دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
از دور که چراغ هاي رستوران را ديدم خيالم از اينکه باز است راحت شد. ميز ها به غير از يکي، همه پر اند. يکشنبه شب است. منو را نگاه می کنم و سفارش دو پيتا و سيب زميني سرخ کرده می دهم، براي بردن. مپرسم چقدر طول ميکشد، می گويد ده دقيقه. بيرون منتظر ميشم و در حاليکه بستهء توتون را از جيبم در ميآرم به سمت فضاي سبزي که نزديك آنجاست قدم می زنم. از جلوي ميز های همان رستوران در فضای باز رد می شم. پيش خدمتي با کاسه ای سالاد و ظرف نان از جلوم می گذرد. کاهو، گوجه، پياز و پنيره فتا در قطعات مکعبی: سالاد يوناني...ياد سفر قبرس بخير....:
اولين باري بود که بدون والدينم از ايران خارج می شدم. تصميم گرفته بودم براي درس خواندن، مثل خيلي های ديگر به آمريکا برم. فوق ديپلم معماريم تازه تمام شده بود و با اينکه دوست داشتم ادامه تحصيل بدم اصلاً خيال ايران درس خواندن بيش از آن را نداشتم. از دانشگاهي در نيو جرسی پذيرش داشتم و فقط مانده بود امتحان زبان.
قرار شد با يکي از دوستانم بريم قبرس تا هم او براي گرفتن ويزای توريستی آمريکا به سفارت برد و هم من در مركزي وابسته به سفارت امريکا امتحان تافل بدم....
سفرمان يک هفته طول کشيد و هر کاري که در شرايط اجتمايي ايران امکان انجام دادنش نبود ما آنجا انجام داديم. سفر عجيبي بود و آن آزادي طبيعتآ خيلي به ما چسبيد، طوری که روز بازگشت، وقتی در فرودگاه قبرس اعلام کردند که هواپيمای ما چند ساعت تا خير دارد، از اين که آزديمان طولانی تر شده بود بسی خوشحال شديم.
باری... تصميم گرفتيم، برای آخرين بار در آن سفر، به سلامتی آزادي بنوشيم. جلوی بار، هنوز سفارش نداده بوديم که دو مرد ايراني که ظاهراً ميبايست مسافر همان پروازه ما بوده باشند، از کنارمان گذشتند، وقتی شنيدند فارسي حرف ميزنيم با صداي بلند، طوري که ما بشنويم، يکيشان به ديگري گفت:" آره... اين لحظه های آخر را بايد غنيمت شمرد!"
سالن فرودگاه پر از رنگ بود. زنان و مردان از مليت هاي مختلف با البسهء رنگارنگ و متفاوت... آزاد .
بعد از چند ساعت، مسافرين پرواز ما را براي سوار شدن به سالنC1 خواندند. فلش ها ما را راهنمايي مي كردند. به راهرويي رسيديم که در سمت چپ آن اتاقهايی با ديوار های شيشه ايي قرار داشتند:.C1...A2,A1
سالن C1 از دور مانند لکه ای سياه در بين رنگارنگ فرودگاه خود نشان میدهد. هنوز روسري و روپوشم در کيف اند. دختران و پسران رنگين به سالنهاي ديگر وارد مي شوند و من با هر قدمي که به سمت C1 بر می دارم، احساس عدم تعلق ام به آن بيشتر ميشود. ولی افسوس که من مسافر C1 هستم. ديگر خيلي نزديکيم و شايد بايد روسري و روپوشمان را به تن کنيم. چند قدم بيشتر نمانده... تمام چشمهای C1 به مادوخته شده اند، مانند اينست که ميخواهند بفهمند بالاخره ما کي تسليم ميشويم به سرنوشتي که آنها نيز پيش از ما تسليمش شده اند. شايد هم از اينکه هنوز تسليم نشده ايم بيزارند. دسته دسته ، همه در حجاب، به نظرم سيه چرده اند.
می ترسم. من هم يکي از آنها ميشوم.... راه ديگري نيست.
گريه ميکنم.
به مهر آباد رسيده ايم.
گريه ميکنم.
من از اين لکه سياه که خانه من است بيزارم.
