بابت تعطیلات تابستانی، سر ما فعلآ زیر آبه....
امیدوارم به همتون خوش بگذره.
پس فعلآ
من خودم از اينکه همش در مورد چون و چرای وبلاگ نوشتن حرف زدم و چيزه ديگه ايي نگفتم خسته شدم شما که جاي خود دارید. به هر حال اينجا نوشتن را به همين صورت تق و لق ادامه ميدم ولي همونقدر که در تمام قسمتهاي زندگيم گيجم و تکليفم را نميدونم اينجا هم به همین درد دچارم.
برای آدم نارسيسيست و خود محور، وبلاگ داشتن شاید سازنده باشد و اگر حداقل يه کم استعداد داشته باشه شايد براي بقيه هم همينطور، ولي من نه اين استعداد را در خودم ميبينم و نه استمرار را. حرف هایم هم يک مشتي مزخرف که فقط براي حفظ يک نوعی از ارتباط با جامعه فارسي زبان ميزنم. وبلاگ آدم هم آینهء خود آدم!
در حال حاضر دچار بحران هويت شديدي هستم که البته مرض همیشگیم بوده ولي در فواصل مرتبي، بسته به شرایط زندگيم کاهش يا افزيش داشته، حالا هم بالا رفتن سن کمکي به حلّ آن نكرده فقط باعث شده نسبت به وجود آن آگاهتر بشم.
هويت آدمی مساله پيچيده ايست، به همه چيز ربط دارد و در عین حال ميتواند به هيچ چيز هم ربطي نداشته باشه. ولي وقتي خيلي وقت داشته باشي تا خودت را زيادتر از حد معمول سئوال پیچ کنی باعث شيزوفرني می شود!
من هم نه تکليف هويتم را در مورد جنسيتم ميدانم، نه در مورد مليتم، نه در مورد سنم و نه در مورد جايگاه اجتماعيم. بله، بله... من زنم و 28 سال دارم، ايرانيم، سه سال است که با نامزدم (يا دوست پسرم يا هر چيزي که به فارسي اسمش هست) که آلمانیست زندگي ميکنم، حدود 6 سال است در ايتاليا درس ميخوانم و امسال درسم تمام ميشود.... پاسخ ها ساده اند اما وقتي نوبت به عملي ميرسد که جایز آنهاست مسئله خيلي پيچيده تر ميشود.
اجتمايي که در آن بزرگ شدم از همان سالهاي کودکي تمام هستی من را زير سئوال برد و من هنوز نتوانسته ام و شايد هرگز نتوانم از اين شك ها رها شوم. سالهای آخری که در ایران بودم با وجود سختی به من توهم این را می داد که دیگر خودم را شناخته ام و از هویتم مطمئنم، اما سالهای اخیر پوچی آن توهم را به من ثابت کردند. هویت من در ایران مشخص شده بود: فمینیست آنارشیست! باور کنید همین دو قلم کلمه بسی به بحران هویت و چگونگی عمل در زندگی روزمره کمک می کنند. اما شرایط اجتماعی که در آن زندگی می کنم متفاوت است و فمینیست و آنارشیست بودن، آن معنی که در ایران دارند را اینجا نمی دهند.
اصولا امروز تمام "ایسم ها" به نظرم فقط اتیکت هایی می مانند که پشتشان می شود قایم شد و خود را گول زد. من دوست داشتم فمینیست باشم و دوست داشتم آنارشیست باشم...اما حقیقت اینست که هیچکدام از اینها نبوده ام و فقط ظاهرم را بر اساس این دو خصلت مزین کرده بوده ام. شعار دادن خیلی ساده بود. عمل کردن خیلی سخت است.
هنوز هم دوست دارم فلان جور باشم و بهمان طور عمل کنم اما توانش را در خودم نمی بینم. آهان...توهم "قوی بودنم" هم یکی دیگر از آن چیزهاییست که اخیرآ برایم پوچ شده.
به حال تمام آدمهایی که خودشان را همانطور که هستند قبول کرده اند، اعتماد به نفس دارند و زندگیشان را بر اساس توانهایشان ساخته اند، غبطه می خورم.... آی کاش من هم از آنچه هستم و نیستم مطمئن می بودم.
نگران من نباشید...خوب می شم.... زنده بودن ارزش خوب شدن را دارد، وگرنه راه های زیادی برای زنده نبودن وجود دارد. و اصولآ من از آدمهایی که به جای خودشان را خلاص کردن هی به همه چیز و همه کس غر می زنند بیزارم و دوست ندارم یکی از آنها بشم....
سه سال پيش که تازه به اين خانه اسباب کشي کرده بوديم تابستان که از راه رسيد، تحمل گرما مخصوصا از ساعت سه بعد از ظهر تا حدود یازده شب غير ممکن بود، خانه زيرشيروانی است که تمام صبح آفتاب خورده و از آن ساعت گرمایش را به طبقه پایین یعنی خانهء ما پس می دهد.... بی ماشینی و تنبلی هم بد دردیست و از استخر های عمومي هم که هيچ دل خوشی ندارم....
يکي از همان بعد از ظهر هاي تنبل تابستان ۲۰۰۳ همينطور که زير باد پنکه چرت مي زدم و خدا خدا می كردم که طوفان بياد، رويا هم می بافتم که مثلآ روی تراسمان يک استخر داشتيم و من در آن شنا می كردم.
تراس ما ۱۰-۱۲ متر مربع بزرگ است ولی چيزی که آنرا از تمام تراس های ديگر متمايز ميکند منظرهء آن است : دشت اومبريا و شهر اسيسی که روی دامنه کوهی به آن خاتمه می دهد.... همينطور که در حال رويا بافی بودم به نظرم رسيد که آن رويا خيلي هم دور از ذهن نيست... کافیست یکی از همان حوضهای پلاستیکی بچگی را بذاریم رو تراس! همان باور باعث شد که از آن به بعد گرماي تابستان خانهء ما بسی قابل تحمل شود.
نتیجهء اخلاقی: باور کردن رویاها خیلی مهم است! (نه بابا؟!)
رویای بعدی: راستي چرا لپ تاپ واتر پروف نميسازند؟
