تبليغاتX
شازده کوچولو - چند دقيقه با لورکا
در جستجوی زمان از ياد رفته

چند روزيه که زندگيم خلاصه شده در :
صبح تا عصر : مطالعه اشعار سورئال نسل 27 اسپانيا، و خصوصآ شعر و تراژدی فدريکو گارسيا لورکا
عصر تا شب: فوتبال
ديروز از آنجاييکه به فارسی چيزی از لورکا نداشتم، اينترنت را گشتم و ترجمه شاملو (از کتاب ترانه شرقی و اشعار ديگر ) را از تعدادی از اشعار لورکا پيدا کردم، از جمله مرثيه ای(در چهار قسمت) که لورکا در مرگ دوستش "آيگناسيو"ی "ماتادور" سروده که قربانی ميدان گاوبازی است.
من يکی از اين چهار شعر را خيلی دوست دارم:

* غايب از نظر*

نه گاو نرت باز می شناسد نه انجيربن
نه اسبان نه مورچگان خانه ات.
نه کودک بازت می شناسد نه شب
چرا که تو ديگر مرده ای.

نه صلب سنگ بازت می شناسد
نه اطلس سياهی که در آن تجزيه می شوی.
حتا خاطره ی خاموش تو نيز ديگر بازت نمی شناسد
چرا که تو ديگر مرده ای.

پاييز خواهد آمد با ليسک ها
با خوشه های ابر و قله های در همش
اما هيچ کس را سر آن نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد
چرا که تو ديگر مرده ای.
چرا که تو ديگر مرده ای
همچون تمامی مردگان زمين.
همچون همه ی آن مردگان که فراموش می شوند
زير پشته يی از آتشزنه های خاموش.

هيچ کس بازت نمی شناسد، نه. اما من تو را می سرايم
برای بعد ها می سرايم چهره ی تو را و لطف تو را
کمال پختگی معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعم دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخويی تو بود.

زادنش به دير خواهد انجاميد - خود اگر زاده تواند شد -
آندلسی مردی چنين صافی، چنين سرشار از حوادث.

نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می مويد
و نسيمی اندوهگين را که به زيتون زاران می گذرد به خاطر می آورم.

***
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 15:4 | لینک  |