دوشنبه بیست و ششم دی 1384
اين برنامهُ ساعت 6:30 صبح راديو ايران سالهای 1360/70 را يادتونه؟
دبستان که می رفتم اولين دقايق بيداريم را با اين برنامه و نتيجتآ با بخش آغازين قطعهُ Time گروه Pink Floyd سپری می کردم. از آنجاييکه مامان و بابام در جوانی پينک فلويدی نبودند، اون موقع من هم اهميت چيزی را که می شنيدم درک نمی کردم. گذشت تا سالها بعد...
دبيرستان که می رفتم گلنازکه ارق پينک فلويدی از نسل قبل تو خونش بود( از طرف پدر) ، در بچگی هم به موزيکشون خو کرده بود و حالا هم شده بودند يک انتخاب آگاهانهُ او، يک روز اونها را به من شناسوند. و خلاصه بدون پيچيدگی و خيلی زود برام شدن "گروه شماره يک" و جای جدّ و آبادم رو گرفتند جوری که باوجوديکه خون نيمه اهوازی من با هيچ چي به جوش نمی اومد کافی بود کسی بگه بالای چشم مثلآ "راجر" ابروست و ترتيبش داده بود! از اين ها که بگذريم...
درسته که تو اون سن و اون محيط احتياج به "ايده آل سازی" داشتم، درسته که پينک فلويد يه موقع برای خودش غولی بوده و درسته که معرّف اونها گلناز بود و نه هر کسی...با اين حال حدس من اينه که نطفهُ اين علاقه رو بايد در همان " گرگ و ميش صبح های گيج زمستانهای کودکی" جستجوکرد. زمانی که زندگی و لحظات و هيچ چيز ديگه ای بديهی نبودند. جنگ بود. هم از نوع سردش بين شرق و غرب و هم از نوع گرمش بين ايران وعراق. با وجود عدم درک آگاهانهُ من از اين مسائل، چيزی را که به خوبی می فهميدم فضای سنگين ناشی ازعدم امنيت بود؛ ترس بود؛ دلهره بود...و در اين ميان صدای عقربه ها و زنگهای "تايم". شايد روانشناسی بتوند ارتباط ناخودآگاه بين "تايم" گوش کردن هر صبح بچگی و دلبستگی نوجوانی من را به پينک فلويد توضيح بده....
به هر شکل دست گلی و باباش و خان داداشش هم درد نکنه!
در حاشيه بگم که "48 ساعت ديگر در چنين روزی من امتحان دارم" و نتيجتآ فعلآ آپديت بی آپديت!
دبستان که می رفتم اولين دقايق بيداريم را با اين برنامه و نتيجتآ با بخش آغازين قطعهُ Time گروه Pink Floyd سپری می کردم. از آنجاييکه مامان و بابام در جوانی پينک فلويدی نبودند، اون موقع من هم اهميت چيزی را که می شنيدم درک نمی کردم. گذشت تا سالها بعد...
دبيرستان که می رفتم گلنازکه ارق پينک فلويدی از نسل قبل تو خونش بود( از طرف پدر) ، در بچگی هم به موزيکشون خو کرده بود و حالا هم شده بودند يک انتخاب آگاهانهُ او، يک روز اونها را به من شناسوند. و خلاصه بدون پيچيدگی و خيلی زود برام شدن "گروه شماره يک" و جای جدّ و آبادم رو گرفتند جوری که باوجوديکه خون نيمه اهوازی من با هيچ چي به جوش نمی اومد کافی بود کسی بگه بالای چشم مثلآ "راجر" ابروست و ترتيبش داده بود! از اين ها که بگذريم...
درسته که تو اون سن و اون محيط احتياج به "ايده آل سازی" داشتم، درسته که پينک فلويد يه موقع برای خودش غولی بوده و درسته که معرّف اونها گلناز بود و نه هر کسی...با اين حال حدس من اينه که نطفهُ اين علاقه رو بايد در همان " گرگ و ميش صبح های گيج زمستانهای کودکی" جستجوکرد. زمانی که زندگی و لحظات و هيچ چيز ديگه ای بديهی نبودند. جنگ بود. هم از نوع سردش بين شرق و غرب و هم از نوع گرمش بين ايران وعراق. با وجود عدم درک آگاهانهُ من از اين مسائل، چيزی را که به خوبی می فهميدم فضای سنگين ناشی ازعدم امنيت بود؛ ترس بود؛ دلهره بود...و در اين ميان صدای عقربه ها و زنگهای "تايم". شايد روانشناسی بتوند ارتباط ناخودآگاه بين "تايم" گوش کردن هر صبح بچگی و دلبستگی نوجوانی من را به پينک فلويد توضيح بده....
به هر شکل دست گلی و باباش و خان داداشش هم درد نکنه!
در حاشيه بگم که "48 ساعت ديگر در چنين روزی من امتحان دارم" و نتيجتآ فعلآ آپديت بی آپديت!
