تبليغاتX
شازده کوچولو
در جستجوی زمان از ياد رفته


شايد، غم مرگ ديگری، قيمتی است که بايد بپردازيم تا بفهميم چرا زنده ايم....

به موهاي روي ساق پايم که به اندازه سه چهار سانت بلند شده اند نگاه می کنم و ياد پاهای هاله مي افتم . می گفت "هر کس بدش می آد نگاه نکنه! من چرا بايد خودم را برای ديگران محدود کنم. چرا مرد ها موهای پاشون رو را همينطور ول می کنند!؟" . آن زمان فقط سيزده سال داشت.

آژير قرمز که به صدا در آمد رفتيم به سمت طبقات زير پارکينگ. تازه به آن خانه نقل مکان کرده بوديم. به غير از ما همسايگان جديد ديگري هم آنشب به آن به اصطلاح پناهگاه آمده بودند. آنجا بود که براي اولين بار هاله را شناختم.
ريز نقش بود با موهاي سياه و مجعد. به همراه مادرش آمده بود و خواهر و برادرش. من از ديدن اينکه بچه های ديگري هم در ساختمان ما زندگي مي کنند خوشحال بودم. از اينکه به سمت هاله بروم و با او حرف بزنم خجالت ميکشيدم. بالاخره با هم مشغول به گفتگو شديم. او از من يک سال بزرگتر بود و کلاس سوم دبستان.
سالها هم بازي بوديم....
سختکوش بود. تابستانها که همه بچه ها آنرا به بازي و سر به هوايي مي گذراندند او تمرين ساز زدن مي كرد. صدای ويولونش اوائل گوش را کر مي كرد ولي هر سال بهتر مي شد. مسائل کتابهای رياضي به زبان انگليسي را حل مي كرد و کيت های الکترونيکي لحيم ميداد. با اينحال زياد بازی می کرديم اينقدر که بين اتاق هامون يک آيفن نصب کرده بوديم تا مستقيمآ و بدون مزاحمت ديگران با هم تماس بگيريم و قرار بازی بگذاريم. بعضي اوقات با هم آشپزي ميکرديم و ناهارمان را ميبرديم تو ی حياط و زير تک درخت بيد مجنون مي خورديم. هفته ايي يک بار به کتابخانه هم سر ميزديم و با هم کتاب رد و بدل ميکرديم. در استخر مجتمع با هم مسابقه شنا ميداديم. پينگ پنگ بازي ميکرديم و بازنده به همه بستني ميداد. شبهای تابستان بعد از ساعت نه، يعنی وقتی هوا خوب تاريک شده بود ، قايم موشک بازی می کرديم. زير ماشين ها قايم می شديم و سياه و روغنی با داد و بيداد مامان هاله و بابای من بالاخره بر می گشتيم خانه. همان شبهای تابستان گاهی با بقيه بچه ها روی بالکن می خوابيديم. هاله اونجا هم حرف برای گفتن داشت. عاشق نجوم بود و اسامی صور فلکی را به ما می گفت و آنها را نشان می داد تا به خواب برويم....
او دختر ايرانی خاصی بود. آدم خاصی بود. بزرگتر ها از اينکه ما با او همبازی هستيم خيالشان جمع بود. عاقل بود. ولی شايد چيزی که او را از تمام بچه های هم سنّش مجزا می ساخت، اين بود که از همان کوچکی در پس تمام اعمالش ايدئولوژی بود. و اينکه او در عمل کردن به اين ايده ها سخت راديکال بود. جوری که گاهی آنقدر در قبال خود و ديگران سختگير می شد که برای من که احساساتی و بی ايدئولوژی بودم سرد و بی احساس به نظر می آمد.
بعد از اتمام دبيرستان او هم مثل خيلی های ديگر برای ادامه تحصيل به کانادا رفت....و مثل خيلی های ديگر در زمان همديگر را گم کرديم....ولی می دانستم که او کسی خواهد شد.

چند سال پيش خبر رسيد که او مرده است.... گرچه هرگز کسی جرات نکرد اين کلمه را به کار ببرد اما همه می دانستند:
او خودکشی کرده بود....

