یکشنبه چهاردهم خرداد 1385
سال 1368 بود.
کلاس پنجم دبستان بودم. دوستهای مدرسه ام قرار بود پنجشنبه که روز تولدم بود برايم به حساب جشن بگيرند و من هم کيک ببرم سر کلاس. آن سالها، از آنجايی که مامان و بابا از هم جدا بودند، من شانس اينرا داشتم که هر سال دو جشن تولد در دو خانه متفاوت با مهمانهای متفاوت داشته باشم....آخر خيلی لوس بودم! هنوز هم بهتر نشده ام، گرچه که از مهمانی و جشن تولد آنهم دو تا سه تا ديگر خبری نيست....
پنجشنبه صبح با ذوق و شوق از خواب بيدار شدم، اما وقتی به سمت آشپزخانه رفتم، از راديو که معمولآ آن ساعت مامان گوش می کرد، صدای نوحه و قرآن می آمد که من ابدآ انتظارش را نداشتم. به چهارچوب در آشپزخانه که رسيدم، هنوز نتوانسته بودم بفهمم ممکنست چه اتفاقی افتاده باشد، آخر من تمام حواسم به تولدم بود که برايش کلی روز شماری کرده بودم. مامان جلوی راديو ، ليوان چای به دست، بی حرکت ايستاده بود و زول زده بود به ديوار روبرويش، مرا که ديد گفت: " مرد"!
...
با تمام اين حرفها، چون با دوستهايم قرار داشتم، انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشد، شال و کلاه کردم و رفتم مدرسه. دبستان "مهدتربيت" سر کوچه بود و من هر روز پياده و تنها می رفتم و بر می گشم و خيلی هم از آن چند دقيقه "استقلال" لذت می بردم. و به نظرم می آمد که در همان چند دقيقه، در مسير من، يعنی پياده روی زير سايه چنارها، اتفاقات زيادی می افتند که فقط من شاهد آنها هستم و نبايد هم با کسی در ميانشان بگذارم.... به هر صورت، نه من و نه مامان(البته بعد از اصرار های من)، ضرری در اينکه من آن روز هم سری به مدرسه بزنم نمی ديديم....
وقتی به در ورودی دبستان رسيدم، هنوز هم اميدم را ، به اينکه بچه ها به محض ورود من، مثل فيلمهای سينمايی "سورپريز"م کنند، از دست نداده بودم. اما وارد حياط که شدم، تازه برای اولين بار به ذهنم رسيد که شايد جدآ اين مساله "ارتحال"(که آن روز هنوز "مرگ" نام داشت!)، باعث نقش بر آب شدن برنامه های من برای تولدم شود. برای همين هم با نگرانی و جديت برای سراغ گرفتن از بقيه شاگرد ها، به دفتر مدرسه رفتم، گرچه که از دور و بر ناظم ها آفتابی شدن دل خوشی نداشتم!
مدير و ناظممان، هر دو سر تا پا سياه پوش، با قيافه هايی ماتم زده، در حال گپ زدن پشت ميزی بودند. به نظر می رسيد ما سه نفر تنها حاضران در تمام مدرسه باشيم. وقتی مرا ديدند، از آنجاييکه از شهرت بالايی در مدرسه برخوردار بودم، ناظممان گفت" اه!...بهبهانی؟! تو اينجا چی کار می کنی؟!!...مگه خبر نداری چی شده؟" من هنوز مطمئن نبودم که آيا صلاح است حقيقت را با او در ميان بگذارم يا نه؟ و برای همين فقط گفتم که با چند تا از بچه های کلاسمان از چند روز پيش برای آنروز صبح قرار داشته ام... او به من گفت که در هر صورت مدرسه آنروز تعطيل است و کسی به غير از من آنروز به مدرسه نيامده، و مطمئنآ هم نخواهد آمد....
