کارهام راحت پیش رفتن. چمدونم کوچک بود و بیست و پنج کیلو، ده کیلوش کتاب هایی که برای تزم آوردم. جلوی قسمت تحویل بار خانم میان سالی التماس می کرد که بیش از پنجاه هزار تومان با خودش ندارد و اینکه اجازه بدن بقیه اضافه بارش را نپردازه. مسوول تحویل بار هم که خانمی بود همسن او جواب داد که ماموره و معذور. نمی دونم ماجرا به کجا کشید....
فرودگاه هنوز مهر آباد. امام هنوز به ما نخورده. ساعت ده صبح. قرار بود ساعت یک ربع به شیش بپریم ولی هنوز راحت روی صندلی های ترانزیت لم دادم. سیگار آزاده.
بعد از هشت ساعت تاخیر بالاخره سوار هواپیما شدیم. حیف که هنوز قانون استرداد قیمت بلیط در صورت تاخیر به اجرا در نیومده. اون که هیچ...قانون بلیط نصف قیمت برای ایرانی های دانشجو در خارج هم هنوز به کنسولگریها ابلاغ نشده. مخلوطی از قرمه سبزی و کوکو، بوی همیشگی هواپیما های ایران ایر، که هر وقت دارم میرم ایران و دلم برای بوهاش تنگه خوشاینده ولی موقع برگشتن دلغشه آور....
کنارم دو دختر دیگه نشستند. یکیشون رو دورادور می شناسم. از من بزرگتره و بین ایرونیهایایتالیا بچه معروفه. کنار پنجره نشسته و می خواد با وبکمش از تهران که کوچک و کوچکتر می شه فیلم بگیره. داره برای "رای"( همون صدا و سیمای ایتالیا) یک مستند درباره روابط دختر و پسر های ایرونی می سازد. همزمان از مهمانیهای خیلی باحالی که تو شهرک بودن (و به خاطر فیلمش باید درشون شرکت می کرده) و پسر هایی که اونجا بهش نخ دادن تعریف می کنه. اون یکی که از من کوچکتره، دانشجوست وسه ساله اومده اینجا. با او از سفر حرف می زنیم. از مهاجرت. چمدانهای سنگین. کوچکتره می گه بار اولی که اومده ۱۲ تا بسته داشته. همین الان هم چمدونهاش را مامانش پر کرده از خوراکی. اون یکی هم تصدیق می کنه که مامانش موفق شده چمدون بزرگ ولی خالیش را در عرض چند ساعت پر از خوراکی کنه. لیمو ترش. نان بربری، لواش، سنگک، سبزی قرمه و چه و چه و چه و البته خیار!
بار اولی که اومدم ایتالیا دو تا چمدون داشتم که فقط یکیش پنجاه کیلو وزن داشت. نمی دونم چه فکری با خودم می کردم اما به نظرم می اومد که دیگه هرگز بر نخواهم گشت. هشت ماه بعد از آن برای نوروز بر گشتم ایران. مسخره نیست؟ به هر حال تمام زندگیم را که خلاصه شده بود به هشتاد کیلو با خودم آوردم. تمام کاست هام را به غیر از ده تایی که برام عزیز بودند بخشیده بودم به دوستام. روز های آخری که با هم بودیم را وقف موزیک گوش دادن کرده بودیم. و هر موزیکی که برام خاطره ی مشترکی با یکی از دوستان بود را به خودش بخشیده بودم. در عوض با خودم پنجاه شصت تا سی دی که اکثرشون کپی بودن داشتم. چند تا دیکشنری و چندین کتاب شعر و ادبیات فارسی. یک سری هم خرت و پرت هایی که حتمآ تو ایتالیا پیدا نمی شدند از جمله زیرسیگاری و قاب عکس و سینی و غیره ی آنتیک ایرانی از جمعه بازار! حدود ده پونزده کیلویی هم عکس و نامه و نوشته که تمام خاطرات قدیمم توشون خلاصه می شد. اصلآ من هنوز نرفته نوستالژیک بودم.
نوستالژی با هر چیزی بر انگیخته می شه. بو و مزه و صدا و شکل.... تحلیل های زبانی زیبایی از کلمه نوستالژی، در فصل دوم کتاب جهالت نوشته میلان کوندرا خوانده ام (برگردان آرش حجازی- نشر کاروان چاپ دوم ۱۳۸۱) که اگر هرگز دور از کشورتون بودید، نظرم اینه که بخونیدش البته به زبان اصلی بهتر است.... اما دو سه جمله اش را به فارسی اینجا بخوانید:
"...غم ناشی از غیر ممکن بودن بازگشت به سرزمین خویش.... مرگ سرزمین. مرگ خانه.... کشورم دور است، و نمی دانم آنجا چه خبر است."
این بی خبری همان جهالتی است که کوندرا بر کتابش نام داده.
نوستالژی برای من شاید بیشتر اما زمانی باشد تا مکانی. غم ناشی از غیر ممکن بودن بازگشت به لحظه ای در گذشته....
از این غصه که بگذریم... خیاری که خیلی هم که بشه، دو سه هفته ی دیگر قراره تمام شه آیا اینقدر حمل و نقلش واجبه؟ نان یا چه و چه و چه همینطور؟ صادقانه می پرسم و ابدا منظورم تمسخر نیست.
* منظور پر از تخم است و ربطی به بیضه ندارد!