سيم آيفنی که ما را به هم وصل می کرد و از روی شيروانی رد می شد، هنوز بر جای خود باقيست....و گاهی وسوسه ام می کند....دلم می خواهد به او بگويم که حرفهای من فقط در سی سالگی به حرفهای بچگی او شبيه است. که گرچه دير...ولی او را درک می کنم.
شايد هم هنوز هاله در آنسوی خط منتظر است، فقط برای اينکه او را صدا کنم و به او بگويم:
بريم قايم موشک؟

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 22:2 | لینک  | 

داشتن اين وبلاگ يکجورايي زندگي من را... بهتر بگم حس من به زندگي را به كلي عوض کرده و حالم را بهتر از قبل. از اينکه مياين اينجا و اين خزعبلات رو مي خونين و به من حس نزديک بودن ميديد واقعآ ذوقزده و خيلي خوشحالم.... مرسي...جدآ مرسی!

دلم ميخواد يک مسالهُ مهم را اينجا بنويسم. براي خودم واضحه ولي معلوم نيست برای بقيه هم همينطور باشه:

دور و بر ما اتفاقات زيادي ميافته. ولی اين وبلاگ من خيلي جنبهُ شخصي داره، همونطور که هر کي بخوندش متوجه ميشه. اين امّا به اين معنا نيست که من نسبت به مسائل سياسي و اجتمايي و غيره بي تفاوت هستم . درست بر عکس. منتها فکر نميکنم اينجور مسائل رو بشه اينجا و با زبان عامي مخصوص وبلاگ و بدون تخصص پرداخت. و اصولآ دوست ندارم اين عادت قديم ايرانی رو اينجا هم باب کنم که "هر ننه قمری راجع به مباحث علوم انساني يک نظري داره حتی اگر رشتش باغبوني باشه!!" بابا مگر هر ننه قمری مياد راجع به فيزيک کوانتوم نظر بده؟ خوب علوم انسانی هم همونطور که اسمشون می گه، علم اند. ضمن اينکه با حساسيتي که اين مباحث در اين دورهُ تاريخي بازي ميکنن، كلي گويي و استفاده از "استيريو تايپ" ها و خلاصه سطحی بودن و از روی شکم سيری و بدون تخصص حرف زدن اشتباه است. وبلاگ هم خونه ُ خاله نيست. چون بالقوه مخاطبهای جوراجور و ناشناس داره. خلاصه بايد مسوول بود اگر نه تا جنگ جهاني سوم راهي نخواهد بود.
البته هر کی می خواهد هر چی می خواهد بگه! ما که بخيل نيستيم...دلمون هم نمی خواد کسی انگ "اصول دمکراسی و آزادی بيان ندانستن" به ما بزنه!! من منظورم شخص خودم بود!! عرض می کردم:
بنده از هر نو ع نقد سياسي اجتمايي، تا قبل از گرفتن اولين ليسانسم در حوزهُ علوم انسانی پرهيز ميکنم. و فعلآ به کتابت همين مزخرفات شخصی ادامه می دهم ....
شرمنده !!

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 17:15 | لینک  | 

بچه که بودم تلخي اين احساسات را مزه کرده بودم. خيلي سخت تر بود چون وابسته بودم ، بسيار وابسته تر از حالا.
در بچگي مفعوليم. کاري از دست ما ساخته نيست. اما گويي هر چه بيشتر قرباني تصميمات ديگران هستيم آرزوهاي بزرگتري در سر مي پرورانيم. آرزوهايي که وقتي بزرگ شويم بايد به آنها جامهُ عمل بپوشانم... .

آرزوهای بزرگي دارم و اما حالا که بزرگ شده ام، مي بينم که قرباني شدن به کوچک و بزرگي نيست. قرباني بودن يک احساس درونيست، مفعول بودن هم يک انتخاب.
من ديگر قرباني نخواهم شد ولی از اين مهمتر، من توان کمک به کسي را ندارم که خود تصميم گرفته قرباني باشد. من مسوول قرباني شدن او نيستم. من تنها شانه ام را به اشک های او می بخشم و احترامم را از او دريغ نمی کنم ، هر آنچه که تصميم اوست باشد.
تمام آنچه از من می آيد اينست. ای کاش مرا درک کند....

