نه... من بر خلاف دو سه نفر از دوستان وبلاگی که همین چند وقته بی خیال دنیای مجازی شده اند، هنوز درگیر کشف خوب و بدیهای وبلاگستانم ولی خوب همونطور که تو این پست قبل گفته بودم آدم کم استمراری هستم.
سعی می کنم تو این دو سه هفته ای که هنوز خانه ام و سفر نرفتم جبران کنم...اگر نشد ولی بدانید که تقصیر از این گرمای طاقت فرساست.... مرسی که سر زدین و سراغ گرفتین. پس تا زود
خدا رو شکر که دیگه ریختش را هر تقی به توقی می خوره نباید ببینیم...راستی مثکه الحمدلله اصولآ به کل از دایره هستی مفقود شده...گوش شیطون کر چشمشم کور! معلوم نیست چه دست گل تازه ای داره زیر زیرکی به آب می ده!
Reached for the secret too soon, cried for the moon shine on you crazy diamond-part-1
اونهایی که بودن که می دونن...واسه اونهایی که نبودن بگم که جاتون بسی خالی دیشب ایتالیا ترکید، به معنای واقعی کلمه! تو این ولایت ما البته همزمانی دیشب با فستیوال جاز هم بی تاثیر در این انفجار توام با موزیک نبود.
جونم واستون بگه که امسال برای این فستیوال سرکار خانم دایانا کرال قدم رنجه کردن اونهم بالاخره بعد از دو سه سال که هی همهء دست اندر کاران می گفتن امسال دیگه می آد... ولی خبری نمی شد. خلاصه ما هم از اون جایی که جاز دوست داریم و ایشون هم جزو بهترین های سالهای اخیر بودن، سر از پا نشناخته تشریف بردیم کنسرتشون که در پناه حق با هیچ بازی جام جهانی ای تداخل نداشت....
و...نه که بگم بد بود ها...ولی خوب چنگی هم به دل نمی زد. از دید من کرال کار زنده اش مالی نیست و اساسآ بلد نیست رو صحنه توجه بگیره، تو موزیکش هم اگر حرفی نباشه، اجرای زندش گیرا نیست و حالا ما که با پر رویی خمیازه هامون را از وسط کار به بعد هی قورت دادیم ولی خیلی ها ول کردن رفتن! تازه هیچ کس هم تشویق اساسی که مبنی بر خواستن "بیس" باشه نکرد، گرچه که در هر صورت دوباره اومد و خدا عمرش بده دو تا آهنگ شادتر و زنده تر اجرا کرد که بیدار شدیم....(یه وقت فکر نکنین من آدم اهل شادی و اینایی هستم ها! خدا نکنه!)
ولی عوضش قبل از کرال گروهی که یه ساعتی صحنه را گرم کرد ادمار کاستاندا تریو بود و کلی حال داد. آقا این اولین بار بود که من هارپ جاز اونهم زنده می دیدم و این بشر نمی دونین با این هارپ لامصّب(لا مذهب؟) چه می کرد. تلفیقی بود از موزیک فولک کلمبیا و جاز.
از دیگر دست آورد های اینجانب در این چند روز پاس کردن یه امتحان تخمی و دو تای باحال بوده. فعلآ هم مشغول خر زدن برای دو تا آخری های این ترم. بعد هم تعطیلات مزخرف و مبتذل تابستان که فعلآ تنها اتفاقی که توش می افته اینه که مردم هی پر و پاچشون رو به هم رو می کنند.... البته خوش به حالشون که اینقدر حوصله دارن! ما که نه حوصله داریم و نه پر و باچه قلمی! (فروید و اینها را واسه من هوا نکنین ها! خودم می دونم بی اعتماد به نفس و بخیل و حسود و اِن تا چیز دیگه هستم و همین که می خوام زودتر از بقیه عیب هامو بگم هم احتیاج به آنالیز داره) خلاصه...فعلآ به مدت ده روز همچنان نهضت سوات آموزی ما ادامه داره...حالا اگه به جایی برسه که خوبه...ترس من اینه که نرسه!
