تبليغاتX
شازده کوچولو
در جستجوی زمان از ياد رفته

پروجا(perugia) يه چيزي حدود دويست هزار نفر جميت داره، مرکز استان اومبريا(umbria) است که تقريباً در مرکز ايتاليا قرار داره. در شمال رم و جنوب فلور انس و به ترتيب فاصلش از اين شهر ها با قطار سه ساعت و دو ساعته.
مرکز شهر که قسمت قديميش هم هست معماري تيپيک قرون وسطايي داره و روي تپه-کوهی نشسته و بلند ترين جاش از سطح آب 520 متره.
باد هاي پروجا در ايتاليا معروفن و در طول زمستان ترکيب آنها با سرما و رطوبت آدمي مثل من که به هواي گرم و خشک کوهستاني عادت داره را حسابي اذيت ميکنه. طبيعت استان اومبريا سبزه و يک جورايي مثل ديلمان در شمال ايران ميمونه.
پروجا شهريست دانشجويي و خصوصآ يکي از تنها دو شهر ايتالياست (ديگري سينا siena است) که در آنها در سطح دانشگاهي زبان و فرهنگ ايتاليايي به خارجيها تدريس ميشه و همين يکي از پايه هاي اقتصادي اين شهر است. از ديگر منابع در آمد اهالي اينجا البته کارخانه شکلات "پروجينا" (perugina) است و فستيوال "يورو شکلات" (eurochokolate ) که در اکتبر هر سال برگزار می شه. و صد البته يکي از مهمترين فستيوال هاي موسيقی جاز اروپا "اومبريا جاز" (umbria jazz) که هر سال در جولاي برگزار ميشه و يه موقعي غول هاي جاز دنيا براش هر سال اينجا ميومدن، ولي خوب حالا مثل همه چيز و همه جاي ديگه، يک مقدار زيادي بازاری (کمرشال) شده، با اين حال هنوز هم سالي يکي دو تا کنسرت باحال ميشه تو برنامش ديد . مثلآ من تو اين چهار سال در همين فستيوال کنسرتهای عالي ديدم(B.B.King/ Chic Corea/James Brown/Bobby Mcferrin/ giorge clinton)
ديگه ديگه جونم واستون بگه... اينها اطلاعات به نسبه ابژکتيوی بود که من دادم و اما اون هايي که سبژکتيو ترن: اين شهر اينقدر زيباست که من دو سه ماه اول توش با دهن باز و سر به هوا راه می رفتم و ابدآ غلوی در کار نيست (اگه به اميد خدا ياد بگيرم ايينجا عکس بذارم بتون نشون می دم!!!) طبيعت اطرافش هم شاهکاره. با تمام اينها من به هيچ آدمي پيشنهاد نميکنم بيش از دو سال اينجا زندگي کنه چون مثل تقريبآ تمام اروپا واقعييتي که در شهر بزرگ باهاش روبرو ميشي با اون چيزي که در شهرستان ميبيني زمين تا آسمون فرق داره و خصوصآ کسي که بزرگ شدهء شهر بزرگه، تو شهری به اين کوچکي ديوانه ميشه (مگر اينکه آگاهانه دنبال آرامش خاص روستا بره) ضمن اينکه توي شهرستان انتخابات محدودند و طرز فكر آدم ها خيلي بسته تره و اصولآ هميشه احساس می کنی مورد بررسی مردمی و اصلآ هم نميشه گم و گور شد و هميشه بالاخره پيدات ميکنن و خوب اينو مثلا من يکي نميتونم تحمل کنم!!...
...
فعلآ همين تا بعدآ شايد باز هم غر زدم....

