تبليغاتX
شازده کوچولو

شازده کوچولو

در جستجوی زمان از ياد رفته

جهالت

به مادرم زنگ میزنم. صدایش خسته است. با فین فین می گوید: "دایی مجتبا تو کماست، دیگه هم بیرون اومدنی نیست."
همین دو روز پیش از این از عروسی الهام، دختر همین دایی حرف زده بودیم. پای تلفن با هم گریه کرده بودیم. از این دوری، از این بی خبری. از این بی خبری که هرچقدر پای تلفن و اسکایپ و فیسبوک و هرکوفت و زهرماری از این دست برایت از اخبار بگویند، باز هم بی خبریست.
می دانم که دروغ می گوید. همیشه دروغ میگوید. می خواهد من غصه نخورم. می خواهد من از دوری بی تابی نکنم. اما من از بی خبریست که بی تابم. از اینکه نیستم تا عصبیت علی، پسرداییم را ببینم که چطور با کج خلقی بقیه را از خود میراند تا تنها شود. از اینکه نیستم تا ضجه های الهام را گوش بدهم و بفهمم آخرین حرفش به بابایش چه بوده. از اینکه خاکی را که بر سر او میریزند لای انگشتانم حس نکنم. از اینکه عروسی و عزا را تنها در همین چهار دیواری، بی شریک، بی آنکه چیزی، هیچ چیز در اطرافم تغییر کند، سر کنم. انگار نه انگار. نه شیونی، نه پایکوبی ای. 
میلان کوندرا در صفحه های نخستین "جهالت" میگوید:"...نوستالژی به معنای درد جهالت است: از من دوری، و از تو بی خبرم. کشورم دور است، و نمیدانم آن جا چه خبر است...."
دردم از جهالت است. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 12:4  توسط ليلی  | 

آشنایان دیروز غریبه های امروزند

دیروز جشن عروسی همبازی کودکی آم، دختر دایی خوشگلم و خواهر مهربانم بود. من به عروسی و جشن و لباس سفید و سلمانی و غیره عقیده ای ندارم، ولی او دارد و من میدانم او چقدر خوشحال بود و هست، و من هیچ سهمی از آن خوشحالی نداشتم، هیچ سهمی. 
وقتی سرطان سینه مادرم را شکافت، او هیچ به من نگفت، تا نکند من از فرط نگرانی از زندگی و کار و درس وا بمانم. و من از درد او هیچ سهمی نداشتم، هیچ سهمی. 
من تنها نیستم، خیلی ها مانند من از دردها و شادی های عزیزترینهایشان دورند، ولی دانستن این از غم من نمی کاهد. ما مهاجران عادت کرده ایم شادی ها و غم هایمان را بی آنها سر کنیم، ولی من هنوز عادت نکرده آم شادی ها و غمهای آنها را شریک نشوم. 
آشنا بودن مگر شریک شدن همین درد ها و شادی ها نیست؟ مگر کنار هم بودن نیست؟ چقدر زمان می برد تا ما با هم غریبه شویم؟ چند سال دیگر؟
به دهمین سال مهاجرت وارد شده آم، از همه دور می شوم، به راستی ما دیگر از هم چه میدانیم؟
آشنایان دیروز غریبه های امروزند. 
  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 16:29  توسط ليلی  | 

زمان از یاد رفته 15

برای سر در آوردن از سری نوشته هایی که با عنوان "زمان از یاد رفته" می بینید، اینجا را بخوانید. 

2001.09.30

نوشته های آخرم را که خواندم فهمیدم که به سطح آمده ام. عمق احساساتم کمتر است و در من ته نشین شده اند و من به زندگی اینجا عادت کرده ام. عادت! نمی دانم باید از آن خوشحال بود یا نه.... اینرا می دانم که از زندگیم راضیم.
امشب سوفی برمیگردد آلمان. نمیدانم رفتنش چه تاثیری بر من خواهد گذاشت. این روز ها با وجود او بسیاری از دلتنگیهایم تسکین پیدا کرده بودند.... حالا که او جلوی من نشسته و تا چند ساعت دیگر خواهد رفت... نمی دانم... اما من همیشه به استقبال موقعیت های جدید میروم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 14:8  توسط ليلی  | 

زمان از یاد رفته 14

برای سر در آوردن از سری نوشته هایی که با عنوان "زمان از یاد رفته" می بینید، اینجا را بخوانید. 

