دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385
دو هفته ايران بودم. يکسال از آخرين باری که رفته بودم می گذشت. حالا که برگشتم احساسات پيچيده ای را تجربه می کنم که جديد نيستند ولی يه جورايی هميشه خيلی سخت بوده راجع بشون حرف بزنم. حالا هم نمیدونم که آيا دقيقآ می تونم تعريفشون کنم يا نه.... در هر صورت تعريف اين احساسات کار يه روز نيست و اساسآ هم اين وبلاگ را برای همچين تعاريفی درست کرده بودم. دوست دارم يواش يواش ايينجا سعی کنم ازشون حرف بزنم....
روز بهاری زيباييست. از دانشگاه که در اومدم تصميم گرفتم در مرکز قديمی شهر که خانه و دانشگاهم در آن هستند، قدم بزنم. هميشه روزهای اول بعد از باز گشتم از ايران را دوست دارم چون احساس رهايی زيبايی با آن همراه است و چون قادرم باری ديگر از دريچهُ چشم غريبه ای به شهری که بيش از چهار سال خانه ام بوده نگاه کنم. فکر کنم به چنين تجربه ای در فارسی "آشنايی زدايی" بگويند. حسی که هر چقدر هم که دور باشم، هر قدر که دوريم طولانی شود و هر چقدر هم که تغيير کرده باشد، کمتر در مورد ايران آنرا تجربه کرده ام....
خيلی دوست دارم از ايران برای خودم آشنايی زدايی کنم اما هميشه در همان عادات قديم تعطيلاتم را در آنجا می گذرانم و بعد تازه ايينجا که می رسم يادم می افتد که ای داد ...فلان کار را نکردم و بهمان جا را نرفتم و...! از زمانی که ساکن ايتاليا هستم، حتمآ سالی دو بار و هر بار دو سه هفته ای ايران رفته ام و زمان آن هم هميشه بسته به تعطيلاتم در اينجا نبوده بلکه اکثرآ در گرو دلتنگيهایم بوده است، غير از اين سال آخری که دندون رو جگر گذاشتم و نرفتم....
ولی به چه دليلی تصميم گرفتم نرم؟
علت اصليش اين بود که ايران رفتن هر بار باعث به هم خوردن تعادل زندگی من در ايتاليا می شه. چراش هم درست همون چيزی است که می گفتم تعريفش سخته. خيلی هم روش فکر کرده ام و به نتايج جوراجوری رسيده ام که همينطور که به خاطرم می آن می نويسمشون.
حالا فعلآ اينو داشته باشين....
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 16:13 | لینک
|