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 19:31 | لینک  | 

به اين فکر کردم که هيچ وقت در مورد اسم اين وبلاگ و توضيح زير آن چيزی ننوشتم و علی رغم اينکه از اين کار خوشم نمی آيد، از آنجاييکه برای برخی تصور ارتباط بين آنتوان دو سنت اگزوپری و مارسل پروست بوجود آمده، گفتم بنويسم که بله... انتخاب اسم شازده کوچولو کاملآ ارجاعيست به همان قهرمان و عنوان کتاب سنت اگزوپری (تعبير اين ارجاع با شما). ولی هر گونه ارتباط بين "در جستجوی زمان از ياد رفته" که اين بالاست و "در جستجوی زمان از دست رفته" عنوان فارسی کتاب پروست، اتفاقی است.
وقتی در بين کامنت ها گفته بودند که نوشته های من آنها را به ياد پروست می اندازد(!!!!) خوشبينانه و با غرور ابدآ حدس نزدم که شايد اين "در جستجوی زمان از ياد رفته" اين بالاست که يکجورايی پروست را تداعی کرده و نه خزعبلاتی که من ايينجا می نويسم، خوشبينی ام ادامه داشت تا حالا که دوستی در زمينهء اين ارتباط بی ربط از من سوال کرد....
شايد می بايست چنين سوء تفاهمی را پيش بينی می کردم ولی خوب به دلايلی جدآ پيش بينی اش را نکرده بودم:
از طرفی چون به نظرم "از دست رفته" و "از ياذ رفته " دو مفهوم کاملآ متفاوت دارند.
از طرف ديگر استفاده يا عدم استفاده از فرم های کليشه ای نويسندهء بد و خوب را از هم متمايز می کند. من اگر می توانستم سبک شخصی خودم را در نويسندگی داشته باشم که خيلی خوب بود ولی باور کنيد بعضی اوقات اين فرمهای از پيش ساخته مرا نجات می دهند!
همين ....
به محض ايينکه بتوانم فرم پيش نساخته ای بيابم آنرا جايگزين می کنم.

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 19:34 | لینک  | 

يکی از تنها دو کتابي که اينبار از ايران با خودم آورده ام" نوشتن با دوربين" است، رو در رو با ابراهيم گلستان نوشته پرويز جاهد نشر اختران.
ديشب از آنجايي که يکي از دوستان ايتاليايی ام، ازم مطلب در مورد سينماي فروغ فزخزاد خواسته بود، قسمتهايی از کتاب را که در آنها در مورد خانه سياه است صحبت شده ميخوندم....
نميدانم حتماً فارسي من هم خوب نيست، منتها هر کسي در مورد خانه سياه است و فروغ چيزي ندوند از حرفهای گلستان برداشتش اين خواهد بود که اصلاً اين فيلم اينقدر ها هم کار فروغ نيست و خود گلستان و يک عده ديگر بيشتر از او دست اندر کار بودند....
ما که نمی خواهيم ادعای وکالت بقيه را بکنيم...
فروغ جان نظر خود تو چيه؟
حيف که مرده ها حرف نميزنند....

نظر شما چيه...آی زنده ها؟

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 17:36 | لینک  | 

ايران که بودم، آدرس وبلاگم را به بعضی از دوستان دادم و از اونجاييکه گيج تشريف دارم بين اسم و فاميلم اشتباهآ يک نقطه گذاشتم.
القصّه....
بعد از ده روز که از اين اشتباه می گذره، تازه فهميدم که اون آدرس غلط، آشنايان مرا برده به وبلاگ "اشک ليلی" که نويسنده او از قضا با من هم اسم است....و خوب ديگه بقيش را وقتی رفتيد ديدن "اشک ليلی" متوجه خواهيد شد!! از اينجور سوء تفاهمات می شه کلی داستانها و فيلمهای کوتاه ساخت!!
به هر حال دوستان عزيزی که آدرس عوضی گرفته بوديد...بنده شرمنده شمام....خدا را شکر که بالاخره همديگر را پيدا کرديم!!
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 20:32 | لینک  | 


در يکی از روزنامه های در پيتی پروجا، دو سال پيش، بالاخره تصميم گرفتند فضای کوچکی به نوشته های خارجی ها اختصاص دهند. خارجيهايی که از صدقه سرشان اين شهر زنده است و نان می خورد. يکی از آشنايانم که مسئول مرکز فرهنگی دانشگاه است با من تماس گرفت و موضوع را گفت، قرار شد بر و بچه های خارجی که اهل نوشتن به ايتاليايی بودند را خبر کنيم تا آستينی بالا بزنند و در مورد اين شهر چيزی بنويسند تا بعد روزنامه از بين آنها به اندازه يک صفحه مطلب انتخاب کند. من هم مطلبی دادم که در همان شماره چاپ شد. نمی دانم تقصير از من بود يا کاسه ديگری زير نيم کاسه بود، در هر حال ديگر هرگز هيچ روزنامه ای فضايی به خارجيها اختصاص نداد.
در هر صورت حالا که صحبت از بيگانگی است بخشی از آن تنها نوشته چاپ شده را اينجا ترجمه می کنم:

" داستانهای خارجیهای اين شهر (perugia) از نظرهای بسیاری به یکدیگر شباهت دارند. داستان من اما شاید متفاوت است. داستان کسی نیست که برای خوشی یا به هوس سادهُ تغییر سفر می کند. داستان یک گریز است. داستان کسی است که کشورش را ترک می کند چون بیش از آن نمی شود ماند. داستان کسی که به چیزی ديگر معتقد است.
شرطی وجود دارد: پس از ترک ، دیگر راه بازگشتی نیست. بازگشت یعنی شکست، اقرار به ضعف خویش در به تحقق رساندن آرمانها و تائیدی بر ویرانی ارزشها آنجاییکه زندگی را به زندانی مبدل کرده اند.
تنها اگاهی از این شرط است که به درد ماندن، تلخی دلتنگی و نیروی مبارزه مفهوم می دهد.