ولی بی خیال...اصلآ خانمها و آقایون، از هترو ، بای و گی گرفته تا هموفوب و هموفیل، از ساکن تورنتو گرفته تا یالقوز آباد و تمام دیگر لقب داران و مکتب داران وبلاگستان فارسی را جنبه یخ! و صد البته این حقیر هم بری نیست( بی جنبه بودنم را عرض می کنم!)
قربان این فرهنگ برم من که هر چه زیبایی دارد از او به ما نرسید، بلکه فقط بهمون همون چیز هایی را داد که این روزها دیگران "ما" را به غلط بر آن می شناسند! بحث هامون هم آخرش فقط به خشم و شهوتمان می آیند و هیچ دردی از کسی دوا نمی کنند و به هیچ نتیجهء علمی نمی رسند. هیچ کسی هم هرگز متقاعد نمی شه و هرگز، بله گفتم هرگز، تغییر غقیده نمی ده! آخه از قدیم گفتن "حرف مرد یکیه"، ما هم همه بد جوری باورمونه که مردیم! یکی دو نفر هم که حرف حساب می زنند هنوز تو وبلاگستان "بچه معروف" نشدند و صداشون به کسی نمیرسه.
اصلآ من نمی فهمم چطور به ما یاد نداده ان که مثلآ بگیم:
"بله حق با تو بود" یا
" من بحث تو را به دقت گوش کردم و توجیه شدم" یا
" من اشتباه می کردم، تو درست می گفتی" یا
"معذرت می خوام که از روی عصبانیت حرف زدم و بی منطق بود! من را می بخشی؟"
....
وبلاگستان که رژیم نداره...ای ول! پس بیایم یه فاشیزم دیگه هم اینجا، دست کم تو قسمت فارسیش علم کنیم!!
پا کارین؟!
یه مساله خیلی جالب اینه که تقریبآ %۷۰ اونهایی که اینجا دیدنم می یان استکهلم هستند....خواستم بدین وسیله به تمام فارسی زبانان استکهلم بگم "ما چاکریم!"
البته ما چاکر همه خوانندگانیم ولی خوب چه می شه کرد دیگه آنها اکثریت اند!
از بعد ورزشی فوتبال که بگذريم، چيزی که از همه بيشتر تو اين يک ماهه برام جالب بوده بعد مردمشناسانهء فوتباله. مسائلی مثل غرور "ملّی"، این قضیهء " ما " در مقابل" آنها". مثل اينه که در اين يک ماهه کسی قلم به دست روی خطوطی که مرز های بين كشور ها را نشان می دهند، فشار مياره و آن ها را پر رنگ تر ميکنه. همين محدودهء اروپا را مثلآ اگر نگاه کنیم، می بینیم که تمام آن احساساتی را که اتحاديه اروپا سعی در تعديلشان دارد اين يک ماهه اخیر به شديد ترين شکلي بروز کردند. از ايتاليايی ها بگیر که آلمان ها را بر اساس مبتذل ترين کليشه ها مثل خشکي و نظم افراطیشان هر روز در برنامه های مربوط به جام جهانی تمسخر کردند، تا آلمانها که مردان ايتاليايی را به خاطر سطحی و بچه ننه بودن، در مجلات آلماني به نقد گرفتند. و تازه فقط این ها را مثال زدم چون جلو چشمم بودند و گرنه مطمئنم که در هر کشوری از اين قبيل چشم و هم چشميها با يکی دوتا كشور دیگر وجود داره و خلاصه تو اين يه ماهه اینجور پیشداوریها و تنفر های قدیمی که حتی درست نمی دانیم منشا آنها کجاست حسابی جاي خود را باز کردند و "بالا زدن"! منظورم همان قبیل احساساتیه که مثلا بين "ما" ايرانی ها در مورد عرب ها و ترک ها باب است و باعث ميشه اگر کسي "من" ايرانی را خدای نکرده با عرب مقایسه کنند، بهم بر بخوره!