من که قبول حقيقت برايم خيلی سخت بود، ديگر طاقت نياوردم و به آنها گفتم که جريان از چه قرار است و که آنروز تولدم است و اينکه بايد در مدرسه منتظر بمانم چون حتمآ به زودی سر و کله دوستانم پيدا می شود .... آن دو با اينکه از استمرار و خوشخيالی من خندشان گرفته بود، سعی کردند جديت خود را حفظ کنند. خانم مدير، در حالی که من را به سمت در مدرسه بدرقه می کرد، سعی کرد به من بفهماند که در دنيا مسائلی مهمتر از تولد من وجود دارند....
ناچار، دست از پا درازتر روانه خانه شدم و در تمام طول راه با خودم فکر کردم: "چه خوب که صبح مامانم نگذاشت کيکم را با خودم ببرم مدرسه"!!
کلاس پنجم دبستان بودم. دوستهای مدرسه ام قرار بود پنجشنبه که روز تولدم بود برايم به حساب جشن بگيرند و من هم کيک ببرم سر کلاس. آن سالها، از آنجايی که مامان و بابا از هم جدا بودند، من شانس اينرا داشتم که هر سال دو جشن تولد در دو خانه متفاوت با مهمانهای متفاوت داشته باشم....آخر خيلی لوس بودم! هنوز هم بهتر نشده ام، گرچه که از مهمانی و جشن تولد آنهم دو تا سه تا ديگر خبری نيست....
پنجشنبه صبح با ذوق و شوق از خواب بيدار شدم، اما وقتی به سمت آشپزخانه رفتم، از راديو که معمولآ آن ساعت مامان گوش می کرد، صدای نوحه و قرآن می آمد که من ابدآ انتظارش را نداشتم. به چهارچوب در آشپزخانه که رسيدم، هنوز نتوانسته بودم بفهمم ممکنست چه اتفاقی افتاده باشد، آخر من تمام حواسم به تولدم بود که برايش کلی روز شماری کرده بودم. مامان جلوی راديو ، ليوان چای به دست، بی حرکت ايستاده بود و زول زده بود به ديوار روبرويش، مرا که ديد گفت: " مرد"!
...
با تمام اين حرفها، چون با دوستهايم قرار داشتم، انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشد، شال و کلاه کردم و رفتم مدرسه. دبستان "مهدتربيت" سر کوچه بود و من هر روز پياده و تنها می رفتم و بر می گشم و خيلی هم از آن چند دقيقه "استقلال" لذت می بردم. و به نظرم می آمد که در همان چند دقيقه، در مسير من، يعنی پياده روی زير سايه چنارها، اتفاقات زيادی می افتند که فقط من شاهد آنها هستم و نبايد هم با کسی در ميانشان بگذارم.... به هر صورت، نه من و نه مامان(البته بعد از اصرار های من)، ضرری در اينکه من آن روز هم سری به مدرسه بزنم نمی ديديم....
وقتی به در ورودی دبستان رسيدم، هنوز هم اميدم را ، به اينکه بچه ها به محض ورود من، مثل فيلمهای سينمايی "سورپريز"م کنند، از دست نداده بودم. اما وارد حياط که شدم، تازه برای اولين بار به ذهنم رسيد که شايد جدآ اين مساله "ارتحال"(که آن روز هنوز "مرگ" نام داشت!)، باعث نقش بر آب شدن برنامه های من برای تولدم شود. برای همين هم با نگرانی و جديت برای سراغ گرفتن از بقيه شاگرد ها، به دفتر مدرسه رفتم، گرچه که از دور و بر ناظم ها آفتابی شدن دل خوشی نداشتم!
مدير و ناظممان، هر دو سر تا پا سياه پوش، با قيافه هايی ماتم زده، در حال گپ زدن پشت ميزی بودند. به نظر می رسيد ما سه نفر تنها حاضران در تمام مدرسه باشيم. وقتی مرا ديدند، از آنجاييکه از شهرت بالايی در مدرسه برخوردار بودم، ناظممان گفت" اه!...بهبهانی؟! تو اينجا چی کار می کنی؟!!...مگه خبر نداری چی شده؟" من هنوز مطمئن نبودم که آيا صلاح است حقيقت را با او در ميان بگذارم يا نه؟ و برای همين فقط گفتم که با چند تا از بچه های کلاسمان از چند روز پيش برای آنروز صبح قرار داشته ام... او به من گفت که در هر صورت مدرسه آنروز تعطيل است و کسی به غير از من آنروز به مدرسه نيامده، و مطمئنآ هم نخواهد آمد....
