نوشته های آخرم را که خواندم فهمیدم که به سطح آمده ام. عمق احساساتم کمتر است و در من ته نشین شده اند و من به زندگی اینجا عادت کرده ام. عادت! نمی دانم باید از آن خوشحال بود یا نه.... اینرا می دانم که از زندگیم راضیم.
امشب سوفی برمیگردد آلمان. نمیدانم رفتنش چه تاثیری بر من خواهد گذاشت. این روز ها با وجود او بسیاری از دلتنگیهایم تسکین پیدا کرده بودند.... حالا که او جلوی من نشسته و تا چند ساعت دیگر خواهد رفت... نمی دانم... اما من همیشه به استقبال موقعیت های جدید میروم.
امروز یکشنبۀ زیبایی بود. مثل یک جمعۀ خانوادگی. همه خانه بودیم و مشغول شسشو و رفت و رو! با دختر سوئدی ۱۸ ساله ای که به اتاق چهارم خانه آمده گپ زدم. ساده و بی شیله پیله به نظر می آد، تا حدی هم حتی احمق! همان بهتر که هم خانه ایها احمق باشند. این زرنگ بازیهای الیزابت آمریکایی و مادّی بودن زیادش را هیچ دوست ندارم. آدم مادّی در تمام زمینه ها تنها به فکر منافع خودش است نه فقط در مادّیات....
***
اسم دوست جدید من سوفی است. ۲۱ ساله و آلمانی است. امشب خیلی با هم حرف زدیم و از او خیلی چیز ها یاد گرفتم. از یک خانوادۀ انتلکتوئل می آید. مادرش فلسفه خوانده و کتابفروشی دارد. پدرش نویسنده است. خانوادگی از ده سال پیش گیاهخوارند.
سوفی بعد از اتمام دبیرستان یکسال داوطلبانه به اُسلواکی رفته تا در خانۀ سالمندان کار کند. در آن یکسال با فرهنگ آنجا و نوع زندگی آشنا شده و زبان اسلواکی یاد گرفته که شاید هدف اصلی او از این سفر بوده. همانجا تصمیم گرفته به تئاتر که همیشه دوست داشته بپردازد و برای همین بعد از بازگشت به آلمان چون ورود به مدارس بازیگری سخت بوده، تصمیم گرفته فعلآ در یک مدرسۀ خصوصی تئوری تئاتر بخواند ولی به قول خودش در پایان تحصیلاتش "هیچ چیز" نخواهد بود.
در دوسلدورف به دنیا آمده و زندگی کرده اما چون از جو خرده بورژوای شهر بدش می آمده تصمیم گرفته به یکی از شهرهای شرقی آلمان بره چون هنوز هویت خودشان را حفظ کرده اند و مردمانش برای یک دقیقه بیرون رفتن خود را نمی آرایند و خوب البته بسیار ارزان تر از شهرهای غربی اند. در حال حاضر در لایپسیش زندگی می کند. حالا هم یکماهی اینجاست تا ایتالیایی بخواند.
هر روز با هم حرف می زنیم و زندگیهامان را با هم مقایسه میکنیم. امشب از همیشه صمیمی تر بودیم. بعد از کلنجار زیاد با خودم بالاخره از او پرسیدم که آیا تا به حال با مردی رابطه داشته؟ همانطور که نمی دانم چرا ولی حدس می زدم سوفی تا به حال با مردی رابطه نداشته. از ۱۶ سالگی هر وقت عاشق پسری شده، به محض بوسیدنش حالش از کاری که کرده بد شده.
خوب مشخص است که اینقدر برای من این ماجرا جالب بود که باید می فهمیدم چرا و چطور دختری که در یک خانوادۀ انتلک بزرگ شده، آنهم در یکی از کم تابو ترین و مدرن ترین جامعه ها و خودش هم از خاکی ترین دختر هایی که دیده ام...چطور و چرا اینقدر عذاب وجدان یا هر چه که هست که حال او را بد می کند دارد؟ چون من فکر میکردم عذاب وجدان و یا حال بد در قبال مسائل جنسی فقط مال امثال ماست که از خود ۷ سالگی با "گناه" آشنا شده ایم. مال مایی که پدران و برادران غیرتی داشته ایم. مال ما که به طور متوسط ماهی یکبار انگشت شده ایم و متلک هم روزی یکبار شنیده ایم. مال ما که....بی خیال! لیست طولانیه. برگردیم به داستان سوفی.
از او پرسیدم چرا چنین حسی داشته؟ پاسخ او این بود که او از کلیشه متنفر است. کلیشه در آلمان دوست پسر داشتن است و چه و چه و او هم با سرکشی از شبیه این کلیشه شدن فرارکرده. شاهکارنیست که من در ایران و سوفی در آلمان هر دو سرکش بوده ایم، خلاف جریان آب حرکت کرده ایم و از کلیشه ها فرار اما کلیشه هایی که کاملآ با هم متضادند: زن در آلمان و زن در ایران؟! من و سوفی هر دو برای همین تنها بوده ایم و پر از شک در انتخاب.... آدمها همه جا به دلایل متفاوت مسیر های مشابه پیشه میکنند. یا شاید به دلایل مشابه مسیرهای متفاوت!!
سوفی آهی میکشد و می گوید اینقدر آزاد زندگی کرده که آرزو میکند همانطور که در ایران به من امر و نهی میکرده اند، کسی به او نیز میگفته که چه بکند یا چه نکند!