فوتبال...بععععله که باحاله!... ولي خوب جايگاه بروز تمام آن غرایزی است که انسان متفکر سعی می کند و هموااااااره سعی کرده با منطق آنها را کنترل کنه: " ما" در مقابل "شما" و "آنها".
اما، اما و اما...از آنجاییکه "غریزه" را نمی توان ریشه کن کرد، پس چه بهتر که جایگاه بروز چنین غرایز هویت طلبانه ای در زمين سبز فوتبال باشد و نه در زمين خاکی به خون مزيّن جنگ.... مگه نه؟
(2)
دسته دوم که درست برخلاف دسته اول رفتار مي کنند از لحظه ورود به کشور ميزبان فرهنگ و زبان خود را گويي به کل فراموش کرده باشند هرچه بيشتر نسبت به فرهنگ و زبان جديد انعطاف نشان ميدهند به غير از مواردي اندك فارسي صحبت نميکنند و در پی دوستي با ايرانيان نيستند مگر پيش بيايد همانطور که دوستي با ديگر اقوام اتفاقيست. اين گروه زودتر زبان کشور ميزبان را ياد ميگيرند و اين زبان به غير از وسيلهء کار و درس بودن براي آنها ابزار دوستي و شايد عشق است و همين باعث ميشود با اينکه از "وطن" خود دورند حس دلتنگيشان کاهش يابد. "خارجی" برای اين دسته، ديگر دوست است و نه فقط يک بيگانه.
(3)
شايد چشم بسته زير آبي برم اگر بگم که دسته سوم چيزيست بين دسته اول و دوم! ولي خوب حقيقتآ اينگونه است! و با اينکه شايد به نظر برسد که همه مهاجران بيشتر به اين دسته آخر تعلق دارند در عمل اينطور نيست و تعداد افرادي که در نخستين سالهای مهاجرت بتوانند هم نزديکيشان را به فرهنگ خودي حفظ کنند و هم نسبت به فرهنگ ديگر انعطاف زياد نشان دهند، بسيار اندک است.
گفتم نخستين سالهای مهاجرت چون اين طبقه بندي بيشتر مربوط به همان اوائل است و به نظرم هر چه بيشتر مهاجر در کشور ميزبان جا ميافتد تعادل بين اين منش هاي دوگونه بيشتر ميشود.
بعد از اين بحث کلی برای اينکه از خجالت انار در بيام که از چند روز پيش بهش وعدهء جواب داده بودم، می خواستم بگم که به نظر من اينکه يک ايرانی مهاجر کداميک از اين منشها را داشته باشد، در ارتباط عميق است با اينکه آن ايرانی با چه اميد و آرزو ها وچه افسردگی و سرافکندگی هايی، و خلاصه چرا تن به جابجايی داده باشد. توضيح اين هم همان پاسخ سوال انار است که خيليها در وبلاگهايشان داده اند و لينک آن ها را در انتهای پست انار ، که به نظرم کار تحقيقی شاهکاريست، خواهيد يافت.
و اما من به آن در پست بعد جواب می دم!!! آخ نزنين بابا...غلط کردم....قول می دم زود بنويسم!!
ادامه دارد...
پی نوشت: ببخشيد اين بی سواتي رو، اما کسی می دونه چطور می تونم وسط نوشته لينک بدم؟!
پی نوشت ۲ بعد از چند ساعت: من در صفحه پست نه ويرايشگر برای تغيير زبان و حروف و رنگ نوشته دارم و نه برای افزودن لينک...نمی دونم چرا؟ شايد چون با فاير فاکس کار می کنم؟!
پی نوشت ۳: فهميدم!!!! آره ...علتش اين بود که من با فاير فاکس کار می کردم!