من که قبول حقيقت برايم خيلی سخت بود، ديگر طاقت نياوردم و به آنها گفتم که جريان از چه قرار است و که آنروز تولدم است و اينکه بايد در مدرسه منتظر بمانم چون حتمآ به زودی سر و کله دوستانم پيدا می شود .... آن دو با اينکه از استمرار و خوشخيالی من خندشان گرفته بود، سعی کردند جديت خود را حفظ کنند. خانم مدير، در حالی که من را به سمت در مدرسه بدرقه می کرد، سعی کرد به من بفهماند که در دنيا مسائلی مهمتر از تولد من وجود دارند....
ناچار، دست از پا درازتر روانه خانه شدم و در تمام طول راه با خودم فکر کردم: "چه خوب که صبح مامانم نگذاشت کيکم را با خودم ببرم مدرسه"!!
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 13:59 | لینک
|
شنبه ششم خرداد 1385
اين عبارت هم برای خودش عبارتيست!
يادمه يک روز مامانم با پيکان شيری رنگش آمده بود مدرسه دنبالم. برای ايمنی بيشتر، با اينکه کس ديگری در ماشين نبود، من که هشت سال بيشتر نداشتم، روی صندلی عقب نشسته بودم و در آينه چشمهای مامان، پيشانيش و کمی از موهای او که زير روسری سفيد پنهان شده بود را می ديدم. مامان از چيزی دلخور بود. درست خاطرم نيست، می بايست نگران دايی مريضم می بوده يا بچه های کوچکش که بعد از طلاق و ازدواج دوباره مادرشان بی سرپرست بودند، یا مشکلات پيری مادر بزرگ و يا مساله ای کاری، شايد هم بمباران و بی برقی ...به هر حال مطلب برای نگرانی کم نبود. مامان اخم کرده بود و زير لب غرولند می کرد، خطوط پيشانيش پريشانی او را نشان می دادند.
می دانستم که شايد در حين ادای کلماتی هستم که به قولی از دهنم بزرگترند با اين حال از آن پشت با صدايی لرزان گفتم : " مامان باز هم خدا را شکر کن که از اين بد تر هم امکان داره"! مامان مکثی کرد و از همان آينه نگاهی به من انداخت و قيافه نگران مرا که ديد زير خنده زد، خنده ای شيرين، بعد آهی کشيد و گفت : "آره ...تو راست می گی". من از خوشی در پوستم نمی گنجيدم از اينکه موفق شده بودم خنده به لبهای مامان کوچولوی غمگين بيارم، گرچه که در حقيقت، نه می توانستم کمکی به او کنم و نه جدآ سبب شکرگزاری بيشتر او از وضعيتش شوم....
حالا هم همان حکايت است، نه اينکه يک عمر هر وقت طلب بهتر و بيشتر کردم، بزرگان گفتند، شکر کن که وضعت از اين بدتر نيست، اين عبارت، هر چند هيچ با معيار های جامعهُ سرمايه داری که در آن زندگی می کنم سازگاری ندارد، ولی آويزه گوش، بلکه هم ضمير ناخودآگاهم شده است.
هر از گاهی، وقتی دلم می گيرد، اگر ياد آن روز بيافتم، لبخندی به لبم می آيد، گرچه که ديگر مثل آن دختر بچه هشت ساله به اينجور چيز ها اعتقادی ندارم....