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 17:58 | لینک
|
جمعه بیست و سوم دی 1384
ُمی شه گفت که به هيچ وجه تکليف خودم را در مورد"چه جور وبلاگ نوشتن" نمی دانم. فعلآ در حال بررسی بقيه وبلاگها و خوندن يک سری برنامه های بی بی سی هستم که به وبلاگ تخصص دارند. حتی هنوز نفهمِدم چطور لينک وسط نوشته درست کنم.
مساله جالب ديگر اينه که از يک طرف دامنه کلمات فارسی که هنوز فراموش نکردم محدود است و از طرف ديگر و از اون بد تر بلاتکليفی من در چه جور "فارسی" ای حرف زدن است. منظورم اينه که ناخودآگاه همان زبانی را به کار می برم که پنج سال پيش صحبت می کردم. حالا نه فقط موقع نوشتن، حرف زدنم هم مثل همون دختر سرکش و نا آروم و بی خيالی که امروز کمتر هستم. و خلاصه اينکه خيلی با شخصيت فعلی من هماهنگ نيست و اونرو انعکاس نمی ده. هر وقت هم می رم ايران و می خوام خودشيرينی کنم و جلو هم سن و سالام کم نيارم، تکه کلامهای پنج سال پيش ام که خيلی وقته از مد افتادند، کلی باعث خنده دوستانند! البته خوب اگر وقت باشه، بالاخره یکجوری منظورم رو حالی می کنم.
زندگی خارج از اين فضای مجازی هم به جای خودش باقيه. دارم برای امتحان (sociolinguistics فارسيش اگر گفتين چی می شه؟!) هفته آينده آماده می شم. بسيار مبحث جالبیست و خيلی به مسائلی که بالا در موردشون حرف زدم مرتبطه گرچه که زبان الکنم قدرت اينکه به فارسی وارد جزئياتش بشم را نمی ده!
مساله جالب ديگر اينه که از يک طرف دامنه کلمات فارسی که هنوز فراموش نکردم محدود است و از طرف ديگر و از اون بد تر بلاتکليفی من در چه جور "فارسی" ای حرف زدن است. منظورم اينه که ناخودآگاه همان زبانی را به کار می برم که پنج سال پيش صحبت می کردم. حالا نه فقط موقع نوشتن، حرف زدنم هم مثل همون دختر سرکش و نا آروم و بی خيالی که امروز کمتر هستم. و خلاصه اينکه خيلی با شخصيت فعلی من هماهنگ نيست و اونرو انعکاس نمی ده. هر وقت هم می رم ايران و می خوام خودشيرينی کنم و جلو هم سن و سالام کم نيارم، تکه کلامهای پنج سال پيش ام که خيلی وقته از مد افتادند، کلی باعث خنده دوستانند! البته خوب اگر وقت باشه، بالاخره یکجوری منظورم رو حالی می کنم.
زندگی خارج از اين فضای مجازی هم به جای خودش باقيه. دارم برای امتحان (sociolinguistics فارسيش اگر گفتين چی می شه؟!) هفته آينده آماده می شم. بسيار مبحث جالبیست و خيلی به مسائلی که بالا در موردشون حرف زدم مرتبطه گرچه که زبان الکنم قدرت اينکه به فارسی وارد جزئياتش بشم را نمی ده!
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 3:39 | لینک
|
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384
برای کسی مثل من که تا حالا تايپ فارسی نکرده...بسسسسيار کار سختيه يکشبه ره صد ساله رفتن و خروار خروار فارسی نوشتن اونهم نه "پينگليش" (منظور با استفاده از الفبای لاتين فارسی نوشتن است.)و تا همين حالاشم که دو خط بيشتر ننوشتم عرقم در اومده!
در هر صورت فهميدم که وبلاگ نويسی(خيلی ببخشيد ها) برای کون گشادها نیست! ممکنه هر صفت ديگه ای داشته باشن ولی اينو بی خيال!
پست اول هم که ديگر نگو...بايد سعی کنی عالم و آدم ازش خوششون بياد ضمن اينکه خيلی هم خايه مالی نکنی که موضوع به قولی لوث شه.
بعد هم اصلـآ نمی فهمم که آخر چرا من شب امتحانی به صرافت وبلاگ درست کردن افتادم؟!
بگذريم...اين را گفتم تا يکجورايی بار مسوؤليت اين کار را سبکتر کنم. از اين به بعد هم يک کاريش می کنم ديگر. می گن که خدا هم بزرگه!!
پس فعلأ ciao
در هر صورت فهميدم که وبلاگ نويسی(خيلی ببخشيد ها) برای کون گشادها نیست! ممکنه هر صفت ديگه ای داشته باشن ولی اينو بی خيال!
پست اول هم که ديگر نگو...بايد سعی کنی عالم و آدم ازش خوششون بياد ضمن اينکه خيلی هم خايه مالی نکنی که موضوع به قولی لوث شه.
بعد هم اصلـآ نمی فهمم که آخر چرا من شب امتحانی به صرافت وبلاگ درست کردن افتادم؟!
بگذريم...اين را گفتم تا يکجورايی بار مسوؤليت اين کار را سبکتر کنم. از اين به بعد هم يک کاريش می کنم ديگر. می گن که خدا هم بزرگه!!
پس فعلأ ciao
نوشته شده توسط ليلی در ساعت 0:31 | لینک
|