تبليغاتX
شازده کوچولو - زمان از یاد رفته 1
در جستجوی زمان از ياد رفته

دست کم دو هفته دیگر باید صبر کنم تا تکلیفم روشن شود:
یا ویزای انگلیس می گیرم و ایتالیا را ترک می کنم و یا ویزا به من نمی دهند و ... نمی دانم چه اتفاقی در کمین است.
از آنجایی که دوست دارم خوشبین باشم، به نوشتن وبلاگم طوری ادامه می دهم که گویی فقط گزینه اول اتفاق خواهد افتاد و من به زودی ایتالیا را ترک خواهم کرد:
چند روز پیش سال هفتم اقامتم در پروجا آغاز شد. از 26 آگست 2001 (۴ شهریور۸۰)که تاریخ اولین ورودم به ایتالیا بود به مدت چند ماه دفترچۀ -به حساب- خاطراتی را نوشتم که برای من التیامبخش تمام دلتنگیهای ماه های نخستین جدایی و تطبیق بود. دوست دارم قسمتهایی از آن نوشته ها را در این دو هفتۀ بلا تکلیفی اینجا پست کنم. دینی است که به تجربۀ مهاجرت دارم و از آنجا که به زودی دوباره کوچ خواهم کرد می خواهم از یاد نبرم که بار نخست با چه احساساتی دست و پنجه نرم کرده بودم.
23 ساله بودم و برای نخستین بار از خانۀ پدری، وطن، دوستان و البته زبان فارسی دور می شدم:


۴ شهریور ۱۳۸۰، آسمان
ساعت ده و ربع نشده است. پس از یک ساعت تاخیر ساعت نه از فرودگاه مهرآباد حرکت کردیم. یکی از مسافران بار را داده و خود جا مانده بود: سبب تاخیر!
هواپیما پر است از آدم. آدمهای معمولی. آدمهایی که با دوستان یا خانواده می روند سفر، تعطیلات، گردش. انگار نه انگار هیچ اتفاقی افتاده یا قرار است بیافتد. بودن آنها باعث می شود تسکین بیابم: مثل اینکه من هم دارم برای دیدن کسی به سفری چند روزه می روم.... به خود که می آیم، دلم فشرده می شود: من به کجا می روم؟!
هنوز از خودم کنده نشده ام اما حسی بسیار شبیه به مرگ دارم. نه اینکه حس بدی باشد اما به اندازۀ مرگ غریب و منحصر به فرد است. همه چیز معنای بیشتر می یابد و از طرفی دیگر پوچ می شود.
از صفر شروع می کنم. با زبانی دیگر در سرزمینی دیگر در میان مردمی دیگر. اینگونه خواهم فهمید اگر من در ایتالیا زاده شده بودم شبیه به کی بودم. خودم را دوباره باید بیابم، حتمآ اینبار خیلی آسانتر است.
هنوز نمی دانم گذشتۀ من در ایران کجای هستی قرار خواهد گرفت: آیا من از او می گریزم یا به او می آویزم؟ آه... چطور من خودم را اینقدر کم شناخته ام؟! من از کسی که قرار است باشم چیز زیادی نمی دانم فقط اهداف او را می شناسم اما تشنۀ شناخت او هستم: منِ نو!
همه و همه از من دور می شوند. من از همه و همه دور می شوم. آیا اتفاقات تکرار خواهند شد؟ نه...هرگز! هرگز لیلی ای مانند من در بین پدر و مادری که من داشتم آنگونه که من بودم وجود نخواهد داشت. من همه را خواهم دید، او را اما هرگز. من از او کنده شده ام و نمی دانم به که خواهم چسبید. آیا جرات خواهد داشت؟ عاشق خواهد شد؟ خواهد جنگید؟....آه! بغض دارم، بغض به خاطر تمام آنچه نبوده ام. از آنچه بوده ام و کرده ام پشیمان نیستم. اما این خط "من" چقدر در من ادامه خواهد داشت؟ آیا اصلآ ادامه خواهد داشت؟!
دیگر بس است. می خواهم به سطح بیایم. در عمق احساساتم خفه خواهم شد.....
اینجا فیلم شوکران را می دهند. وقت می گذرانم.
به فکر همۀ آنهایی که مرا دوست داشته اند خواهم بود. این یکی از اهدافم است. از اهداف لیلی نو نیز خواهد بود، قول می دهم.

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 14:26 | لینک  |