خانه من چرا رنگين نيست.
گريه می کنم.
...
ده دقيقه گذشته، غذا حاضر است.
آه...چه خوب که ديگر در لکه سياه زندگي نميکنم....
رستوران يونانی مسخره!...اشتهام را کور کرد....
حالا همه چيز رنگيست....
اما... اما چرا هنوز غصهء آن سياهي را ميخورم و دلم تنگ است؟
اولين باري بود که بدون والدينم از ايران خارج می شدم. تصميم گرفته بودم براي درس خواندن، مثل خيلي های ديگر به آمريکا برم. فوق ديپلم معماريم تازه تمام شده بود و با اينکه دوست داشتم ادامه تحصيل بدم اصلاً خيال ايران درس خواندن بيش از آن را نداشتم. از دانشگاهي در نيو جرسی پذيرش داشتم و فقط مانده بود امتحان زبان.
قرار شد با يکي از دوستانم بريم قبرس تا هم او براي گرفتن ويزای توريستی آمريکا به سفارت برد و هم من در مركزي وابسته به سفارت امريکا امتحان تافل بدم....
سفرمان يک هفته طول کشيد و هر کاري که در شرايط اجتمايي ايران امکان انجام دادنش نبود ما آنجا انجام داديم. سفر عجيبي بود و آن آزادي طبيعتآ خيلي به ما چسبيد، طوری که روز بازگشت، وقتی در فرودگاه قبرس اعلام کردند که هواپيمای ما چند ساعت تا خير دارد، از اين که آزديمان طولانی تر شده بود بسی خوشحال شديم.
باری... تصميم گرفتيم، برای آخرين بار در آن سفر، به سلامتی آزادي بنوشيم. جلوی بار، هنوز سفارش نداده بوديم که دو مرد ايراني که ظاهراً ميبايست مسافر همان پروازه ما بوده باشند، از کنارمان گذشتند، وقتی شنيدند فارسي حرف ميزنيم با صداي بلند، طوري که ما بشنويم، يکيشان به ديگري گفت:" آره... اين لحظه های آخر را بايد غنيمت شمرد!"
سالن فرودگاه پر از رنگ بود. زنان و مردان از مليت هاي مختلف با البسهء رنگارنگ و متفاوت... آزاد .
بعد از چند ساعت، مسافرين پرواز ما را براي سوار شدن به سالنC1 خواندند. فلش ها ما را راهنمايي مي كردند. به راهرويي رسيديم که در سمت چپ آن اتاقهايی با ديوار های شيشه ايي قرار داشتند:.C1...A2,A1
سالن C1 از دور مانند لکه ای سياه در بين رنگارنگ فرودگاه خود نشان میدهد. هنوز روسري و روپوشم در کيف اند. دختران و پسران رنگين به سالنهاي ديگر وارد مي شوند و من با هر قدمي که به سمت C1 بر می دارم، احساس عدم تعلق ام به آن بيشتر ميشود. ولی افسوس که من مسافر C1 هستم. ديگر خيلي نزديکيم و شايد بايد روسري و روپوشمان را به تن کنيم. چند قدم بيشتر نمانده... تمام چشمهای C1 به مادوخته شده اند، مانند اينست که ميخواهند بفهمند بالاخره ما کي تسليم ميشويم به سرنوشتي که آنها نيز پيش از ما تسليمش شده اند. شايد هم از اينکه هنوز تسليم نشده ايم بيزارند. دسته دسته ، همه در حجاب، به نظرم سيه چرده اند.
می ترسم. من هم يکي از آنها ميشوم.... راه ديگري نيست.
گريه ميکنم.
به مهر آباد رسيده ايم.
گريه ميکنم.
من از اين لکه سياه که خانه من است بيزارم.
خانه من چرا رنگين نيست.
گريه می کنم.
...
ده دقيقه گذشته، غذا حاضر است.
آه...چه خوب که ديگر در لکه سياه زندگي نميکنم....
رستوران يونانی مسخره!...اشتهام را کور کرد....
حالا همه چيز رنگيست....
اما... اما چرا هنوز غصهء آن سياهي را ميخورم و دلم تنگ است؟
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 3:15 | لینک
|