يادمه يک روز مامانم با پيکان شيری رنگش آمده بود مدرسه دنبالم. برای ايمنی بيشتر، با اينکه کس ديگری در ماشين نبود، من که هشت سال بيشتر نداشتم، روی صندلی عقب نشسته بودم و در آينه چشمهای مامان، پيشانيش و کمی از موهای او که زير روسری سفيد پنهان شده بود را می ديدم. مامان از چيزی دلخور بود. درست خاطرم نيست، می بايست نگران دايی مريضم می بوده يا بچه های کوچکش که بعد از طلاق و ازدواج دوباره مادرشان بی سرپرست بودند، یا مشکلات پيری مادر بزرگ و يا مساله ای کاری، شايد هم بمباران و بی برقی ...به هر حال مطلب برای نگرانی کم نبود. مامان اخم کرده بود و زير لب غرولند می کرد، خطوط پيشانيش پريشانی او را نشان می دادند.
می دانستم که شايد در حين ادای کلماتی هستم که به قولی از دهنم بزرگترند با اين حال از آن پشت با صدايی لرزان گفتم : " مامان باز هم خدا را شکر کن که از اين بد تر هم امکان داره"! مامان مکثی کرد و از همان آينه نگاهی به من انداخت و قيافه نگران مرا که ديد زير خنده زد، خنده ای شيرين، بعد آهی کشيد و گفت : "آره ...تو راست می گی". من از خوشی در پوستم نمی گنجيدم از اينکه موفق شده بودم خنده به لبهای مامان کوچولوی غمگين بيارم، گرچه که در حقيقت، نه می توانستم کمکی به او کنم و نه جدآ سبب شکرگزاری بيشتر او از وضعيتش شوم....
حالا هم همان حکايت است، نه اينکه يک عمر هر وقت طلب بهتر و بيشتر کردم، بزرگان گفتند، شکر کن که وضعت از اين بدتر نيست، اين عبارت، هر چند هيچ با معيار های جامعهُ سرمايه داری که در آن زندگی می کنم سازگاری ندارد، ولی آويزه گوش، بلکه هم ضمير ناخودآگاهم شده است.
هر از گاهی، وقتی دلم می گيرد، اگر ياد آن روز بيافتم، لبخندی به لبم می آيد، گرچه که ديگر مثل آن دختر بچه هشت ساله به اينجور چيز ها اعتقادی ندارم....
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 11:15 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
شايد، غم مرگ ديگری، قيمتی است که بايد بپردازيم تا بفهميم چرا زنده ايم....
به موهاي روي ساق پايم که به اندازه سه چهار سانت بلند شده اند نگاه می کنم و ياد پاهای هاله مي افتم . می گفت "هر کس بدش می آد نگاه نکنه! من چرا بايد خودم را برای ديگران محدود کنم. چرا مرد ها موهای پاشون رو را همينطور ول می کنند!؟" . آن زمان فقط سيزده سال داشت.
آژير قرمز که به صدا در آمد رفتيم به سمت طبقات زير پارکينگ. تازه به آن خانه نقل مکان کرده بوديم. به غير از ما همسايگان جديد ديگري هم آنشب به آن به اصطلاح پناهگاه آمده بودند. آنجا بود که براي اولين بار هاله را شناختم.
ريز نقش بود با موهاي سياه و مجعد. به همراه مادرش آمده بود و خواهر و برادرش. من از ديدن اينکه بچه های ديگري هم در ساختمان ما زندگي مي کنند خوشحال بودم. از اينکه به سمت هاله بروم و با او حرف بزنم خجالت ميکشيدم. بالاخره با هم مشغول به گفتگو شديم. او از من يک سال بزرگتر بود و کلاس سوم دبستان.
سالها هم بازي بوديم....