2001.09.23

امروز یکشنبۀ زیبایی بود. مثل یک جمعۀ خانوادگی. همه خانه بودیم و مشغول شسشو و رفت و رو! با دختر سوئدی ۱۸ ساله ای که به اتاق چهارم خانه آمده گپ زدم. ساده و بی شیله پیله به نظر می آد، تا حدی هم حتی احمق! همان بهتر که هم خانه ایها احمق باشند. این زرنگ بازیهای الیزابت آمریکایی و مادّی بودن زیادش را هیچ دوست ندارم. آدم مادّی در تمام زمینه ها تنها به فکر منافع خودش است نه فقط در مادّیات....
***
اسم دوست جدید من سوفی است. ۲۱ ساله و آلمانی است. امشب خیلی با هم حرف زدیم و از او خیلی چیز ها یاد گرفتم. از یک خانوادۀ انتلکتوئل می آید. مادرش فلسفه خوانده و کتابفروشی دارد. پدرش نویسنده است. خانوادگی از ده سال پیش گیاهخوارند.
سوفی بعد از اتمام دبیرستان یکسال داوطلبانه به اُسلواکی رفته تا در خانۀ سالمندان کار کند. در آن یکسال با فرهنگ آنجا و نوع زندگی آشنا شده و زبان اسلواکی یاد گرفته که شاید هدف اصلی او از این سفر بوده. همانجا تصمیم گرفته به تئاتر که همیشه دوست داشته بپردازد و برای همین بعد از بازگشت به آلمان چون ورود به مدارس بازیگری سخت بوده، تصمیم گرفته فعلآ در یک مدرسۀ خصوصی تئوری تئاتر بخواند ولی به قول خودش در پایان تحصیلاتش "هیچ چیز" نخواهد بود.
در دوسلدورف به دنیا آمده و زندگی کرده اما چون از جو خرده بورژوای شهر بدش می آمده تصمیم گرفته به یکی از شهرهای شرقی آلمان بره چون هنوز هویت خودشان را حفظ کرده اند و مردمانش برای یک دقیقه بیرون رفتن خود را نمی آرایند و خوب البته بسیار ارزان تر از شهرهای غربی اند. در حال حاضر در لایپسیش زندگی می کند. حالا هم یکماهی اینجاست تا ایتالیایی بخواند.
هر روز با هم حرف می زنیم و زندگیهامان را با هم مقایسه میکنیم. امشب از همیشه صمیمی تر بودیم. بعد از کلنجار زیاد با خودم بالاخره از او پرسیدم که آیا تا به حال با مردی رابطه داشته؟ همانطور که نمی دانم چرا ولی حدس می زدم سوفی تا به حال با مردی رابطه نداشته. از ۱۶ سالگی هر وقت عاشق پسری شده، به محض بوسیدنش حالش از کاری که کرده بد شده.
خوب مشخص است که اینقدر برای من این ماجرا جالب بود که باید می فهمیدم چرا و چطور دختری که در یک خانوادۀ انتلک بزرگ شده، آنهم در یکی از کم تابو ترین و مدرن ترین جامعه ها و خودش هم از خاکی ترین دختر هایی که دیده ام...چطور و چرا اینقدر عذاب وجدان یا هر چه که هست که حال او را بد می کند دارد؟ چون من فکر میکردم عذاب وجدان و یا حال بد در قبال مسائل جنسی فقط مال امثال ماست که از خود ۷ سالگی با "گناه" آشنا شده ایم. مال مایی که پدران و برادران غیرتی داشته ایم. مال ما که به طور متوسط ماهی یکبار انگشت شده ایم و متلک هم روزی یکبار شنیده ایم. مال ما که....بی خیال! لیست طولانیه. برگردیم به داستان سوفی.
از او پرسیدم چرا چنین حسی داشته؟ پاسخ او این بود که او از کلیشه متنفر است. کلیشه در آلمان دوست پسر داشتن است و چه و چه و او هم با سرکشی از شبیه این کلیشه شدن فرارکرده. شاهکارنیست که من در ایران و سوفی در آلمان هر دو سرکش بوده ایم، خلاف جریان آب حرکت کرده ایم و از کلیشه ها فرار اما کلیشه هایی که کاملآ با هم متضادند: زن در آلمان و زن در ایران؟! من و سوفی هر دو برای همین تنها بوده ایم و پر از شک در انتخاب.... آدمها همه جا به دلایل متفاوت مسیر های مشابه پیشه میکنند. یا شاید به دلایل مشابه مسیرهای متفاوت!!