صبحی بود خاکستری ، نوامبردو هزار و یک.
نیم ساعت ازهشت گذشته، بدون هیچ انگیزه ای بیدار شدم. با خودم فکر کردم: اگر ایران بودم این ساعت چه می کردم؟
وقتی هیجان سفر فرو نشست، به دور از عادات کهنه، شناخت بر اساس معیارهای نو سخت است. زبان و فرهنگ جديد، کشور جديد، دانشگاه جديد، خانه جديد و آدمهای جديد بسیار از فرهنگهایی متفاوت.
من قادر به قضاوت نبودم و برای دیگران نیز فرهنگ من دور و ناشناخته بود. به علاوه پس از یازده سپتامبر که تنها ده روز پس از آغاز سفرم اتفاق افتاد ، احساس مطبوعی از هويت ايرانیم نمی کردم. اینکه مردم بتوانند بدون پیشداوری بر من قضاوتی بگذارند، آن روزهاغیر ممکن به نظر می آمد. برای آنان می توانستم مسلمانی تندرو باشم که در کوله پشتیش بمب جا به جا می کند. احساس خالی بودن و بی هویتی می کردم.
به مادرم زنگ زدم. به او گفتم که به ضعف خودم اقرار می کنم و اینکه دیگر توان ماندن ندارم، که او و پدر وهمه می بایست شکست مرا بپذیرند، که دلم برای آنها تنگ است. او اما بی قرار نشد و به من اطمینان داد که همواره می توانستم باز گردم اما از آنجاییکه به هر حال اجازهُ اقامت داشتم، بد نبود سعی کنم از زندگی جدیدم دست کم به عنوان "خارجی" لذت ببرم.

در حقیقت چیزی تغییر نکرده بود ولی کلمات او مرا آرام کردند و من در مرکز شهر قدم زدم، بر پستی و بلندی هایی که نفس را می برند و دیده را مات می کنند... و به هویت جدیدم فکر کردم: "خارجی" ...."

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 12:29 | لینک  | 


امروز نوشته های فارسی گذشته ام را می خواندم. از 14 خرداد 1371، روز تولّد 14 سالگيم، شروع می شن و تا ژانويه 2003 ادامه دارن .
نمی دونم چی بگم و چی فکر کنم.... انگار من درست همون آدم هستم و فقط خطّم و نوع فارسی که به کار می برم فرق کرده. ته ته احساساتم همان است که 13 سال پيش بوده و 6 سال پيش بوده و 3 سال پيش!! برای همين هم تصميم گرفتم بعضی از اين يادداشت ها را که جالب تر از بقيه اند(دست کم برای خودم و در ارتباط با همين مساله "بيگانگی") ايينجا بگذارم.

يادداشتی که الان باز نويسی میکنم مال 16شهريور 1379 است، زمانی که مصصمّم به ايران نماندن بودم ولی از ايينکه کجا، چطور و کی خواهم رفت هم هيچ خبر نداشتم. ايده آليست بودم و جدآ باورم شده بود که نمی دانم چطوری ولی می توانم انقلابی راه بندازم.... هه هه ...خوب 22 سالم بيشتر نبوده ديگر. ضمن ايينکه فکر نمیکردم هيچوقت و اونهم يه همچين جايی خود بزرگ بينی های گذشته ام را لو بدم:

"... من از شهرم خواهم رفت. از شهری که مرا آنگونه که بودم دوست نداشت. فرار نمی کنم امّا به جايی می روم که مرا همينگونه که هستم بپذيرد و ابزار مرا برای مبارزه مهيّا سازد. مبارزه با آن شکّی که در من زبانه می کشد و مردم شهر من نيز آنرا قوّت می بخشند... َشک به درستی خود.
من اگر می روم تنها برای آنست که به خود يقين آورم. يقينی که از من وابسته به مردمان سلب گشته. يقينی که من، زن ايرانی، می بايست به خود می داشتم.
من معجزه را دوست دارم و حادثه را دوست دارم. ولی در انتظار حادثه نمی ايستم....خود حادثه می آفرينيم."


