تبليغاتX
شازده کوچولو
در جستجوی زمان از ياد رفته


بالاخره امتحانام تمام شدن و امروز بعد از دو سه هفته بي خبري کامل يه کم تو وبلاگستان چرخيدم مخصوصا چون ديروز هشت مارس بود.

طبق معمول اخبار ايران تاسف آدم را بر مي انگيزن و من هيچ کلامي براي توصيف احساسم در مورد اتفاق هاي ديروز در پارک دانشجو ندارم. شايد بد جنسي باشد ولي بايد اقرار کنم: از اينکه ايران زندگی نمی کنم خيلی خوشحالم. و اين جور مواقع فکر می کنم بيخود گفتند که آسمان همه جا همين رنگ است. کلبی مسلکی هم حدّی دارد!

وقتي وبلاگ هاي فعالان حقوق زنان را ميخوانم احساس ميکنم از ماجراها خيلي پرتم و خجالت ميکشم. ولی در هر صورت از من جز خواندن چيزهايي که بقيه نوشته اند و فکر کردن در مورد آنها کاری بر نمياد... دست کم در شرايط فعلي.
بعضي اوقات فکر ميکنم زندگي نکردن در ايران از من عصبيّتي که شايد لازمهُ مبارزه است را گرفته. آدرنالين خونم کم شده. زمانی خيلي راديکالتر بودم، حداقل در ظاهر، چون تهران زندگي مي كردم ...خوب البته جوانتر هم بودم!
آب و هواي اروپا، زندگي در شهر کوچک، رانندگي نکردن و خيلي و خيلي اعصاب خردي هاي ديگر را نداشتن کلآ من را آدم آرامتري کرده که شايد برای مقاومت منفی گاندي وار خيلی هم بد نباشد. شايد هم بر عکس براي مبارزه يک کم عصبيت خوب باشد. شايد هم بهتر است خشم فلسفه مند شود و عميق چون بهتر عمل خواهدکرد.. نميدانم.

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 23:54 | لینک  |