سختکوش بود. تابستانها که همه بچه ها آنرا به بازي و سر به هوايي مي گذراندند او تمرين ساز زدن مي كرد. صدای ويولونش اوائل گوش را کر مي كرد ولي هر سال بهتر مي شد. مسائل کتابهای رياضي به زبان انگليسي را حل مي كرد و کيت های الکترونيکي لحيم ميداد. با اينحال زياد بازی می کرديم اينقدر که بين اتاق هامون يک آيفن نصب کرده بوديم تا مستقيمآ و بدون مزاحمت ديگران با هم تماس بگيريم و قرار بازی بگذاريم. بعضي اوقات با هم آشپزي ميکرديم و ناهارمان را ميبرديم تو ی حياط و زير تک درخت بيد مجنون مي خورديم. هفته ايي يک بار به کتابخانه هم سر ميزديم و با هم کتاب رد و بدل ميکرديم. در استخر مجتمع با هم مسابقه شنا ميداديم. پينگ پنگ بازي ميکرديم و بازنده به همه بستني ميداد. شبهای تابستان بعد از ساعت نه، يعنی وقتی هوا خوب تاريک شده بود ، قايم موشک بازی می کرديم. زير ماشين ها قايم می شديم و سياه و روغنی با داد و بيداد مامان هاله و بابای من بالاخره بر می گشتيم خانه. همان شبهای تابستان گاهی با بقيه بچه ها روی بالکن می خوابيديم. هاله اونجا هم حرف برای گفتن داشت. عاشق نجوم بود و اسامی صور فلکی را به ما می گفت و آنها را نشان می داد تا به خواب برويم....
او دختر ايرانی خاصی بود. آدم خاصی بود. بزرگتر ها از اينکه ما با او همبازی هستيم خيالشان جمع بود. عاقل بود. ولی شايد چيزی که او را از تمام بچه های هم سنّش مجزا می ساخت، اين بود که از همان کوچکی در پس تمام اعمالش ايدئولوژی بود. و اينکه او در عمل کردن به اين ايده ها سخت راديکال بود. جوری که گاهی آنقدر در قبال خود و ديگران سختگير می شد که برای من که احساساتی و بی ايدئولوژی بودم سرد و بی احساس به نظر می آمد.
بعد از اتمام دبيرستان او هم مثل خيلی های ديگر برای ادامه تحصيل به کانادا رفت....و مثل خيلی های ديگر در زمان همديگر را گم کرديم....ولی می دانستم که او کسی خواهد شد.
چند سال پيش خبر رسيد که او مرده است.... گرچه هرگز کسی جرات نکرد اين کلمه را به کار ببرد اما همه می دانستند:
او خودکشی کرده بود....
سيم آيفنی که ما را به هم وصل می کرد و از روی شيروانی رد می شد، هنوز بر جای خود باقيست....و گاهی وسوسه ام می کند....دلم می خواهد به او بگويم که حرفهای من فقط در سی سالگی به حرفهای بچگی او شبيه است. که گرچه دير...ولی او را درک می کنم.
شايد هم هنوز هاله در آنسوی خط منتظر است، فقط برای اينکه او را صدا کنم و به او بگويم:
بريم قايم موشک؟
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 22:2 | لینک
|
چهارشنبه پنجم بهمن 1384
وقتی از پنجرۀ قطار، در تارِيکی شب، به شاخه های درختی نگاه می کنم که از نور چراغی و انعکاس آن در مه روشن شده اند، هزار فکر و حس جوراجور به من هجوم می آورند و مرا وادار می کنند در کيفم به دنبال قلم و يک تکه کاغذ بگردم. ولی تا آنها را پيدا می کنم، لحظه تمام شده.... دوباره به آن نقطهُ نورانی خيره می شوم تا بلکه آن احساسات باز گردند...افسوس که نمی توان در يک لحظه به دو چيز چشم دوخت.
خواب آلودم. امتحان امروز، مثل باقی نگرانيها، نگذاشت ديشب خوب بخوابم. خسته ام....
خسته ام. از اين کاپيتاليزم پيشرفته منزجرم. از اين همه تبليغ که از صبح تا شام به من فرو می روند تهوع دارم. از اينکه همه چيز پيچيده به نظر می رسد بی طاقتم. اين وسواس برای امنيّت دارد مرا می کشد. از اينکه بغضم را فرو می دهم دلهره گرفته ام. از اينکه اينقدر می ترسم متنفرم. نگرانم. خسته ام.
به ياد سفر های بچگی ام به دهات حوالی تهران هستم. دلم برای زندگی "ده" تنگ شده. دلم برای چيز های ساده و خوش تنگ شده. برای سکوت. دلم برای جاده های خاکی که دو برشان فقط کوه است و دره تنگ شده. دلم برای آب روان تنگ شده...برای آتش، برای بوی خاک تازه نم از باران....
