خوب... فهم این مساله زیاد هم نیاز به این همه مقدمه چینی و فرمول سازی نداشت....اما سوال اینه: چند نسل باید بگذرد تا اعتماد به نفس اجتماعی زنان درونی شود و خود را جدآ باور کنند؟ چند سال باید بگذرد تا این احساس تحقیر و تغبّن زنان را رها کند؟
کارهام راحت پیش رفتن. چمدونم کوچک بود و بیست و پنج کیلو، ده کیلوش کتاب هایی که برای تزم آوردم. جلوی قسمت تحویل بار خانم میان سالی التماس می کرد که بیش از پنجاه هزار تومان با خودش ندارد و اینکه اجازه بدن بقیه اضافه بارش را نپردازه. مسوول تحویل بار هم که خانمی بود همسن او جواب داد که ماموره و معذور. نمی دونم ماجرا به کجا کشید....
فرودگاه هنوز مهر آباد. امام هنوز به ما نخورده. ساعت ده صبح. قرار بود ساعت یک ربع به شیش بپریم ولی هنوز راحت روی صندلی های ترانزیت لم دادم. سیگار آزاده.
بعد از هشت ساعت تاخیر بالاخره سوار هواپیما شدیم. حیف که هنوز قانون استرداد قیمت بلیط در صورت تاخیر به اجرا در نیومده. اون که هیچ...قانون بلیط نصف قیمت برای ایرانی های دانشجو در خارج هم هنوز به کنسولگریها ابلاغ نشده. مخلوطی از قرمه سبزی و کوکو، بوی همیشگی هواپیما های ایران ایر، که هر وقت دارم میرم ایران و دلم برای بوهاش تنگه خوشاینده ولی موقع برگشتن دلغشه آور....
کنارم دو دختر دیگه نشستند. یکیشون رو دورادور می شناسم. از من بزرگتره و بین ایرونیهایایتالیا بچه معروفه. کنار پنجره نشسته و می خواد با وبکمش از تهران که کوچک و کوچکتر می شه فیلم بگیره. داره برای "رای"( همون صدا و سیمای ایتالیا) یک مستند درباره روابط دختر و پسر های ایرونی می سازد. همزمان از مهمانیهای خیلی باحالی که تو شهرک بودن (و به خاطر فیلمش باید درشون شرکت می کرده) و پسر هایی که اونجا بهش نخ دادن تعریف می کنه. اون یکی که از من کوچکتره، دانشجوست وسه ساله اومده اینجا. با او از سفر حرف می زنیم. از مهاجرت. چمدانهای سنگین. کوچکتره می گه بار اولی که اومده ۱۲ تا بسته داشته. همین الان هم چمدونهاش را مامانش پر کرده از خوراکی. اون یکی هم تصدیق می کنه که مامانش موفق شده چمدون بزرگ ولی خالیش را در عرض چند ساعت پر از خوراکی کنه. لیمو ترش. نان بربری، لواش، سنگک، سبزی قرمه و چه و چه و چه و البته خیار!
بار اولی که اومدم ایتالیا دو تا چمدون داشتم که فقط یکیش پنجاه کیلو وزن داشت. نمی دونم چه فکری با خودم می کردم اما به نظرم می اومد که دیگه هرگز بر نخواهم گشت. هشت ماه بعد از آن برای نوروز بر گشتم ایران. مسخره نیست؟ به هر حال تمام زندگیم را که خلاصه شده بود به هشتاد کیلو با خودم آوردم. تمام کاست هام را به غیر از ده تایی که برام عزیز بودند بخشیده بودم به دوستام. روز های آخری که با هم بودیم را وقف موزیک گوش دادن کرده بودیم. و هر موزیکی که برام خاطره ی مشترکی با یکی از دوستان بود را به خودش بخشیده بودم. در عوض با خودم پنجاه شصت تا سی دی که اکثرشون کپی بودن داشتم. چند تا دیکشنری و چندین کتاب شعر و ادبیات فارسی. یک سری هم خرت و پرت هایی که حتمآ تو ایتالیا پیدا نمی شدند از جمله زیرسیگاری و قاب عکس و سینی و غیره ی آنتیک ایرانی از جمعه بازار! حدود ده پونزده کیلویی هم عکس و نامه و نوشته که تمام خاطرات قدیمم توشون خلاصه می شد. اصلآ من هنوز نرفته نوستالژیک بودم.
نوستالژی با هر چیزی بر انگیخته می شه. بو و مزه و صدا و شکل.... تحلیل های زبانی زیبایی از کلمه نوستالژی، در فصل دوم کتاب جهالت نوشته میلان کوندرا خوانده ام (برگردان آرش حجازی- نشر کاروان چاپ دوم ۱۳۸۱) که اگر هرگز دور از کشورتون بودید، نظرم اینه که بخونیدش البته به زبان اصلی بهتر است.... اما دو سه جمله اش را به فارسی اینجا بخوانید:
"...غم ناشی از غیر ممکن بودن بازگشت به سرزمین خویش.... مرگ سرزمین. مرگ خانه.... کشورم دور است، و نمی دانم آنجا چه خبر است."
این بی خبری همان جهالتی است که کوندرا بر کتابش نام داده.
نوستالژی برای من شاید بیشتر اما زمانی باشد تا مکانی. غم ناشی از غیر ممکن بودن بازگشت به لحظه ای در گذشته....
از این غصه که بگذریم... خیاری که خیلی هم که بشه، دو سه هفته ی دیگر قراره تمام شه آیا اینقدر حمل و نقلش واجبه؟ نان یا چه و چه و چه همینطور؟ صادقانه می پرسم و ابدا منظورم تمسخر نیست.
* منظور پر از تخم است و ربطی به بیضه ندارد!
مشکل اینست که اينقدر جای کار در اين زمينه هست که برای انتخاب يک سوژه مشخص كاملآ گیج شدم. از طرفی چون بعد های زیادی از این مساله توجهم را به خود جلب مي کنند و از طرفي چون بايد زمان را هم در نظر بگيرم: معمولآ براي تز هاي مقطع ليسانس نظام جديد در ايتاليا٬ نبايد بيش از 6 ماه وقت صرف کرد چون ارزشش را ندارد. و ضمن اینکه باید بتوانم از تواناییهای آکادمیکی که در لیسانس ارتباطات بین الملل کسب کردم استفاده کنم. خوب ایدهء من هم اين بود که هر سوژه ای را که انتخاب ميکنم طوري باشد که اگر نشد به صورتي که بايد در اين تزم به آن بپردازم، دست کم بتوانم در تز فوق ليسانس آن را بسط دهم.
در اين سفر به کتابخانه و بانک اطلاعات زنان تحت نظر نهاد رياست جمهوري رفتم. جالب اينجاست که اسم اين مرکز که در دوران خاتمي "مرکز امور مشارکت زنان" بوده حالا تبديل شده به "مرکز امور زنان و خانواده"! با چند نفر از خانم هاي آشنا هم که يا در سطح آکادميک مشغولند و يا به نوعی درگير مساله زنان هستند هم گفتگو هاي پراکنده و نه خيلي تخصصي داشتم فقط براي اينکه بفهمم دغدغه هاي آنها در ايران امروز چيست. متاسفانه زمان سفرم خيلي مناسب نبود و برخی افرادی که دوست داشتم ببینم و حرفهایشان را بشنوم تعطیلات بودند و عده ای را هم به دلیل کوتاهی خودم و اینکه حساب اينترنت هميشه فيلتر شده ایران را نکرده بودم، نیافتم....
ولی به هر حال خیلی هم دست از پا دراز تر نیستم....حالا براتون خواهم گفت.
