار هم هستیم اما مستقل از هم. کسی از دیگری توقعی ندارد ولی کارها را تقسیم می کنیم. هر از گاهی با هم غذا می خوریم و با هم برنامه می ریزیم.... اگر همینطور باقی بماند که عالیست.
فردا صبح زود کلاس دارم.... حیف که در زندگی باید خوابید!
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 0:0 | لینک
|