سوفی آهی میکشد و می گوید اینقدر آزاد زندگی کرده که آرزو میکند همانطور که در ایران به من امر و نهی میکرده اند، کسی به او نیز میگفته که چه بکند یا چه نکند!
تحمّل آزادی مطلق سخت است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:49  توسط ليلی  | 

شب بخیر ایتالیا، صبح بخیر انگلیس

آقا ما جدآ رفتنی شدیم!
هیچی...همین.
ایتالیا جان! اگر بار گران بودیم و.... پروجا جان مرسی که ما را ساختی!
انگلیس...وایسا که اومدم! لندن آماده باش!
داستانهای لیلی شش سال پیش و تازه به ایتالیا اومده فعلآ در همین فرم شماره دار " زمان از یاد رفته" تا ده روز دیگه که رخت بر بندم (انشا الله!) ادامه دارند....

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 22:28  توسط ليلی  | 

زمان از یاد رفته 13

برای سر در آوردن از سری نوشته هایی که با عنوان "زمان از یاد رفته" می بینید، اینجا را بخوانید. 

2001.09.22

از اینکه یک هفته است که ننوشته ام هیچ خوشحال نیستم....
اینجا وقتی آدمها در خیابان نیستند به من خیلی نزدیکتر است. طبیعت، حیوانها، طلوع و غروب خورشید و حتی صدای ماشینها همه و همه آشنا هستند. ولی آدمها که به این تابلو وارد میشوند همه چیز فرق میکند. اتفاقات، تجربه ها و زندگی با آدمهاست که درجای دیگر، دیگر میشود.
از صبح در فکر ایرانم. ساعت به ساعتش را تصور میکنم. مدرسه ها باز شده اند. امروز شنبه است. حس تازگی، آغاز.... آی یک لحظۀ کوتاه دلم فشرده شد. دلتنگی، کلمۀ زیباییست. اینجا بارها از یاد آوری بوی تهران تازه نم از باران، رنگ نور روی کوههای البرز، صورت آدمها و حرفهاشان، دلم فشردۀ فشرده که شد، فهمیدم، برای اولین بار فهمیدم چرا می گویند دل تنگی!
شاید امروز برای اولین بار است که اینجا افسرده ام. مسائل سیاسی اخیر حس نا امنی زیادی به من می دهند. نا امنی تها چیزیست که مرا از پای در می آورد.

هفته ای که گذشت سفری بود از من به...نمی دانم اسم آن چیست. به دختری معمولی که در پروجا درس می خواند. نه دختر ایرانی که آمده در پروجا درس بخواند. وقتی به آن آگاه شدم از او بودن خوشم نیامد. تصمیم گرفتم سفرم را به او تمام کنم. دلم برای گل سرخ سیارۀ خودم تنگ شده بود، گرچه که با او بودن هرگز همیشه آسان نیست.
تصمیم گرفتم حماقت های تکراری نکنم. اگر هم کردم ادامه ندهم. در حکم مسافر همه چیز را میتوان سریع پایان داد. بدون واهمه ای از "از دست دادن" یا ترس از "دوری". اصلآ از دست دادن و دوری دیگر بیش از این چه معنایی می تواند برای من داشته باشد وقتی که من از همه آنچه داشتم و بودم دورم؟ دورِ دور به اندازۀ ساعتهای متمادی از تجربه....

هر وقت نوشته های پیشینم را می خوانم همه به نظر تکراری می آیند. ذهنم حول همان چیزهای تکراری میگردد تا شاید پاسخی برای آنها بیابد آنهم با بی صبری. من آدم بی صبری هستم. اما بی صبری را دوست دارم، چون برای من خیلی وقتها نتیجۀ خوب داشته. بی صبری زیبا. اما هرگز بی مسوولیتی ام در قبال خودم برایم موجّه نیست....
دست شستن از زندگی در ایران، دوستان، روابط...دست کشیدن از وقتهای تلف شده، بی عملی، سرگرم شدنهای آنی در ایران و حالا دوباره بدست آوردن همینها، دقیقآ همینها، حالا در جای دیگر، حماقت است. من می خواهم، می خواستم تجربه های دیگری کنم.
این منم که برای اولین بار برای خودم مرز می گذارم و حدّ تعیین میکنم. هیچکس جلوی مرا نخواهد گرفت. نه تابو های جامعه، نه پلیس، نه خانواده و نه دوستان. کسی را با من کاری نیست. کسی هم به من کمکی نخواهد کرد. کمکی که تا بحال از ان می گریختم دیگر وجود ندارد. منم که باید گوش خودم را بکشم. درد این ملامت سازنده است. خواهم فهمید چه چیز در من حقیقیست. تمام آن چه به صورت مجازی و صرفآ از روی سرکشی بر دوش میکشیدم و عادات ثانویه ام شده بودند را رها خواهم کرد. می توانم انتخاب کنم که چه باشم.
من آزادم. آزاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 14:20  توسط ليلی  |