تحمّل آزادی مطلق سخت است.
هیچی...همین.
ایتالیا جان! اگر بار گران بودیم و.... پروجا جان مرسی که ما را ساختی!
انگلیس...وایسا که اومدم! لندن آماده باش!
داستانهای لیلی شش سال پیش و تازه به ایتالیا اومده فعلآ در همین فرم شماره دار " زمان از یاد رفته" تا ده روز دیگه که رخت بر بندم (انشا الله!) ادامه دارند....
از اینکه یک هفته است که ننوشته ام هیچ خوشحال نیستم....
اینجا وقتی آدمها در خیابان نیستند به من خیلی نزدیکتر است. طبیعت، حیوانها، طلوع و غروب خورشید و حتی صدای ماشینها همه و همه آشنا هستند. ولی آدمها که به این تابلو وارد میشوند همه چیز فرق میکند. اتفاقات، تجربه ها و زندگی با آدمهاست که درجای دیگر، دیگر میشود.
از صبح در فکر ایرانم. ساعت به ساعتش را تصور میکنم. مدرسه ها باز شده اند. امروز شنبه است. حس تازگی، آغاز.... آی یک لحظۀ کوتاه دلم فشرده شد. دلتنگی، کلمۀ زیباییست. اینجا بارها از یاد آوری بوی تهران تازه نم از باران، رنگ نور روی کوههای البرز، صورت آدمها و حرفهاشان، دلم فشردۀ فشرده که شد، فهمیدم، برای اولین بار فهمیدم چرا می گویند دل تنگی!
شاید امروز برای اولین بار است که اینجا افسرده ام. مسائل سیاسی اخیر حس نا امنی زیادی به من می دهند. نا امنی تها چیزیست که مرا از پای در می آورد.
هفته ای که گذشت سفری بود از من به...نمی دانم اسم آن چیست. به دختری معمولی که در پروجا درس می خواند. نه دختر ایرانی که آمده در پروجا درس بخواند. وقتی به آن آگاه شدم از او بودن خوشم نیامد. تصمیم گرفتم سفرم را به او تمام کنم. دلم برای گل سرخ سیارۀ خودم تنگ شده بود، گرچه که با او بودن هرگز همیشه آسان نیست.
تصمیم گرفتم حماقت های تکراری نکنم. اگر هم کردم ادامه ندهم. در حکم مسافر همه چیز را میتوان سریع پایان داد. بدون واهمه ای از "از دست دادن" یا ترس از "دوری". اصلآ از دست دادن و دوری دیگر بیش از این چه معنایی می تواند برای من داشته باشد وقتی که من از همه آنچه داشتم و بودم دورم؟ دورِ دور به اندازۀ ساعتهای متمادی از تجربه....
هر وقت نوشته های پیشینم را می خوانم همه به نظر تکراری می آیند. ذهنم حول همان چیزهای تکراری میگردد تا شاید پاسخی برای آنها بیابد آنهم با بی صبری. من آدم بی صبری هستم. اما بی صبری را دوست دارم، چون برای من خیلی وقتها نتیجۀ خوب داشته. بی صبری زیبا. اما هرگز بی مسوولیتی ام در قبال خودم برایم موجّه نیست....
دست شستن از زندگی در ایران، دوستان، روابط...دست کشیدن از وقتهای تلف شده، بی عملی، سرگرم شدنهای آنی در ایران و حالا دوباره بدست آوردن همینها، دقیقآ همینها، حالا در جای دیگر، حماقت است. من می خواهم، می خواستم تجربه های دیگری کنم.
این منم که برای اولین بار برای خودم مرز می گذارم و حدّ تعیین میکنم. هیچکس جلوی مرا نخواهد گرفت. نه تابو های جامعه، نه پلیس، نه خانواده و نه دوستان. کسی را با من کاری نیست. کسی هم به من کمکی نخواهد کرد. کمکی که تا بحال از ان می گریختم دیگر وجود ندارد. منم که باید گوش خودم را بکشم. درد این ملامت سازنده است. خواهم فهمید چه چیز در من حقیقیست. تمام آن چه به صورت مجازی و صرفآ از روی سرکشی بر دوش میکشیدم و عادات ثانویه ام شده بودند را رها خواهم کرد. می توانم انتخاب کنم که چه باشم.
من آزادم. آزاد.
در همان میدان اصلی شهر نشسته ام. اینجا کنسرتی در فضای باز اجرا شد که زیبا بود. عدۀ زیادی تماشاچی بودند. برخی می رقصیدند. برخی گوش میدادند. نشسته و ایستاده. مشروب می خوردند، سیگار می کشیدند. ازدحام. سروصدا. همه آزادند. خوشند. فردا جمعه است، نه...منظورم یکشنبه است! همه امشب خودشان را رها میکنند.
چرا ما از این همه خوشیهای ساده محرومیم؟ برای رسیدن به این آزادی چه کارهایی را میبایست میکردیم ولی نکردیم؟
***
دیشب بی هدف خوذم را آراستم و به مرکز شهر آمدم. از خانه ام تا میدان اصلی با پای پیاده ۲۰ دقیقه راه است. معمولآ آخر هفته ها را برای سفر کردن میگذارم اما چون هوا طوفانی بود تصمیم گرفتم همین جا بمانم. از جلوی گالری ملی که میگذشتم، صدای موسیقی شنیدم. گروهی زن و مرد برای اجرای کنسرتی در سالن همکف موزه خود را آماده میکردند. گیج بودم و نمیدانستم که آیا میتوانم وارد شوم یا نه که همان جوانک انرژی درمان و نویسندۀ دوره گرد را دیدم. گرچه که اعصابم از پیله کردن های مداوم او خرد شده بود اما اینبار از آنجاییکه او ایتالیایی میداند، حرف او را که به من جرات وارد شدن میداد گوش کردم و با هم وارد سالن شدیم.
