شنبه بیست و نهم بهمن 1384
شايد، غم مرگ ديگری، قيمتی است که بايد بپردازيم تا بفهميم چرا زنده ايم....
به موهاي روي ساق پايم که به اندازه سه چهار سانت بلند شده اند نگاه می کنم و ياد پاهای هاله مي افتم . می گفت "هر کس بدش می آد نگاه نکنه! من چرا بايد خودم را برای ديگران محدود کنم. چرا مرد ها موهای پاشون رو را همينطور ول می کنند!؟" . آن زمان فقط سيزده سال داشت.
آژير قرمز که به صدا در آمد رفتيم به سمت طبقات زير پارکينگ. تازه به آن خانه نقل مکان کرده بوديم. به غير از ما همسايگان جديد ديگري هم آنشب به آن به اصطلاح پناهگاه آمده بودند. آنجا بود که براي اولين بار هاله را شناختم.
ريز نقش بود با موهاي سياه و مجعد. به همراه مادرش آمده بود و خواهر و برادرش. من از ديدن اينکه بچه های ديگري هم در ساختمان ما زندگي مي کنند خوشحال بودم. از اينکه به سمت هاله بروم و با او حرف بزنم خجالت ميکشيدم. بالاخره با هم مشغول به گفتگو شديم. او از من يک سال بزرگتر بود و کلاس سوم دبستان.
سالها هم بازي بوديم....
سختکوش بود. تابستانها که همه بچه ها آنرا به بازي و سر به هوايي مي گذراندند او تمرين ساز زدن مي كرد. صدای ويولونش اوائل گوش را کر مي كرد ولي هر سال بهتر مي شد. مسائل کتابهای رياضي به زبان انگليسي را حل مي كرد و کيت های الکترونيکي لحيم ميداد. با اينحال زياد بازی می کرديم اينقدر که بين اتاق هامون يک آيفن نصب کرده بوديم تا مستقيمآ و بدون مزاحمت ديگران با هم تماس بگيريم و قرار بازی بگذاريم. بعضي اوقات با هم آشپزي ميکرديم و ناهارمان را ميبرديم تو ی حياط و زير تک درخت بيد مجنون مي خورديم. هفته ايي يک بار به کتابخانه هم سر ميزديم و با هم کتاب رد و بدل ميکرديم. در استخر مجتمع با هم مسابقه شنا ميداديم. پينگ پنگ بازي ميکرديم و بازنده به همه بستني ميداد. شبهای تابستان بعد از ساعت نه، يعنی وقتی هوا خوب تاريک شده بود ، قايم موشک بازی می کرديم. زير ماشين ها قايم می شديم و سياه و روغنی با داد و بيداد مامان هاله و بابای من بالاخره بر می گشتيم خانه. همان شبهای تابستان گاهی با بقيه بچه ها روی بالکن می خوابيديم. هاله اونجا هم حرف برای گفتن داشت. عاشق نجوم بود و اسامی صور فلکی را به ما می گفت و آنها را نشان می داد تا به خواب برويم....
او دختر ايرانی خاصی بود. آدم خاصی بود. بزرگتر ها از اينکه ما با او همبازی هستيم خيالشان جمع بود. عاقل بود. ولی شايد چيزی که او را از تمام بچه های هم سنّش مجزا می ساخت، اين بود که از همان کوچکی در پس تمام اعمالش ايدئولوژی بود. و اينکه او در عمل کردن به اين ايده ها سخت راديکال بود. جوری که گاهی آنقدر در قبال خود و ديگران سختگير می شد که برای من که احساساتی و بی ايدئولوژی بودم سرد و بی احساس به نظر می آمد.
بعد از اتمام دبيرستان او هم مثل خيلی های ديگر برای ادامه تحصيل به کانادا رفت....و مثل خيلی های ديگر در زمان همديگر را گم کرديم....ولی می دانستم که او کسی خواهد شد.
چند سال پيش خبر رسيد که او مرده است.... گرچه هرگز کسی جرات نکرد اين کلمه را به کار ببرد اما همه می دانستند:
او خودکشی کرده بود....
سيم آيفنی که ما را به هم وصل می کرد و از روی شيروانی رد می شد، هنوز بر جای خود باقيست....و گاهی وسوسه ام می کند....دلم می خواهد به او بگويم که حرفهای من فقط در سی سالگی به حرفهای بچگی او شبيه است. که گرچه دير...ولی او را درک می کنم.
شايد هم هنوز هاله در آنسوی خط منتظر است، فقط برای اينکه او را صدا کنم و به او بگويم:
بريم قايم موشک؟
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 22:2 | لینک
|