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 16:7 | لینک  | 

وقتی به دنيا اومدم...برای 6 ماه اسم نداشتم چون سر انتخابش بزرگان به توافق نمی رسيدند. يک مدت مريم بودم، بعد سارا بعد هم آهو تا بالاخره تونستند تکليف من را و در حقيقت تکليف اونهايی که بايد منو صدا می کردند را معلوم کنند.
حالا ماجرای اين وبلاگ ماست.... فعلآ اين يک دفعه تعويض اسم را داشته باشين تا اطلاع ثانوی، چون که هيچ معلوم نيست همين باقی بمونه....
هميشه جا برای بهتر شدن هست.
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 1:6 | لینک  | 

تمامی احساسات و تفکرات من درست همان لحظه که در فارسی به آنها شکلی متجسّم از کلمه وجمله می بخشم، مبتذل می شوند. از يک سو شايد از سوءتفاهم خسته ام و مهم نيست چه زبانی انتخاب کنم و شايد در هيچ زبانی قادر به تصوير کردن آنچه بر من می گذرد نباشم و از سوی ديگر شايد فقط اين حساسيت در زبان مادريست که من را در مورد استفاده ام از فارسی قاضی سخت گيرتری می کند.
اما کلمات در فارسی است که برای من مستعمل شده اند. به آنها عادت کرده ام، آنقدر به ديدن و شنيدن آنها عادت کرده ام که شده اند فرم هايی خالی از معنا يا اگر معنايی با خود می آورند آلوده است به تجربه و تاريخ، و در پس آن قضاوت. کلمه خالص نيست و بر من حکم می کند گويی من برده بی اختيارش.
ديگر قادر به فارسی نوشتن و حرف زدن نيستم. نمی دانم حتی اگر هرگز بوده ام. جز حرف های روزمره در غالب مشتی فرمول از پيش تعيين شده چيزی بيشتر از من برنمی آيد. فارسی که میدانم به من توان توضيح بيشتر نمی دهد مگر آنکه ساعتها از کار بايستند.
هر فرم بيانی بهتر است از کلمه مگر آنچه اديبان و شعرا بسرايند. کلمات سرچشمه سوء تفاهم اند.
....
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 2:14 | لینک  | 

متاسفانه بيننده داشتن، برای بسياری، نتايج هميشه مثبتی به دنبال ندارد. يکی از اين تاثيرات منفی، به نظر من، از دست دادن صداقت است که ترس ناشی از قضاوت ديگران می تواند دليلی برآن باشد. برای اينکه اينجا صادقانه آنچه که معتقدم را بنويسم، بر اين ترس و بسياری ترسهای ديگر بايد غلبه کنم. و اين را می گويم چون مدت خيلی کمی از زمانی می گذرد که من برای نخستين بار حقيقتآ درک کردم که راحت ترين کار حرف زدن و نسخه پيچيدن است. "عالم بی عمل مانند زنبوری است بی عسل." پيش از اين، اين گفته و خيلی های ديگر تو خالی و بديهی به نظرمی رسيدند. مطمئنم که زمان هويت حقيقی خيلی گفته های ديگر را برای من آشکار خواهد کرد.
هجده نوزده ساله که بودم، قضاوت ديگران به "تخمم" هم نبود. اساسآ اين بی خيالی ويزگی بود برای تمييزخود ازآن دورويی که "آدم بزرگ ها" در آن غلت می زدند. البته در روانشناسی و جامعه شناسی چنين طغيانی در نوجوان کاملآ طبيعی و شرطی بر "سلامت" روانی است و من هم با تمام سعي ام دراينکه در آن "سرکشی و عدم تبعيت از قوانين" خاص بوده باشم، به سادگی از قوانين روانشناسی تبعيت می کردم و بس! بايد اقرار کنم که از اين موضوع هيچ خوشحال نيستم.
آخر چرا انسان هر لنگ و لقدی هم که بندازد باز مشروط است به "انسان بودن" و به نتيجهَ تمام آنچه که روان و بدن او را در دوران متحول کرده است؟ (evolutionary biology/psychology )
دوست دارم حقيقتآ کسی مرا متقاعد کند که انسان کمتر از آنچه من در اين لحظه فکر می کنم مشروط است.علت اين متقاعد بودن من هم اينه که همون قواعد روان شناسی می گن که سن فعلی من زمان بيشترين تطابق با استاندارد هاست و خوب من هم می بينم که جدآ هم از هميشه بيشتر برام مهمّه که تصويیر "استاندارد" از خودم ارائه بدم و خلاصه اينکه...:
برام مهمه که بقيه چی بگن...چه جورم!! حالا بگذريم که فهم اين استاندارد ها برای ايرانی که ساکن ايتالياست و با دوست پسر آلمانيش زندگی می کند مثل شنا ياد گرفتن تو گردباده! (اين ضرب المثل آخر فکر کنم مال خودمه!)
بابا ما شنا ياد بگير اگر بوديم نبوديم!
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 19:31 | لینک  | 