کنسرت موسیقی فولک ایتالیای بود. چند قطعه را میشناختم و با آنها همراهی میکردم، خیلی از حاضران هم همینکار را میکردند. خیلی زیبا بود. از آنجا که آرزوی خواندن دارم و این قطعات هم به نظرم سخت نمی آمدند، بعد از کنسرت با مسوول گروه کر صحبت کردم و گفت که با او ماه دیگر تماس بگیرم و امتحان کنم!!!! وآااااای خیلی خوشحالم. همه چیز مثل یک خواب است.
خوشبختانه آنجا یکی از دوستان جان فرانکو، هم خانه ایم را که قبلآ شناخته بودم، دیدم. اسم او جوزپّه است، همان یوسف خودمان! به بهانۀ او را دیدن از شرّ نویسندۀ انرژی درمان خلاص شدم. با جوزپّه و دوستانش به یک آیریش پاب رفتیم و تا دیروقت گپ زدیم...نه... آنها گپ زدند و من گوش دادم!
از این اکیپ خوشم می آید اما به نظرم از اکیپ خودم در ایران خیلی متفاوت نیستند. و این ماجرا مرا به این فکر می اندازد: آیا من آمده ام اینجا دنبال همان چیزهایی که در ایران داشتم، آنهم به بهترین شکل؟ نه...من آمده ام دنبال چیزهایی که نداشتم.
***
خواب خیلی عجیبی دیدم. عجیب ترین خوابی که تا به حال دیده ام. در این خواب من آگاهِ آگاه بودم از اینکه خواب میبینم. خواب نبود بلکه حقیقت داشت: روح من، یا جانم یا ذهنم یا هرچه که اسمش است، از بدنم، که در تختم در پروجا دراز کشیده بود جدا شد. سبک شدم. پرواز کردم. رفتم تهران. رفتم جاهای مختلفی در ایتالیا. هرجا را از بالا دوست داشتم درش فرود می آمد. همۀ اینها را با تمرکز انجام می دادم. دلم از هر فراز و فرودی درست همانطوری غش میرفت که در فراز و فرود فیزیکی با سرعت زیاد. احساس فوق العاده ای بود. بعد احساس کردم بدنم در حال بیدار شدن در تخت است. به سمت بدنم برگشتم و دوباره در آن جا گرفتم. این لحظه با خوشی بی حدی توام بود و درست به خاطر همین قهقه زدم و از خواب با قهقهه بیدار شدم....
پووووف...ترسناک و هیجان انگیز بود.
من خرافاتی نیستم و معمولآ هم اینجور چیزها را مسخره میکنم. بدبینم و کلبی مسلک. ولی حتمآ برای این اتفاق توجیه فیزیکی و علمی وجود دارد. شاید روزی بشر به جایی برسد که با تمرکز روی نیروهای دلتنگی و خواست دیدار کسی در خود، بدون جابجایی فیزیکی جابجا شود.
***
مقاله ای خواندم ازچامسکی. در مورد یازده سپتامبر. حرفش اینه که چرا اینقدر این ماجرا بزرگ شده در صورتیکه هیچکس در مورد بسیاری از خشونت های دیگر که اتفاقآ به دست دولت آمریکا در جاهای دیگر دنیا صورت گرفته اند هرگز حرفی نزده. هیچکدام از دول جهان تا امروز که بلایی بر سر آمریکا آمده، اینقدر خشونت را مذموم ندانسته بوده.... چرا؟
دلم میخواهد این مقاله را که به انگلیسیست به ایتالیایی ترجمه کنم و سر کلاس بخوانم که اینقدر ملّت زرت و پرت زیادی نکنند! حیف که خیلی سخت است....
***
دلم برای همه تنگ شده. دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. اما نمیخواهم آن چیزها را حتی ببینم چون این دلتنگی در من باعث تولد تفکری شده که جای بلوغ بسیار دارد.
مازوخیزم!
خسته ام. نزدیک است سرما بخورم.
دلم میخواهد حرف بزنم بیش از اینکه بنویسم.... با کی و چجور نمیدانم.
دلم میخواهد بخوابم ولی حوصلۀ خوابیدن ندارم.
اتفاق دیروز...نمیدانم... فقط میدانم که دیگر من از ایتالیا هیچ جای دیگه نمیتونم برم...آمریکا که عمرآ!
سرنوشت، آن بخشی از آن که از دست من خارج است، مرا به کجا خواهد برد؟
...
روی پله های دُم پروجا روبروی میدان "چهارم نوامبر" و "فوارۀ ماژور (بزرگ)" که سمبل پروجاست نشسته ام. این پله ها ،غروب به بعد، مکان تجمع یا بهتر بگم پاتق جوانهای باحال شهر است. در طول روز محل خستگی در کردن رهگذران و به خصوص توریست ها.