*** اگر کسی کنجکاوه، بگم که ادامه بحث طبقه بندی مهاجر- ايرانی تو راهه و تقصير اين امتحاناست اگر دير شده.... معذرت!
***
قبل از ادامه ميخواستم ياداوري کنم که اين نتيجه گيری ها و طبقه بندي ها، هم بر اساس يک سري تجربه شخصی من شکل گرفته اند و هم بر اساس يک سري مطالعات من در زمينه زبانشناسي و جامعه شناسي به واسطه درسهای دانشگاهم، و به هر حال از اونجايي که كاملا "سابجکتيو" هستند بسيار قابل ترديد.... ضمنآ اين بحث ابدآ نسبت به گروه های مختلف ارزشگذاری خوب يا بد ندارد. حتی اگر من به يکی از اين سه گروه احساس تعلق بيشتری کنم، اين را دليل بر بهتر يا بدتر دانستن بقيه نمی دانم بلکه علت اين تعلق را تنها در ضعف ها و قدرت ها و خصوصيات شخصی من بايد ديد.به هر حال... داشتم مي گفتم که مهاجرين از ديد من در کشور ميزبان سه جور رفتار ميکنن:
(براي اينکه بحثم از حالت آبستره در بياد، اينجا به جاي کلمه کلي مهاجر مثال ايراني آن را جايگزين ميکنم تا شايد بحث قابل لمس تر بشه.)
(1)
اولين روش و رفتار مال اون سري از ايرانيهاييست که در برابر سختيها و دلتنگييها به ديگر هموطنهاشون رو مي آرن. حالا اگر مملکت ميزبان از قبل يک اقليت به نسبه بزرگ ايراني داشته باشه، اين "کاميونيتي" را پيدا کردن نبايد کار سختي باشد.(در مورد اينکه آيا اين "کاميونيتی" به راحتي شخص تازه وارد را قبول كند يا نه اطلاعي ندارم و اگر کسي دارد خوشحال می شم که از کنجکاوي درم بياره) اگر هم همچين گروهی از قبل وجود نداشته باشه، خوب انتخابها محدودترند ولي به هر حال، حل مسئله، يعنی پيدا کردن باقی ايرانی ها، نبايد غير ممکن باشه.
ايرانيهای اين گروه، بيشتر شانس فارسي حرف زدن دارند و به همان نسبت کمتر با زبان ميزبان ارتباط مستقيم يا عاطفی برقرار مي کنند و زبان جديد شايد بيشتر وسيله ايست براي پيش برد مسائل حرفه ای- اداري و شايد به همين دليل هم ديرتر به زبان جديد مسلط شوند.
اما از طرف ديگر اين ايرانيان از تجربيات هموطنانشان استفاده مي کنند و راه هاي رفته را دوباره نمي آزمايند و اشتباهات کرده را تکرار نميکنند. ضمن اينکه شايد حتي به غير از کمک هاي فکري از کمک هاي فردي ديگر ايرانيها هم بهره ببرند و به نحوی سنگيني بار مهاجرت را تقسيم کنند.
آنها ارتباطشان را با فرهنگ ايرانی هم راحت تر حفظ مي کنند، و رسومشان را در خلوت ادامه نمی دهند، بلکه به مناسبات مختلف مثل نوروز، چهارشنبه سوري و غيره ميتوانند دور هم جمع باشند. مناسبات ديگر را هم که باعث "بالا زدن" حس ناسيوناليسم است، ميتوانند با هم برگزار کنند، مثل ديدن بازی تيم ايران در جام جهاني.
شايد از نظر سياسي-اجتمايي هم به اخبار مربوط به ايران توجه بيشتري نشان دهند تا به اخبار کشور ميزبان، مگر اينکه آن خبر به صورت مستقيم به آنها ربط داشته باشد.
اگر اين منش ادامه پيدا کند، اين ايرانيان بين هم ازدواج مي کنند، دوستان نزديکشان همه ايرانيند و رفته رفته فاميل ايراني در کشور ميزبان بزرگتر ميشود و ... در نهايت برای آنها هميشه يک خارجي خارجيست.
فعلآ چيز ديگه ای از اين گروه به نظرم نمی رسه به نظر شما چی؟
ادامه دارد...