وقتی بابا ما را می برد شمشک، هنوز پاتق سوسولهای عيّاش نشده بود و اينهمه کثافت معماری مثل قارچ روی دامنهُ کوه علم نشده بودند....تو جاده وقتی به اوّلين روستا ها می رسيديم بوی تاپاله تازه تو ماشين می پيچيد. بابام میگفت:" به به! عجب بوی تاپاله ای می آد!" من و پسر و دختر داييم، که اغلب با ما می آمدند، پغی زير خنده می زديم و می گفتيم :"پيف! شيشه رو را بده بالا". اونموقع فکر می کردم بابام شوخی میکند و می خواهد ما را بخنداند. حالا می فهمم که او قدر می دانست.
دلم برای بوی تاپاله تنگ شده و می ترسم ديگر روستايی باقی نمانده باشد که بوی تاپاله بدهد.
من می ترسم. خسته ام و دلم نون و سرشير و عسل محلّی می خواهد!
خواب آلودم. امتحان امروز، مثل باقی نگرانيها، نگذاشت ديشب خوب بخوابم. خسته ام....
خسته ام. از اين کاپيتاليزم پيشرفته منزجرم. از اين همه تبليغ که از صبح تا شام به من فرو می روند تهوع دارم. از اينکه همه چيز پيچيده به نظر می رسد بی طاقتم. اين وسواس برای امنيّت دارد مرا می کشد. از اينکه بغضم را فرو می دهم دلهره گرفته ام. از اينکه اينقدر می ترسم متنفرم. نگرانم. خسته ام.
به ياد سفر های بچگی ام به دهات حوالی تهران هستم. دلم برای زندگی "ده" تنگ شده. دلم برای چيز های ساده و خوش تنگ شده. برای سکوت. دلم برای جاده های خاکی که دو برشان فقط کوه است و دره تنگ شده. دلم برای آب روان تنگ شده...برای آتش، برای بوی خاک تازه نم از باران....
وقتی بابا ما را می برد شمشک، هنوز پاتق سوسولهای عيّاش نشده بود و اينهمه کثافت معماری مثل قارچ روی دامنهُ کوه علم نشده بودند....تو جاده وقتی به اوّلين روستا ها می رسيديم بوی تاپاله تازه تو ماشين می پيچيد. بابام میگفت:" به به! عجب بوی تاپاله ای می آد!" من و پسر و دختر داييم، که اغلب با ما می آمدند، پغی زير خنده می زديم و می گفتيم :"پيف! شيشه رو را بده بالا". اونموقع فکر می کردم بابام شوخی میکند و می خواهد ما را بخنداند. حالا می فهمم که او قدر می دانست.
دلم برای بوی تاپاله تنگ شده و می ترسم ديگر روستايی باقی نمانده باشد که بوی تاپاله بدهد.
من می ترسم. خسته ام و دلم نون و سرشير و عسل محلّی می خواهد!
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 1:57 | لینک
|
دوشنبه بیست و ششم دی 1384
اين برنامهُ ساعت 6:30 صبح راديو ايران سالهای 1360/70 را يادتونه؟
دبستان که می رفتم اولين دقايق بيداريم را با اين برنامه و نتيجتآ با بخش آغازين قطعهُ Time گروه Pink Floyd سپری می کردم. از آنجاييکه مامان و بابام در جوانی پينک فلويدی نبودند، اون موقع من هم اهميت چيزی را که می شنيدم درک نمی کردم. گذشت تا سالها بعد...
دبيرستان که می رفتم گلنازکه ارق پينک فلويدی از نسل قبل تو خونش بود( از طرف پدر) ، در بچگی هم به موزيکشون خو کرده بود و حالا هم شده بودند يک انتخاب آگاهانهُ او، يک روز اونها را به من شناسوند. و خلاصه بدون پيچيدگی و خيلی زود برام شدن "گروه شماره يک" و جای جدّ و آبادم رو گرفتند جوری که باوجوديکه خون نيمه اهوازی من با هيچ چي به جوش نمی اومد کافی بود کسی بگه بالای چشم مثلآ "راجر" ابروست و ترتيبش داده بود! از اين ها که بگذريم...