قرار بود امشب در دانشگاهمان کنسرتی برگزار شود اما به دلیل وقایع دیروز به هم خورد... همه در این مورد حرف میزنند. امروز سر کلاس هم فقط همین بحث بود.
حوصله ام سر رفته است. دلم یک کار "اکشن" میخواهد ولی حال فیزیکی خوبی ندارم. شاید بهتر است این روز زیبا را رها کنم و برم خانه...ولی خانه خبری نیست. ای بابا...نمی خواهم ناله کنم، چون جدآ هم سوزناک نیست!
از اینکه از ظاهر آدمها نمی توانم هیچ ایده ای در مورد اینکه چگونه آدمهایی هستند داشته باشم کم کم اعصابم خرد میشود!
حوصلۀ نوشتن هم ندارم.
بیش از ۲۵۰ پله را آمدم بالا تا غروب خورشید را ببینم، ولی فقط به ارغوانی بعد از آن رسیدم....
روی لبۀ دیوار شهر نشسته ام که آنطرف آن ارتفاعی ۲۵ متری دارد. هر از گاهی که به این پرتگاه نگاه میکنم دلم از ترس میلرزد: اگر بیافتم.... اگر کسی ناگهان هلم دهد چی؟
... مردی بود از تگزاس. مرا دید، نزدیک شد، روی دیوار خم شد، پرتگاه را دید و گفت: "پووووف! نمی ترسی؟"
چرا...می ترسم، ولی آن را دوست دارم چون به من جرات میدهد. ترس خیلی زیباست وقتی انتخابی باشد. اصلآ فرق ترس و هیجان در انتخابی نبودن و بودنشان است.
...
اینجا پاتق عاشقهاست. هر وقت میام اینجا کمِ کم دو نفر مشغول معاشقه اند. توریست ها هم زیاد می آیند و عکس می گیرند. منظره ای که از اینجا می بینی هارمونی بی مثالی دارد. رنگها، فرمها و حتی صداها و آدمها همه با هم همخوانی دارند. شاید هم از دید منی که هنوز اینجا را خوب نمیشناسم اینطور است. شاید هم دلیل این هماهنگی رنگ و فرم به سادگی این شیروانیهای سفالین هستند....
...
امروز درسی داشتیم به اسم "المانهای تمدن". در مورد هنر رنسانس ایتالیا حرف زدیم. داوینچی، رافائل، میکل آنژ، برونلّسکی. گرچه که من همۀ جملات را نمیفهمیدم، ولی درک میکردم و زیبا بود. خوب البته خیلی خوب است که ایتالیاییها بادی لنگوج (body language) دارند!
...
هوا سرد شده و نمی توانم دیگر سر جام بند شم. تاریک هم شده. باید راه برم، میرم چرخی در مرکز شهر بزنم...
سوار قطارم، برمیگردم پروجا.
آخر هفتۀ خیلی خوشی بود. فلورانس! دیدن دوستم وانی، که از ایران می شناسمش، شناختن دوستانش و زندگی او در فلورانس. واقعیت اینست که آدمهایی که شبیه به هم فکر می کنند، مهم نیست کجا زندگی کنند، مثل همند. خیلی شبیهند. از عادات روزمره که بگذریم، مانند همند. از دیدن دوستان وانیسا و فضای آنها بسیار به یاد خودم و دوستانم افتادم. دیشب رفتیم کنسرت گروه Africa unite که مجانی در فضای باز برگزار میشد. ری گی و سرخوش....
چرا ما نباید خوشیهای ساده داشته باشیم؟
...یک دختر ژاپنی کنار من نشسته بود و با هم گپ میزدیم. بامزه بود، در مقطع یک زبان و فرهنگ ایتالیایی در دانشگاه ما درس میخواند.
عدّه ای جوان در این ایستگاه که اسمش Arezzo است اجتماع کرده اند و شعار می دهند. یک پرچم قرمز با یک شکل سفید در وسط آن هم در دستشان. نمی دانم جریان چیست....
اتفاقی که اینجا برای من افتاده اینست که به هیچ چیز و هیچ کس احساس تعلّق نمی کنم. نقش رهگذری را بازی میکنم که فقط آمده است مشاهده کند و یاد بگیرد. بیشتر نه. اعمال نفوذی نمی کنم. خیلی زیاد سیالم. خیلی. اواخر، در ایران هم سیال بودم، اما خوب وجود خانه، خانواده٬ دوستان و عادات مکان شناخته شده، ناگزیر مرا به جایی وصل میکرد و از سیالیتم میکاست. اینجا هیچ احساس وصلی ندارم. هم هولناک است و هم بسیار زیبا. بی تعصب نگریستن. بی تعصب راه رفتن، خوردن، نوشیدن، لباس پوشیدن.... عجیب است.
خوب که فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که من می بایست یک تجربۀ اینگونه می داشتم. شاید اینکه به من ویزای آمریکا ندادند، شانسی بود تا من به اروپا بیایم، جایی که در آن راحت میشه سفر کرد.
خدایا من به کدام سو میروم؟ آیا اصلآ سویی وجود دارد؟
سعی کردم فکر کنم تا چیزی برای نوشتن پیدا کنم...اما فکر کردن جلوی نوشتن را می گیرد. دیگر خیلی فکر نخواهم کرد!
