چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
2001.09.04 Perugia
نمی دانم چرا دوسه روزست که ننوشته ام. ذهنم مشغول خیلی فکرهاست و نمی دانم کدام را باید بنویسم!
امروز چرخی در مرکز شهر زدم. پیاده و با یک نقشه. خدای من این شهر دیوانه وار زیباست. من دیگر چه جوری از اینجا سر درآوردم؟! مردی میانسال و به ظاهر انتلک و جوانکی سی و چندی ساله که کتابش را تبلیغ می کرد در این میانه به قولی قصد تور کردنم را کردند! به هر صورت از دستشان خلاص شدم و سفر تنهایم را که خیلی دوست داشتم ادامه دادم.
در تنهایی عقلم بهتر کار می کند، دوستان که هستند به آنها تکیه می کنم و از فکر کردن وا می دهم....
دو سه روز پیش فکر می کردم دیگر خودم را نمی شناسم ولی حالا باز خودم را درست مثل همیشه باز می شناسم. این ممکن است خوب باشد اما من دوست داشتم از صفر شروع کنم! شایداما از سر شروع کردن غیر ممکن است؟ شاید هم من ده روز پیش از صفر شروع کردم و از آنجاییکه بار دوّم ام بوده ده روزه به اینجا رسیده ام!! چمیدانم!؟ همینقدر می دانم که قدر خیلی چیزها را باید دانست و خیلی چیزها را هم باید ترک کرد یا کنار گذاشت... و چه بسیار آدمها که باید شناخت.
هوا سرد شده ولی گرما حتمآ باز خواهد گشت. در آشپزخانه خانه ام نشسته ام. خانه ای که با سه نفر دیگر شریکم : دختری ۲۵ ساله از سوریه، پسری ۳۱ ساله از جنوب ایتالیا و دوست دختر آمریکاییش که ۲۷ سال دارد. شاید نگاهی سطحی باشد ولی برای من رفتار هر کدام مظهریست از پیشداوری کلی که من از سه قارۀ آسیا، اروپا و آمریکا (شمالی) دارم.
از پنجره خیابان را که شبیه جادۀ چالوس است نگاه می کنم. آسفالت خیس است٬ ماشینها به سرعت رد می شوند٬ صدای لاستیک خیس بلند می شود و آب به اطراف می پاشد. چقدر دلم برای تیله٬ ماشینم٬ تنگ شده. کوچولو بود و همه جا قل میخورد. نمی دانم فروختندش یا نه؟ یادم رفت بپرسم. اگر بود می رفتیم و زیر باران موزیک گوش می کردیم.
خانه در بلندیست. شبها که فقط چراغهای شهر از دور معلوم اند، دیگر تشخیص نمی دهی کجای دنیا هستی. هر از گاهی وقتی همه خوابند با خود فکر می کنم در تهرانم. نزدیکیهای کوهستان، نیاوران.... حس خوبیست و بیش از آن هم نمی خواهم. دلم برای شبهای تهران تنگ است، نه روزها. دیشب خواب تهران را دیدم که حال و هوای عجیبی داشت ولی خوشحالم چون چند روزی بود که به کل زده بودم کانال ایتالیا!
باید بخوابم٬ فردا روز اول کلاس است و بسی هیجان انگیز!
نمی دانم چرا دوسه روزست که ننوشته ام. ذهنم مشغول خیلی فکرهاست و نمی دانم کدام را باید بنویسم!
امروز چرخی در مرکز شهر زدم. پیاده و با یک نقشه. خدای من این شهر دیوانه وار زیباست. من دیگر چه جوری از اینجا سر درآوردم؟! مردی میانسال و به ظاهر انتلک و جوانکی سی و چندی ساله که کتابش را تبلیغ می کرد در این میانه به قولی قصد تور کردنم را کردند! به هر صورت از دستشان خلاص شدم و سفر تنهایم را که خیلی دوست داشتم ادامه دادم.
در تنهایی عقلم بهتر کار می کند، دوستان که هستند به آنها تکیه می کنم و از فکر کردن وا می دهم....
دو سه روز پیش فکر می کردم دیگر خودم را نمی شناسم ولی حالا باز خودم را درست مثل همیشه باز می شناسم. این ممکن است خوب باشد اما من دوست داشتم از صفر شروع کنم! شایداما از سر شروع کردن غیر ممکن است؟ شاید هم من ده روز پیش از صفر شروع کردم و از آنجاییکه بار دوّم ام بوده ده روزه به اینجا رسیده ام!! چمیدانم!؟ همینقدر می دانم که قدر خیلی چیزها را باید دانست و خیلی چیزها را هم باید ترک کرد یا کنار گذاشت... و چه بسیار آدمها که باید شناخت.
هوا سرد شده ولی گرما حتمآ باز خواهد گشت. در آشپزخانه خانه ام نشسته ام. خانه ای که با سه نفر دیگر شریکم : دختری ۲۵ ساله از سوریه، پسری ۳۱ ساله از جنوب ایتالیا و دوست دختر آمریکاییش که ۲۷ سال دارد. شاید نگاهی سطحی باشد ولی برای من رفتار هر کدام مظهریست از پیشداوری کلی که من از سه قارۀ آسیا، اروپا و آمریکا (شمالی) دارم.
از پنجره خیابان را که شبیه جادۀ چالوس است نگاه می کنم. آسفالت خیس است٬ ماشینها به سرعت رد می شوند٬ صدای لاستیک خیس بلند می شود و آب به اطراف می پاشد. چقدر دلم برای تیله٬ ماشینم٬ تنگ شده. کوچولو بود و همه جا قل میخورد. نمی دانم فروختندش یا نه؟ یادم رفت بپرسم. اگر بود می رفتیم و زیر باران موزیک گوش می کردیم.
خانه در بلندیست. شبها که فقط چراغهای شهر از دور معلوم اند، دیگر تشخیص نمی دهی کجای دنیا هستی. هر از گاهی وقتی همه خوابند با خود فکر می کنم در تهرانم. نزدیکیهای کوهستان، نیاوران.... حس خوبیست و بیش از آن هم نمی خواهم. دلم برای شبهای تهران تنگ است، نه روزها. دیشب خواب تهران را دیدم که حال و هوای عجیبی داشت ولی خوشحالم چون چند روزی بود که به کل زده بودم کانال ایتالیا!
باید بخوابم٬ فردا روز اول کلاس است و بسی هیجان انگیز!
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 20:50 | لینک
|
