تبليغاتX
شازده کوچولو - چگونه از سورئال به رئال برسیم
در جستجوی زمان از ياد رفته

این حوالی حداقل تا فاصله ۲۰۰ -۳۰۰ کیلومتری دریایی وجود ندارد و از آنجاییکه مردم  خورهء دریا رفتن هستند و تا یه کم آفتاب می بینند باید لنگ و پاچشون رو هوا کنند، از حدود اواخر ماه جولای تا اوائل سپتامبر تنها آدمهایی که تو شهر باقی می مانند، مسن تر ها هستند و يا خارجيهايی که آمده اند دو سه ماهي در دانشگاه ما زبان ايتاليايي بخوانند.

سه سال پيش که تازه به اين خانه اسباب کشي کرده بوديم تابستان که از راه رسيد، تحمل گرما مخصوصا از ساعت سه بعد از ظهر تا حدود یازده شب غير ممکن بود، خانه زيرشيروانی است که تمام صبح آفتاب خورده و از آن ساعت گرمایش را به طبقه پایین یعنی خانهء ما پس می دهد.... بی ماشینی و تنبلی هم بد دردیست و از استخر های عمومي هم که هيچ دل خوشی ندارم....

يکي از همان بعد از ظهر هاي تنبل تابستان ۲۰۰۳ همينطور که زير باد پنکه چرت مي زدم و خدا خدا می كردم که طوفان بياد، رويا هم می بافتم که مثلآ روی تراسمان يک استخر داشتيم و من در آن شنا می كردم.

تراس ما ۱۰-۱۲ متر مربع بزرگ است ولی چيزی که آنرا از تمام تراس های ديگر متمايز ميکند منظرهء آن است : دشت اومبريا و شهر اسيسی که روی دامنه کوهی به آن خاتمه می دهد.... همينطور که در حال رويا بافی بودم به نظرم رسيد که آن رويا خيلي هم دور از ذهن نيست... کافیست یکی از همان حوضهای پلاستیکی بچگی را بذاریم رو تراس! همان باور باعث شد که از آن به بعد گرماي تابستان خانهء ما بسی قابل تحمل شود.

نتیجهء اخلاقی: باور کردن رویاها خیلی مهم است! (نه بابا؟!)
رویای بعدی: راستي چرا لپ تاپ  واتر پروف نميسازند؟

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 13:47 | لینک  |