سوار قطار فلورانس هستم. اینبار در کوپۀ غیر سیگاری ها نشستم. اگر سیگار بخواهم، چند دقیقه میروم بخش سیگاریها. بار پیش که تمام وقت آنجا نشسته بودم، هم بوی دود گرفتم و هم از مجموعۀ آدمهای آن قسمت خوشم نیامد....
دلم برای همۀ نزدیکان تنگ شده، اما غمگین نیستم. غم دارم اما غم روزمرگی نیست٬ غم فلسفیست که فکر کنم اکثر آدمها دارند.
کم کم متوجه شده ام که جایگاهم در جامعۀ ایتالیا کجاست و اینکه با چه تیپ ایتالیایی ای بهتر معاشرت میتوانم بکنم و از این دست کشفیات! اما هیچ دوست ندارم که این شناخت باعث شود نسبت به دور و برم و آنچه خود میکنم تعصب پیدا کنم....
دختر و پسری کنار من نشسته اند. همدیگر را دوست دارند، این را می توان فهمید.... آیا ممکنست من دوباره روزی کسی را زیاد دوست داشته باشم؟ حدس نمی زنم ولی امیدوارم. راستی او کیست؟ چگونه است؟ چقدر نزدیک است؟ وای که زندگی خیلی هیجان انگیز است و من با تمام وجود آن را دوست دارم....
اسم این ایستگاه Terontola بود. نمی دانم چرا قطار راه نمی افتد. آهان....
***
نیم ساعت دیگر به فلورانس می رسم....
چرا آدمها از انجام بعضی از کارهایی که دوست دارند خجالت می کشند؟ چرا از انجام بعضی کارها ابا دارند؟ شاید چون می ترسند جای آنها نسبت به پیشتر عوض شود. چون آنها گذشته ای دارند و خود را با گذشته خود می سنجند. اینجا، من هیچ گذشته ای ندارم. همانگونه که هستم، هستم. همانطور که رفتار میکنم ،همان درست است. کسی اصلآ من را پیش از این نمی شناخته. شاید معنی از صفر شروع کردن همین باشد؟ ترک عادات بی ارزش که به دلایل بیرونی دچار و درگیرشان بودیم. تعویض عادات. تغییر هویت.
***
اعتماد به نفس از کجا می آید؟ از شناخت خوب خود؟ از شناخت خوب محیط؟ از شناخت همزمان اینها؟
فرق آن با جرات چیست؟
عدم اعتماد به نفس از کجا می آید؟ از نشناختن خود؟ از نشناختن محیط؟
فرق آن با ترس چیست؟
اگر این شناخت خود و مقایسه آن با اطراف است که به ما اعتماد به نفس میدهد، پس چقدر در معرض از دست رفتن است؟ هر بار که محیط، بنابراین معیارها، سلایق و اعتقادات دیگران تغییر کنند، اعتماد به نفس آدمی در خطر است.
شاید ولی اعتماد به نفس احساسی باشد کاملآ درونی و به محیط بی ربط....
امروز را دوست نداشتم. همۀ فکرم در ایران بود: اگر الان ایران بودم مشغول چه کاری بودم؟ وقت چطور می گذشت؟ زمان حتمآ مفهوم دیگری داشت. چه شد که من اینجا هستم؟....
اینجا، وقتی در خانه هستم، زمان مفهومی ندارد. مکان هم همینطور. فقط بیرون که می روم اینها مفهوم می یابند و می فهمم که چرا باید ایران نباشم.
از حدود سیصد پله آمده ام بالا! فکر کنم در یکی از بلند ترین نقاط پروجا نشسته ام و می نویسم. خورشید غروب می کند و ابرها که حالا صورتی و نارنجی اند کبود میشوند. کوه رو به تاریکیست. تاریکی کوه زیباست اما وقتی هنوز کبود است غمگین میشود. شیروانیهای سفالی قرمزتر از همیشه اند....چقدر این شهر زیباست!
چرا اینقدر تغییر میکنم؟ چرا هر روز حسم متفاوت است؟ چرا یک روز با این شهر یکرنگم و یک روز اینقدر از آن دورم؟ شاید به سادگی بتوان گفت: چرا یک روز خوشی و یک روز غمگین؟!
چرا من نمی توانم از زیباییهای ایران همینطور لذت ببرم؟ با آزادی. لذتی که همواره توام با ترس نیست. همراه با نا امنی نیست. لذتی که در آن احساس گناه و پشیمانی نیست. شرم از نفس لذت نیست.
چرا ما در شرق اینقدر به خودمان سخت می گذرانیم؟ چرا؟ مگر زندگی چیزی جز لذت بردن است؟ لذت دیدن، شنیدن ، چشیدن، تماس، تجربه، یادگرفتن...اگر نه، پس چیست؟ محرومیت؟ پشیمانی؟ جنگ؟ غصه؟ دلتنگی؟ افسردگی؟ .... نمی دانم.
روزهای اول سفرم که هنوز خانه نداشتم و برنامه ام مشخص نبود بیتاب بودم و احساس نا امنی می کردم. حالا احساس امنیت دارم. اعتماد به نفسم هم زیاد شده. بهتر فکر می کنم. زیاد نگاه می کنم و گوش می دهم. انرژی می گیرم و میتوانم حتّی انرزی بدهم! احساس می کنم مانند همان لیلی ای شده ام که فکر میکردم دیگر وجود نخواهد داشت، و این را از آنجایی می فهمم که تآثیری که بر اطرافیانم می گذارم بسیار شبیه به آنیست که بر اطرافیانم در ایران میگذاشتم. این را هم از عکس العملهای مشابهشان است که نتیجه می گیرم.
