تبليغاتX
شازده کوچولو - زمان از یاد رفته 2
در جستجوی زمان از ياد رفته

۵ شهریور۱۳۸۰،  ساعت ۴ صبح،  رَُم
اولین شب دور از خانه.
تاب زیاد به ایران فکر کردن را ندارم و اگر نه مجنون می شوم! صدای پدرم و صورتش را در فرودگاه که به یاد می آورم.... باید سعی کنم بهش فکر نکنم. باید قوی باشم.
فکر جهانی شدن را می کنم. چگونه برخی آدمها بدون سفر کردن جهانی شده اند؟ چطور توانستند از مرزهای جهانی بگذرند بی آنکه از جای خود حرکت کنند؟ چگونه اینقدر به خود مطمئن بوذند؟ آز کجا می دانستند؟ از کجا فهمیده بودند؟ کجا را دیده بودند؟
امروز همان لحظه که به خانۀ دوستان پدرم وارد شدم مانند بچه های کوچک ناگهان دلم خواست ضجّه بزنم و بگویم: " بسه دیگه! برگردیم خونه!"  وقتی مشغول به نظاره و مکالمه شدم، دردم را فراموش کردم. آیا من دوست دارم به خانه برگردم؟ من که آنقدر مصمم بودم و خوشحال؟ چرا حالا اینقدر غمگینم؟ آیا من اینقدر ضعیف هستم؟ پس چرا اینقدر احساس ضعف می کنم؟
امیدوارم مادر و پدرم قوی باشند.
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 10:5 | لینک  |