شنبه ششم خرداد 1385
اين عبارت هم برای خودش عبارتيست!
يادمه يک روز مامانم با پيکان شيری رنگش آمده بود مدرسه دنبالم. برای ايمنی بيشتر، با اينکه کس ديگری در ماشين نبود، من که هشت سال بيشتر نداشتم، روی صندلی عقب نشسته بودم و در آينه چشمهای مامان، پيشانيش و کمی از موهای او که زير روسری سفيد پنهان شده بود را می ديدم. مامان از چيزی دلخور بود. درست خاطرم نيست، می بايست نگران دايی مريضم می بوده يا بچه های کوچکش که بعد از طلاق و ازدواج دوباره مادرشان بی سرپرست بودند، یا مشکلات پيری مادر بزرگ و يا مساله ای کاری، شايد هم بمباران و بی برقی ...به هر حال مطلب برای نگرانی کم نبود. مامان اخم کرده بود و زير لب غرولند می کرد، خطوط پيشانيش پريشانی او را نشان می دادند.
می دانستم که شايد در حين ادای کلماتی هستم که به قولی از دهنم بزرگترند با اين حال از آن پشت با صدايی لرزان گفتم : " مامان باز هم خدا را شکر کن که از اين بد تر هم امکان داره"! مامان مکثی کرد و از همان آينه نگاهی به من انداخت و قيافه نگران مرا که ديد زير خنده زد، خنده ای شيرين، بعد آهی کشيد و گفت : "آره ...تو راست می گی". من از خوشی در پوستم نمی گنجيدم از اينکه موفق شده بودم خنده به لبهای مامان کوچولوی غمگين بيارم، گرچه که در حقيقت، نه می توانستم کمکی به او کنم و نه جدآ سبب شکرگزاری بيشتر او از وضعيتش شوم....
حالا هم همان حکايت است، نه اينکه يک عمر هر وقت طلب بهتر و بيشتر کردم، بزرگان گفتند، شکر کن که وضعت از اين بدتر نيست، اين عبارت، هر چند هيچ با معيار های جامعهُ سرمايه داری که در آن زندگی می کنم سازگاری ندارد، ولی آويزه گوش، بلکه هم ضمير ناخودآگاهم شده است.
هر از گاهی، وقتی دلم می گيرد، اگر ياد آن روز بيافتم، لبخندی به لبم می آيد، گرچه که ديگر مثل آن دختر بچه هشت ساله به اينجور چيز ها اعتقادی ندارم....
يادمه يک روز مامانم با پيکان شيری رنگش آمده بود مدرسه دنبالم. برای ايمنی بيشتر، با اينکه کس ديگری در ماشين نبود، من که هشت سال بيشتر نداشتم، روی صندلی عقب نشسته بودم و در آينه چشمهای مامان، پيشانيش و کمی از موهای او که زير روسری سفيد پنهان شده بود را می ديدم. مامان از چيزی دلخور بود. درست خاطرم نيست، می بايست نگران دايی مريضم می بوده يا بچه های کوچکش که بعد از طلاق و ازدواج دوباره مادرشان بی سرپرست بودند، یا مشکلات پيری مادر بزرگ و يا مساله ای کاری، شايد هم بمباران و بی برقی ...به هر حال مطلب برای نگرانی کم نبود. مامان اخم کرده بود و زير لب غرولند می کرد، خطوط پيشانيش پريشانی او را نشان می دادند.
می دانستم که شايد در حين ادای کلماتی هستم که به قولی از دهنم بزرگترند با اين حال از آن پشت با صدايی لرزان گفتم : " مامان باز هم خدا را شکر کن که از اين بد تر هم امکان داره"! مامان مکثی کرد و از همان آينه نگاهی به من انداخت و قيافه نگران مرا که ديد زير خنده زد، خنده ای شيرين، بعد آهی کشيد و گفت : "آره ...تو راست می گی". من از خوشی در پوستم نمی گنجيدم از اينکه موفق شده بودم خنده به لبهای مامان کوچولوی غمگين بيارم، گرچه که در حقيقت، نه می توانستم کمکی به او کنم و نه جدآ سبب شکرگزاری بيشتر او از وضعيتش شوم....
حالا هم همان حکايت است، نه اينکه يک عمر هر وقت طلب بهتر و بيشتر کردم، بزرگان گفتند، شکر کن که وضعت از اين بدتر نيست، اين عبارت، هر چند هيچ با معيار های جامعهُ سرمايه داری که در آن زندگی می کنم سازگاری ندارد، ولی آويزه گوش، بلکه هم ضمير ناخودآگاهم شده است.
هر از گاهی، وقتی دلم می گيرد، اگر ياد آن روز بيافتم، لبخندی به لبم می آيد، گرچه که ديگر مثل آن دختر بچه هشت ساله به اينجور چيز ها اعتقادی ندارم....
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 11:15 | لینک
|