جوانکی را که دیروز کتابش را عرضه می کرد امروز روی پله های دُم دوباره دیدم. شاید به این بهانه که می گفت انرزی درمان است دستم را گرفت تا به من انرژی دهد اما پس از چند لحظه تامل به این نتیجه رسید که من خودم پر از انرزی هستم و اینکه قادر نیست انرژی خود را به من نشان دهد!...
کلاسهایم را دوست دارم. یک معلم جوان و مامانی داریم، دیگری پیر و مهربان ولی خسته کننده. اسم معلم جوان نـیکو لِـتا است. دلم میخواست با او دوست باشم. سر کلاس تمام انرژیم را ـ که به گفته آن جوانک زیاد است ـ روی نـیکولـتا متمرکز کردم و گرفت! مسیرمان بعد از کلاس یکی بود و با هم گپ زدیم. دوست خوبی خواهد بود.
بهترین و مهمترین چیز اینست که خانه ام را دوست دارم. اگر تنها بودم اما شاید اینقدر دوستش نمی داشتم. اینگونه شریک شدن خانه عالیست: کنار هم هستیم اما مستقل از هم. کسی از دیگری توقعی ندارد ولی کارها را تقسیم می کنیم. هر از گاهی با هم غذا می خوریم و با هم برنامه می ریزیم.... اگر همینطور باقی بماند که عالیست.
فردا صبح زود کلاس دارم.... حیف که در زندگی باید خوابید!
نمی دانم چرا دوسه روزست که ننوشته ام. ذهنم مشغول خیلی فکرهاست و نمی دانم کدام را باید بنویسم!
امروز چرخی در مرکز شهر زدم. پیاده و با یک نقشه. خدای من این شهر دیوانه وار زیباست. من دیگر چه جوری از اینجا سر درآوردم؟! مردی میانسال و به ظاهر انتلک و جوانکی سی و چندی ساله که کتابش را تبلیغ می کرد در این میانه به قولی قصد تور کردنم را کردند! به هر صورت از دستشان خلاص شدم و سفر تنهایم را که خیلی دوست داشتم ادامه دادم.
در تنهایی عقلم بهتر کار می کند، دوستان که هستند به آنها تکیه می کنم و از فکر کردن وا می دهم....
دو سه روز پیش فکر می کردم دیگر خودم را نمی شناسم ولی حالا باز خودم را درست مثل همیشه باز می شناسم. این ممکن است خوب باشد اما من دوست داشتم از صفر شروع کنم! شایداما از سر شروع کردن غیر ممکن است؟ شاید هم من ده روز پیش از صفر شروع کردم و از آنجاییکه بار دوّم ام بوده ده روزه به اینجا رسیده ام!! چمیدانم!؟ همینقدر می دانم که قدر خیلی چیزها را باید دانست و خیلی چیزها را هم باید ترک کرد یا کنار گذاشت... و چه بسیار آدمها که باید شناخت.
هوا سرد شده ولی گرما حتمآ باز خواهد گشت. در آشپزخانه خانه ام نشسته ام. خانه ای که با سه نفر دیگر شریکم : دختری ۲۵ ساله از سوریه، پسری ۳۱ ساله از جنوب ایتالیا و دوست دختر آمریکاییش که ۲۷ سال دارد. شاید نگاهی سطحی باشد ولی برای من رفتار هر کدام مظهریست از پیشداوری کلی که من از سه قارۀ آسیا، اروپا و آمریکا (شمالی) دارم.
از پنجره خیابان را که شبیه جادۀ چالوس است نگاه می کنم. آسفالت خیس است٬ ماشینها به سرعت رد می شوند٬ صدای لاستیک خیس بلند می شود و آب به اطراف می پاشد. چقدر دلم برای تیله٬ ماشینم٬ تنگ شده. کوچولو بود و همه جا قل میخورد. نمی دانم فروختندش یا نه؟ یادم رفت بپرسم. اگر بود می رفتیم و زیر باران موزیک گوش می کردیم.
خانه در بلندیست. شبها که فقط چراغهای شهر از دور معلوم اند، دیگر تشخیص نمی دهی کجای دنیا هستی. هر از گاهی وقتی همه خوابند با خود فکر می کنم در تهرانم. نزدیکیهای کوهستان، نیاوران.... حس خوبیست و بیش از آن هم نمی خواهم. دلم برای شبهای تهران تنگ است، نه روزها. دیشب خواب تهران را دیدم که حال و هوای عجیبی داشت ولی خوشحالم چون چند روزی بود که به کل زده بودم کانال ایتالیا!
باید بخوابم٬ فردا روز اول کلاس است و بسی هیجان انگیز!
پریروز صبح رفتم پروجا و اتاق پیدا کردم. خیلی خوشگله! هم خانه ایهایم هم خیلی مامانی!
در حقیقت هنوز زندگی اینجا را شروع نکرده ام ولی برای آغازش بی صبرم. کلاسها چند روز دیگر شروع می شوند. فعلآ روزگاز را به سفر از خانۀ این دوست در این شهر به خانۀ دیگری در شهر دیگر و نظاره می گذرانم. اینها دوستان دوران دانشجویی پدرم در فلورانس هستند که در ایتالیا زندگی می کنند.