اساسآ "پارادوکس"های آميخته به طنز زندگی اينقدر زيادند که اينجا فقط يکيشون رامی شود به صورت نيمه سطحی تعريف کرد:
من نوشتن را دوست دارم. هر وقت مشغول مطالعه هستم بيشتر ايده برای نوشتن دارم که خوب البته طبيعی است. اين ماه که زير چند تا امتحان مهم مدفون شدم با هجوم دايم ايده های نوشتنی که برای پياده کردنشون بايد کلآ بيکار باشی مرتب با خودم فکر می کنم و می بافم که "...بابا اصلآ من نويسندم!! ردخور نداره!" . پارادوکسش اينجاست که اين ايده ها فقط زمانی می آن که من به کل گرفتار يک کار های ديگه ای هستم وقتی هم وقت دارم که اصلآ خلاقيت به کل تشريف می برند تعطيلات!
هيچی...همين...مثلآ دارم سعی می کنم اينکه نويسنده نيستم ولی دوست دارم باشم را برای خودم توجيه میکنم....هر کسی يک(يا چند صد) آرزوُيی دارد که بهش نمی رسد.
و خوب پنهان هم نيست که يک جورايی با اينجا نوشتن دارم از زير درس خواندن در می رم! نتيجه اينکه من ديگه بر گردم سر درس!
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 18:33 | لینک  | 

وقتی از پنجرۀ قطار، در تارِيکی شب، به شاخه های درختی نگاه می کنم که از نور چراغی و انعکاس آن در مه روشن شده اند، هزار فکر و حس جوراجور به من هجوم می آورند و مرا وادار می کنند در کيفم به دنبال قلم و يک تکه کاغذ بگردم. ولی تا آنها را پيدا می کنم، لحظه تمام شده.... دوباره به آن نقطهُ نورانی خيره می شوم تا بلکه آن احساسات باز گردند...افسوس که نمی توان در يک لحظه به دو چيز چشم دوخت.
خواب آلودم. امتحان امروز، مثل باقی نگرانيها، نگذاشت ديشب خوب بخوابم. خسته ام....

خسته ام. از اين کاپيتاليزم پيشرفته منزجرم. از اين همه تبليغ که از صبح تا شام به من فرو می روند تهوع دارم. از اينکه همه چيز پيچيده به نظر می رسد بی طاقتم. اين وسواس برای امنيّت دارد مرا می کشد. از اينکه بغضم را فرو می دهم دلهره گرفته ام. از اينکه اينقدر می ترسم متنفرم. نگرانم. خسته ام.

به ياد سفر های بچگی ام به دهات حوالی تهران هستم. دلم برای زندگی "ده" تنگ شده. دلم برای چيز های ساده و خوش تنگ شده. برای سکوت. دلم برای جاده های خاکی که دو برشان فقط کوه است و دره تنگ شده. دلم برای آب روان تنگ شده...برای آتش، برای بوی خاک تازه نم از باران....

وقتی بابا ما را می برد شمشک، هنوز پاتق سوسولهای عيّاش نشده بود و اينهمه کثافت معماری مثل قارچ روی دامنهُ کوه علم نشده بودند....تو جاده وقتی به اوّلين روستا ها می رسيديم بوی تاپاله تازه تو ماشين می پيچيد. بابام میگفت:" به به! عجب بوی تاپاله ای می آد!" من و پسر و دختر داييم، که اغلب با ما می آمدند، پغی زير خنده می زديم و می گفتيم :"پيف! شيشه رو را بده بالا". اونموقع فکر می کردم بابام شوخی میکند و می خواهد ما را بخنداند. حالا می فهمم که او قدر می دانست.
دلم برای بوی تاپاله تنگ شده و می ترسم ديگر روستايی باقی نمانده باشد که بوی تاپاله بدهد.

من می ترسم. خسته ام و دلم نون و سرشير و عسل محلّی می خواهد!

نوشته شده توسط ليلی در ساعت 1:57 | لینک  |