نوشته شده توسط ليلی در ساعت 14:31 | لینک  | 


دو هفته ايران بودم. يکسال از آخرين باری که رفته بودم می گذشت. حالا که برگشتم احساسات پيچيده ای را تجربه می کنم که جديد نيستند ولی يه جورايی هميشه خيلی سخت بوده راجع بشون حرف بزنم. حالا هم نمیدونم که آيا دقيقآ می تونم تعريفشون کنم يا نه.... در هر صورت تعريف اين احساسات کار يه روز نيست و اساسآ هم اين وبلاگ را برای همچين تعاريفی درست کرده بودم. دوست دارم يواش يواش ايينجا سعی کنم ازشون حرف بزنم....

روز بهاری زيباييست. از دانشگاه که در اومدم تصميم گرفتم در مرکز قديمی شهر که خانه و دانشگاهم در آن هستند، قدم بزنم. هميشه روزهای اول بعد از باز گشتم از ايران را دوست دارم چون احساس رهايی زيبايی با آن همراه است و چون قادرم باری ديگر از دريچهُ چشم غريبه ای به شهری که بيش از چهار سال خانه ام بوده نگاه کنم. فکر کنم به چنين تجربه ای در فارسی "آشنايی زدايی" بگويند. حسی که هر چقدر هم که دور باشم، هر قدر که دوريم طولانی شود و هر چقدر هم که تغيير کرده باشد، کمتر در مورد ايران آنرا تجربه کرده ام....
خيلی دوست دارم از ايران برای خودم آشنايی زدايی کنم اما هميشه در همان عادات قديم تعطيلاتم را در آنجا می گذرانم و بعد تازه ايينجا که می رسم يادم می افتد که ای داد ...فلان کار را نکردم و بهمان جا را نرفتم و...! از زمانی که ساکن ايتاليا هستم، حتمآ سالی دو بار و هر بار دو سه هفته ای ايران رفته ام و زمان آن هم هميشه بسته به تعطيلاتم در اينجا نبوده بلکه اکثرآ در گرو دلتنگيهایم بوده است، غير از اين سال آخری که دندون رو جگر گذاشتم و نرفتم....
ولی به چه دليلی تصميم گرفتم نرم؟
علت اصليش اين بود که ايران رفتن هر بار باعث به هم خوردن تعادل زندگی من در ايتاليا می شه. چراش هم درست همون چيزی است که می گفتم تعريفش سخته. خيلی هم روش فکر کرده ام و به نتايج جوراجوری رسيده ام که همينطور که به خاطرم می آن می نويسمشون.
حالا فعلآ اينو داشته باشين....

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 16:13 | لینک  | 


اصلآ نمی دونم چند روز از آخرين باری که ايينجا نوشتم می گذره. ايينجا مثل کلبه ای می مونه که يه جاييست دور از اونهايی که تو رو لمس کردند. يه سری آدم ديگه هر از گاهی بهت سر می زنند و اصولآ تو رو فقط از حرف های مفتت می شناسند. کلی هم بهت حال می دهند. منتها تو می دونی که فقط با تصويری که تو براشون ساختی حال می کنند. اشکالی هم نداره چون حتی اونهايی که هر روز تو رو لمس می کنند هم تصويری بيش نمی بينند. و هی هم اصرار دارن که تو همون تصويره باقی بمونی و اگر يه هو بزنی کانال 2 هول می کنند ، حالا يا به خودشون و رابطه شک می کنند يا میخواهند تو رو تحويل دوا و دکتر بدن....
نه ايينکه بگم خودم پخيم ها... من هم از تغيير ديگران، خصوصآ اگر باب ميلم نباشد کلی زرد می کنم....خوب ذات آدم ها تنبله و دوست داره عادت کنه.... من هم تکليفم را با عادات نمی فهمم، که بده يا اگه نه ، کی ها خوبه؟! در هر صورت هر کار می کنم عادتم به وبلاگ نويسی را نمی تونم هميشه مستمرّ نگه دارم. مثل ايينايی که هر از گاهی يه دفعه چند تا سيگار می کشند و می ره تا شيش ماه بعد....من که عمرآ هيچوقت نمی تونم با سيگار از اين شوخی ها کنم با بقيه چيزها کلآ ارتباطم ايينه....به هر حال کم وکسری ايينجا رو شما ببخشين...مرسی.

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 16:50 | لینک  |