من اینجا معنی "لحظه" را درک کردم. از گذراندن لحظات لذت می برم. وقتی هنوز درگیر کلیشه های مکان نشده ای ( چون هنوز نمی شناسیشان)، زندگی آسان و لذتبخش است. هنوز درگیر قضاوت دیگران بر خودت نشده ای, بیش ازهمیشه خودت هستی و فقط کاری را میکنی که عمیقآ دوست داری. سفر کردن به تنهایی برای همین شاهکار است! ای کاش ولی روزی بتوانم بدون جابجایی و فرار از کلیشه های شناخته شده اینقدر بالغ شوم که ترسی از "من بودن" نداشته باشم. بهترین اتفاق دنیا اینست!
خدایا جریان چیه؟؟!!
ساعت ۱۱،
دیشب گریه کردم و راحت خوابیدم.
امروز خیلی خوبم و خوشحال. دلتنگ هستم اما مصمم. میخواهم کارهایی را که می بایست در رُم انجام دهم. اینجا کاملآ مثل یک آدم بزرگ با من رفتار می کنند و فقط حالاست که می فهمم چقدر و کجاها دوست داشتم مثل بچه رفتار کنم، پیش از این به آن پی نبرده بودم. سعی میکنم کودک درونم را زنده نگه دارم برای اینکه سرخوش باشم و مانند آدم بزرگها رفتار کنم برای اینکه زندگیم را بسازم و از کسی توقعی نداشته باشم. می خواهم زن بشوم.
گیجم ولی به خود مسلط شده ام. آینده را روشن می بینم. ای کاش بتوانم بین گذشته و آینده ام ارتباطی زیبا بقرار کنم.
ساعت ۱۳،
پنجرۀ اتاقی که در آن چند روزی مهمان خواهم بود به حیاط اندرونی (یا شاید پاسیوی!) گسترده ای باز میشود که صداهای تمامی پنجره های مشرف به آن را به یکدیگر انعکاس می دهد: مادری با خشونت سر بچه اش داد میزند: خفه!! کسی گیتار مینوازد. دیگری تلویزیون می بیند. هزار صدای ناشناختۀ دیگر هم می آید.... زندگی جریان دارد.
خیابانها را پرسه می زدم. آدمها، رنگ ها، جنس ها و همه چیز تنوع چشمگیری دارد. آیا معنای دموکراسی اینست؟ آیا در بین اینهمه انتخاب دیگر فرقی هم می کند که انتخاب تو کدام باشد؟ آیا دیگر می توان کسی را به خاطر انتخابش قضاوت کرد و یا در مورد او پیشداوری داشت؟
چرا میبایست من در ایران به دنیا بیایم؟ حالا که اینجا هستم شاید پاسخم این باشد که : فقط اینگونه قدر چیزهایی که در ایران وجود ندارند را می توانستم درک کنم. آیا مردم اینجا قدر آنچه که دارند را می دانند؟
حتمآ خیلی زود من هم قدر آنچه در ایران داشتم را خواهم فهمید. سفر کردن را برای همین است که دوست دارم. دور شدن و دید گسترده به آدمی قدرت نقد همزمان با دوست داشتن می دهد. و من به این نیاز دارم: دانستن عیوب چیزی که دوستش دارم یا شاید هم بیش از آن دوست داشتن چیزی که نقص دارد. و اگر نه من که به این اندازۀ تهوع آور کمالگرا هستم، هرگز نخواهم توانست دوست بدارم چون هیچ چیز کامل نیست.
ساعت ۱۷، ساحل اُستیا ( Ostia)
اینجا پراست از رنگ: آدمهای برهنه و ملبس، سفید و آفتاب سوخت کنار آبی دریا.
هنوز نمی توانم با اطرافم ارتباط کلامی برقرار کنم. امروز سعی کردم بیشتر گوش بدهم. دو سه بار از آدمهای اطرافم سوال کردم که مثلآ آتیش دارند و یا فلان جا کجاست! بیشتر نه!
خدایا چقدر اینجا همه (خصوصآ زنها) رو هستند! آفتاب می گیرند، سیگار می کشند و همراهانشان را می بوسند. زندگی می کنند. آیا من باید به اینجا عادت کنم؟ اگر به اینجا عادت کنم هرگز دیگر خواهم توانست در ایران زندگی کنم؟
اینقدر باید اینجا بمانم تا خودِ خودم بشوم. بعد دوباره باید بروم جای دیگر و آنجا هم خودم را پیدا کنم. من که در محدودترین جا سعی کردم خودم باشم، آیا خواهم توانست در آزادی هم خودم باشم؟
احساس می کنم خواب می بینم. چقدر این دنیا از دنیای من دور است. و چقدر دنیای من از ایرانی که درش زندگی می کردم دور بود. شاید دنیای من به اینجا نزدیکتر باشد؟
اما... اینجا را نمی شناسم، ایران را میشناختم.
اولین شب دور از خانه.
تاب زیاد به ایران فکر کردن را ندارم و اگر نه مجنون می شوم! صدای پدرم و صورتش را در فرودگاه که به یاد می آورم.... باید سعی کنم بهش فکر نکنم. باید قوی باشم.
