تصاویر اعدام صدام برای من یاد آور بخشهایی از "آیه های زمینی" فروغ فرخزاد بودند:
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردنک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نا بالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسنک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتنکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پکی آواز آبها
شاید ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمانست
آه ای صدای زندانی
ایا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها ...
۱. زياد خواب ميبينم و با جزئيات يادم ميمانند. از وقتی ايتاليا هستم خوابهایم در سرزمينی اتفاق ميافتند که ترکيبيست از ايران و ايتاليا ولي نه اينست و نه آن.
۲. زياد تلويزيون نگاه ميکنم. در بچگی هم عاشق تلويزيون بودم طوری که دوستان خانوادگی، هر از گاهي به شوخی، گرچه من جدی ميگرفتمش، پيشنهاد مي كردند که با کمک آنها پيچ و مهره های پشت تلويزيون را باز کنم و برم در دنيای تلويزيون زندگي کنم...
پ.ن. حيف که فعلا مد شده که انتلکتوئلها از تلويزيون متنفر باشند. به نظر من "تنفر از تلویزیون" همونقدر مسخره است که مثلآ "تنفر از سینما" ! در حالیکه برنامه های شاهکاری پیدا می شوند که اساسآ برای تلویزیون ساخته شدند....و کسی از با تلویزیون چپ افتادن، روشنفکر نشده!
۳. با آدمهای زيادی همزاد پنداری کرده ام، زن و مرد، اما شايد بيشتر نا آگاهانه بوده. تنها کسي که آگاهانه برای من الگو بوده و هميشه عکس او بر بالینم، مادربزرگم است: مامانی... اولین مرگی که درک کردم هم، مرگ او بود.
۴. خیلی چیزها هست که شما در مورد من نمی دانید و می توانم اینجا بگویمشان، اما شاید نگفتنشان زیبا تر از گفتنشان است. گاهی فکر می کنم، وبلاگ خیانت به گذشتهء خود است وقتی می خواهیم در آن با فقط چند جمله اسرار زندگیمان را فاش کنیم.... برای همین اینجا، من، تنها به اسراری اشاره می کنم که با دو سه جمله ای می شود به عمقشان رسید.
۵. برای نوشتن این پست، بیشتر از دو ساعت است که کلنجار می روم.
لطفآ شما هم بفرمایید بازی:
۱. شیرین در انگلستان
۲. کلوز آپ (لینکشون تو لینک هاست همین سمت چپ پایین)
۳. جوانه ها
۴. myownnothingness
۵ . ایلیا و شنطیا