درسته که تو اون سن و اون محيط احتياج به "ايده آل سازی" داشتم، درسته که پينک فلويد يه موقع برای خودش غولی بوده و درسته که معرّف اونها گلناز بود و نه هر کسی...با اين حال حدس من اينه که نطفهُ اين علاقه رو بايد در همان " گرگ و ميش صبح های گيج زمستانهای کودکی" جستجوکرد. زمانی که زندگی و لحظات و هيچ چيز ديگه ای بديهی نبودند. جنگ بود. هم از نوع سردش بين شرق و غرب و هم از نوع گرمش بين ايران وعراق. با وجود عدم درک آگاهانهُ من از اين مسائل، چيزی را که به خوبی می فهميدم فضای سنگين ناشی ازعدم امنيت بود؛ ترس بود؛ دلهره بود...و در اين ميان صدای عقربه ها و زنگهای "تايم". شايد روانشناسی بتوند ارتباط ناخودآگاه بين "تايم" گوش کردن هر صبح بچگی و دلبستگی نوجوانی من را به پينک فلويد توضيح بده....
به هر شکل دست گلی و باباش و خان داداشش هم درد نکنه!
در حاشيه بگم که "48 ساعت ديگر در چنين روزی من امتحان دارم" و نتيجتآ فعلآ آپديت بی آپديت!
دبستان که می رفتم اولين دقايق بيداريم را با اين برنامه و نتيجتآ با بخش آغازين قطعهُ Time گروه Pink Floyd سپری می کردم. از آنجاييکه مامان و بابام در جوانی پينک فلويدی نبودند، اون موقع من هم اهميت چيزی را که می شنيدم درک نمی کردم. گذشت تا سالها بعد...
دبيرستان که می رفتم گلنازکه ارق پينک فلويدی از نسل قبل تو خونش بود( از طرف پدر) ، در بچگی هم به موزيکشون خو کرده بود و حالا هم شده بودند يک انتخاب آگاهانهُ او، يک روز اونها را به من شناسوند. و خلاصه بدون پيچيدگی و خيلی زود برام شدن "گروه شماره يک" و جای جدّ و آبادم رو گرفتند جوری که باوجوديکه خون نيمه اهوازی من با هيچ چي به جوش نمی اومد کافی بود کسی بگه بالای چشم مثلآ "راجر" ابروست و ترتيبش داده بود! از اين ها که بگذريم...
درسته که تو اون سن و اون محيط احتياج به "ايده آل سازی" داشتم، درسته که پينک فلويد يه موقع برای خودش غولی بوده و درسته که معرّف اونها گلناز بود و نه هر کسی...با اين حال حدس من اينه که نطفهُ اين علاقه رو بايد در همان " گرگ و ميش صبح های گيج زمستانهای کودکی" جستجوکرد. زمانی که زندگی و لحظات و هيچ چيز ديگه ای بديهی نبودند. جنگ بود. هم از نوع سردش بين شرق و غرب و هم از نوع گرمش بين ايران وعراق. با وجود عدم درک آگاهانهُ من از اين مسائل، چيزی را که به خوبی می فهميدم فضای سنگين ناشی ازعدم امنيت بود؛ ترس بود؛ دلهره بود...و در اين ميان صدای عقربه ها و زنگهای "تايم". شايد روانشناسی بتوند ارتباط ناخودآگاه بين "تايم" گوش کردن هر صبح بچگی و دلبستگی نوجوانی من را به پينک فلويد توضيح بده....
به هر شکل دست گلی و باباش و خان داداشش هم درد نکنه!
در حاشيه بگم که "48 ساعت ديگر در چنين روزی من امتحان دارم" و نتيجتآ فعلآ آپديت بی آپديت!
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 17:58 | لینک
|
