سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385
امروز نوشته های فارسی گذشته ام را می خواندم. از 14 خرداد 1371، روز تولّد 14 سالگيم، شروع می شن و تا ژانويه 2003 ادامه دارن .
نمی دونم چی بگم و چی فکر کنم.... انگار من درست همون آدم هستم و فقط خطّم و نوع فارسی که به کار می برم فرق کرده. ته ته احساساتم همان است که 13 سال پيش بوده و 6 سال پيش بوده و 3 سال پيش!! برای همين هم تصميم گرفتم بعضی از اين يادداشت ها را که جالب تر از بقيه اند(دست کم برای خودم و در ارتباط با همين مساله "بيگانگی") ايينجا بگذارم.
يادداشتی که الان باز نويسی میکنم مال 16شهريور 1379 است، زمانی که مصصمّم به ايران نماندن بودم ولی از ايينکه کجا، چطور و کی خواهم رفت هم هيچ خبر نداشتم. ايده آليست بودم و جدآ باورم شده بود که نمی دانم چطوری ولی می توانم انقلابی راه بندازم.... هه هه ...خوب 22 سالم بيشتر نبوده ديگر. ضمن ايينکه فکر نمیکردم هيچوقت و اونهم يه همچين جايی خود بزرگ بينی های گذشته ام را لو بدم:
"... من از شهرم خواهم رفت. از شهری که مرا آنگونه که بودم دوست نداشت. فرار نمی کنم امّا به جايی می روم که مرا همينگونه که هستم بپذيرد و ابزار مرا برای مبارزه مهيّا سازد. مبارزه با آن شکّی که در من زبانه می کشد و مردم شهر من نيز آنرا قوّت می بخشند... َشک به درستی خود.
من اگر می روم تنها برای آنست که به خود يقين آورم. يقينی که از من وابسته به مردمان سلب گشته. يقينی که من، زن ايرانی، می بايست به خود می داشتم.
من معجزه را دوست دارم و حادثه را دوست دارم. ولی در انتظار حادثه نمی ايستم....خود حادثه می آفرينيم."
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 14:31 | لینک
|
