یکشنبه دهم اردیبهشت 1385
در يکی از روزنامه های در پيتی پروجا، دو سال پيش، بالاخره تصميم گرفتند فضای کوچکی به نوشته های خارجی ها اختصاص دهند. خارجيهايی که از صدقه سرشان اين شهر زنده است و نان می خورد. يکی از آشنايانم که مسئول مرکز فرهنگی دانشگاه است با من تماس گرفت و موضوع را گفت، قرار شد بر و بچه های خارجی که اهل نوشتن به ايتاليايی بودند را خبر کنيم تا آستينی بالا بزنند و در مورد اين شهر چيزی بنويسند تا بعد روزنامه از بين آنها به اندازه يک صفحه مطلب انتخاب کند. من هم مطلبی دادم که در همان شماره چاپ شد. نمی دانم تقصير از من بود يا کاسه ديگری زير نيم کاسه بود، در هر حال ديگر هرگز هيچ روزنامه ای فضايی به خارجيها اختصاص نداد.
در هر صورت حالا که صحبت از بيگانگی است بخشی از آن تنها نوشته چاپ شده را اينجا ترجمه می کنم:
" داستانهای خارجیهای اين شهر (perugia) از نظرهای بسیاری به یکدیگر شباهت دارند. داستان من اما شاید متفاوت است. داستان کسی نیست که برای خوشی یا به هوس سادهُ تغییر سفر می کند. داستان یک گریز است. داستان کسی است که کشورش را ترک می کند چون بیش از آن نمی شود ماند. داستان کسی که به چیزی ديگر معتقد است.
شرطی وجود دارد: پس از ترک ، دیگر راه بازگشتی نیست. بازگشت یعنی شکست، اقرار به ضعف خویش در به تحقق رساندن آرمانها و تائیدی بر ویرانی ارزشها آنجاییکه زندگی را به زندانی مبدل کرده اند.
تنها اگاهی از این شرط است که به درد ماندن، تلخی دلتنگی و نیروی مبارزه مفهوم می دهد.
صبحی بود خاکستری ، نوامبردو هزار و یک.
نیم ساعت ازهشت گذشته، بدون هیچ انگیزه ای بیدار شدم. با خودم فکر کردم: اگر ایران بودم این ساعت چه می کردم؟
وقتی هیجان سفر فرو نشست، به دور از عادات کهنه، شناخت بر اساس معیارهای نو سخت است. زبان و فرهنگ جديد، کشور جديد، دانشگاه جديد، خانه جديد و آدمهای جديد بسیار از فرهنگهایی متفاوت.
من قادر به قضاوت نبودم و برای دیگران نیز فرهنگ من دور و ناشناخته بود. به علاوه پس از یازده سپتامبر که تنها ده روز پس از آغاز سفرم اتفاق افتاد ، احساس مطبوعی از هويت ايرانیم نمی کردم. اینکه مردم بتوانند بدون پیشداوری بر من قضاوتی بگذارند، آن روزهاغیر ممکن به نظر می آمد. برای آنان می توانستم مسلمانی تندرو باشم که در کوله پشتیش بمب جا به جا می کند. احساس خالی بودن و بی هویتی می کردم.
به مادرم زنگ زدم. به او گفتم که به ضعف خودم اقرار می کنم و اینکه دیگر توان ماندن ندارم، که او و پدر وهمه می بایست شکست مرا بپذیرند، که دلم برای آنها تنگ است. او اما بی قرار نشد و به من اطمینان داد که همواره می توانستم باز گردم اما از آنجاییکه به هر حال اجازهُ اقامت داشتم، بد نبود سعی کنم از زندگی جدیدم دست کم به عنوان "خارجی" لذت ببرم.
در حقیقت چیزی تغییر نکرده بود ولی کلمات او مرا آرام کردند و من در مرکز شهر قدم زدم، بر پستی و بلندی هایی که نفس را می برند و دیده را مات می کنند... و به هویت جدیدم فکر کردم: "خارجی" ...."
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 12:29 | لینک
|