فکر جهانی شدن را می کنم. چگونه برخی آدمها بدون سفر کردن جهانی شده اند؟ چطور توانستند از مرزهای جهانی بگذرند بی آنکه از جای خود حرکت کنند؟ چگونه اینقدر به خود مطمئن بوذند؟ آز کجا می دانستند؟ از کجا فهمیده بودند؟ کجا را دیده بودند؟
امروز همان لحظه که به خانۀ دوستان پدرم وارد شدم مانند بچه های کوچک ناگهان دلم خواست ضجّه بزنم و بگویم: " بسه دیگه! برگردیم خونه!" وقتی مشغول به نظاره و مکالمه شدم، دردم را فراموش کردم. آیا من دوست دارم به خانه برگردم؟ من که آنقدر مصمم بودم و خوشحال؟ چرا حالا اینقدر غمگینم؟ آیا من اینقدر ضعیف هستم؟ پس چرا اینقدر احساس ضعف می کنم؟
امیدوارم مادر و پدرم قوی باشند.
یا ویزای انگلیس می گیرم و ایتالیا را ترک می کنم و یا ویزا به من نمی دهند و ... نمی دانم چه اتفاقی در کمین است.
از آنجایی که دوست دارم خوشبین باشم، به نوشتن وبلاگم طوری ادامه می دهم که گویی فقط گزینه اول اتفاق خواهد افتاد و من به زودی ایتالیا را ترک خواهم کرد:
چند روز پیش سال هفتم اقامتم در پروجا آغاز شد. از 26 آگست 2001 (۴ شهریور۸۰)که تاریخ اولین ورودم به ایتالیا بود به مدت چند ماه دفترچۀ -به حساب- خاطراتی را نوشتم که برای من التیامبخش تمام دلتنگیهای ماه های نخستین جدایی و تطبیق بود. دوست دارم قسمتهایی از آن نوشته ها را در این دو هفتۀ بلا تکلیفی اینجا پست کنم. دینی است که به تجربۀ مهاجرت دارم و از آنجا که به زودی دوباره کوچ خواهم کرد می خواهم از یاد نبرم که بار نخست با چه احساساتی دست و پنجه نرم کرده بودم.
23 ساله بودم و برای نخستین بار از خانۀ پدری، وطن، دوستان و البته زبان فارسی دور می شدم:
۴ شهریور ۱۳۸۰، آسمان
ساعت ده و ربع نشده است. پس از یک ساعت تاخیر ساعت نه از فرودگاه مهرآباد حرکت کردیم. یکی از مسافران بار را داده و خود جا مانده بود: سبب تاخیر!
هواپیما پر است از آدم. آدمهای معمولی. آدمهایی که با دوستان یا خانواده می روند سفر، تعطیلات، گردش. انگار نه انگار هیچ اتفاقی افتاده یا قرار است بیافتد. بودن آنها باعث می شود تسکین بیابم: مثل اینکه من هم دارم برای دیدن کسی به سفری چند روزه می روم.... به خود که می آیم، دلم فشرده می شود: من به کجا می روم؟!
هنوز از خودم کنده نشده ام اما حسی بسیار شبیه به مرگ دارم. نه اینکه حس بدی باشد اما به اندازۀ مرگ غریب و منحصر به فرد است. همه چیز معنای بیشتر می یابد و از طرفی دیگر پوچ می شود.
از صفر شروع می کنم. با زبانی دیگر در سرزمینی دیگر در میان مردمی دیگر. اینگونه خواهم فهمید اگر من در ایتالیا زاده شده بودم شبیه به کی بودم. خودم را دوباره باید بیابم، حتمآ اینبار خیلی آسانتر است.
هنوز نمی دانم گذشتۀ من در ایران کجای هستی قرار خواهد گرفت: آیا من از او می گریزم یا به او می آویزم؟ آه... چطور من خودم را اینقدر کم شناخته ام؟! من از کسی که قرار است باشم چیز زیادی نمی دانم فقط اهداف او را می شناسم اما تشنۀ شناخت او هستم: منِ نو!
همه و همه از من دور می شوند. من از همه و همه دور می شوم. آیا اتفاقات تکرار خواهند شد؟ نه...هرگز! هرگز لیلی ای مانند من در بین پدر و مادری که من داشتم آنگونه که من بودم وجود نخواهد داشت. من همه را خواهم دید، او را اما هرگز. من از او کنده شده ام و نمی دانم به که خواهم چسبید. آیا جرات خواهد داشت؟ عاشق خواهد شد؟ خواهد جنگید؟....آه! بغض دارم، بغض به خاطر تمام آنچه نبوده ام. از آنچه بوده ام و کرده ام پشیمان نیستم. اما این خط "من" چقدر در من ادامه خواهد داشت؟ آیا اصلآ ادامه خواهد داشت؟!
دیگر بس است. می خواهم به سطح بیایم. در عمق احساساتم خفه خواهم شد.....
اینجا فیلم شوکران را می دهند. وقت می گذرانم.
به فکر همۀ آنهایی که مرا دوست داشته اند خواهم بود. این یکی از اهدافم است. از اهداف لیلی نو نیز خواهد بود، قول می دهم.
از يک طرف چون در ایران شنیده ام وقتی کسی بد اخلاق است به اصطلاح می گویند: "پريوده"، از اينکه من هم PMS را دليل سیاهی روزها بدانم هیچ خوشم نمی آید، در عين حال فكر اينکه اينهمه غم و غصه فقط دليلشان هورموني و بیولوژیک باشد قوت قلب زیادی به آدم می دهد و امید به روزهای بهتر، آنهم فقط تا چند روز دیگر! باور کنيد.
