دوستان عزیزی که اینجا سر می زنید، مرسی! من را شرمنده کردید.
حقیقت اینه که، از آنجایی که درگیر درست انگلیسی حرف زدن هستم، فارسی نوشتن دوباره سخت شده. با اینکه دلم میخواهد سعی کنم و اینجا بنویسم، همیشه وقتی غرق در چیزهای نو هستم و در کشف و شهود، بیان احساساتم برای دیگران سخت است چون مورد قضاوت دیگران قرار گرفتن وقتی هنوز خودم نمیدانم چه قضاوتی براتفاقات بگذارم، دشوار است. ترس من همیشه آنست که تجربیات من در غرب برای مخاطب ایرانیم قابل هضم نباشد و خوب شکی نیست که بیشترین مخاطبین من را ایرانیها تشکیل می دهند.
لندن بی شک آزاد ترین شهری است که من تجربهُ زندگی در آن را دارم و دانشگاه من، مدرسهُ شرق شناسی، بی شک اولین دستگاه تربیتی که به آن احساس تعلّق می کنم. اینجا گوناگونی بسیار است و قضاوت مستقیم دست کم به صورت نسبی اندک.
امیدوارم در تعطیلات بتوانم بیشتر با شما باشم.
نوشته های آخرم را که خواندم فهمیدم که به سطح آمده ام. عمق احساساتم کمتر است و در من ته نشین شده اند و من به زندگی اینجا عادت کرده ام. عادت! نمی دانم باید از آن خوشحال بود یا نه.... اینرا می دانم که از زندگیم راضیم.
امشب سوفی برمیگردد آلمان. نمیدانم رفتنش چه تاثیری بر من خواهد گذاشت. این روز ها با وجود او بسیاری از دلتنگیهایم تسکین پیدا کرده بودند.... حالا که او جلوی من نشسته و تا چند ساعت دیگر خواهد رفت... نمی دانم... اما من همیشه به استقبال موقعیت های جدید میروم.
امروز یکشنبۀ زیبایی بود. مثل یک جمعۀ خانوادگی. همه خانه بودیم و مشغول شسشو و رفت و رو! با دختر سوئدی ۱۸ ساله ای که به اتاق چهارم خانه آمده گپ زدم. ساده و بی شیله پیله به نظر می آد، تا حدی هم حتی احمق! همان بهتر که هم خانه ایها احمق باشند. این زرنگ بازیهای الیزابت آمریکایی و مادّی بودن زیادش را هیچ دوست ندارم. آدم مادّی در تمام زمینه ها تنها به فکر منافع خودش است نه فقط در مادّیات....
***
اسم دوست جدید من سوفی است. ۲۱ ساله و آلمانی است. امشب خیلی با هم حرف زدیم و از او خیلی چیز ها یاد گرفتم. از یک خانوادۀ انتلکتوئل می آید. مادرش فلسفه خوانده و کتابفروشی دارد. پدرش نویسنده است. خانوادگی از ده سال پیش گیاهخوارند.
سوفی بعد از اتمام دبیرستان یکسال داوطلبانه به اُسلواکی رفته تا در خانۀ سالمندان کار کند. در آن یکسال با فرهنگ آنجا و نوع زندگی آشنا شده و زبان اسلواکی یاد گرفته که شاید هدف اصلی او از این سفر بوده. همانجا تصمیم گرفته به تئاتر که همیشه دوست داشته بپردازد و برای همین بعد از بازگشت به آلمان چون ورود به مدارس بازیگری سخت بوده، تصمیم گرفته فعلآ در یک مدرسۀ خصوصی تئوری تئاتر بخواند ولی به قول خودش در پایان تحصیلاتش "هیچ چیز" نخواهد بود.
در دوسلدورف به دنیا آمده و زندگی کرده اما چون از جو خرده بورژوای شهر بدش می آمده تصمیم گرفته به یکی از شهرهای شرقی آلمان بره چون هنوز هویت خودشان را حفظ کرده اند و مردمانش برای یک دقیقه بیرون رفتن خود را نمی آرایند و خوب البته بسیار ارزان تر از شهرهای غربی اند. در حال حاضر در لایپسیش زندگی می کند. حالا هم یکماهی اینجاست تا ایتالیایی بخواند.
هر روز با هم حرف می زنیم و زندگیهامان را با هم مقایسه میکنیم. امشب از همیشه صمیمی تر بودیم. بعد از کلنجار زیاد با خودم بالاخره از او پرسیدم که آیا تا به حال با مردی رابطه داشته؟ همانطور که نمی دانم چرا ولی حدس می زدم سوفی تا به حال با مردی رابطه نداشته. از ۱۶ سالگی هر وقت عاشق پسری شده، به محض بوسیدنش حالش از کاری که کرده بد شده.
خوب مشخص است که اینقدر برای من این ماجرا جالب بود که باید می فهمیدم چرا و چطور دختری که در یک خانوادۀ انتلک بزرگ شده، آنهم در یکی از کم تابو ترین و مدرن ترین جامعه ها و خودش هم از خاکی ترین دختر هایی که دیده ام...چطور و چرا اینقدر عذاب وجدان یا هر چه که هست که حال او را بد می کند دارد؟ چون من فکر میکردم عذاب وجدان و یا حال بد در قبال مسائل جنسی فقط مال امثال ماست که از خود ۷ سالگی با "گناه" آشنا شده ایم. مال مایی که پدران و برادران غیرتی داشته ایم. مال ما که به طور متوسط ماهی یکبار انگشت شده ایم و متلک هم روزی یکبار شنیده ایم. مال ما که....بی خیال! لیست طولانیه. برگردیم به داستان سوفی.
از او پرسیدم چرا چنین حسی داشته؟ پاسخ او این بود که او از کلیشه متنفر است. کلیشه در آلمان دوست پسر داشتن است و چه و چه و او هم با سرکشی از شبیه این کلیشه شدن فرارکرده. شاهکارنیست که من در ایران و سوفی در آلمان هر دو سرکش بوده ایم، خلاف جریان آب حرکت کرده ایم و از کلیشه ها فرار اما کلیشه هایی که کاملآ با هم متضادند: زن در آلمان و زن در ایران؟! من و سوفی هر دو برای همین تنها بوده ایم و پر از شک در انتخاب.... آدمها همه جا به دلایل متفاوت مسیر های مشابه پیشه میکنند. یا شاید به دلایل مشابه مسیرهای متفاوت!!
سوفی آهی میکشد و می گوید اینقدر آزاد زندگی کرده که آرزو میکند همانطور که در ایران به من امر و نهی میکرده اند، کسی به او نیز میگفته که چه بکند یا چه نکند!
تحمّل آزادی مطلق سخت است.
هیچی...همین.
ایتالیا جان! اگر بار گران بودیم و.... پروجا جان مرسی که ما را ساختی!
انگلیس...وایسا که اومدم! لندن آماده باش!
داستانهای لیلی شش سال پیش و تازه به ایتالیا اومده فعلآ در همین فرم شماره دار " زمان از یاد رفته" تا ده روز دیگه که رخت بر بندم (انشا الله!) ادامه دارند....
از اینکه یک هفته است که ننوشته ام هیچ خوشحال نیستم....
اینجا وقتی آدمها در خیابان نیستند به من خیلی نزدیکتر است. طبیعت، حیوانها، طلوع و غروب خورشید و حتی صدای ماشینها همه و همه آشنا هستند. ولی آدمها که به این تابلو وارد میشوند همه چیز فرق میکند. اتفاقات، تجربه ها و زندگی با آدمهاست که درجای دیگر، دیگر میشود.
از صبح در فکر ایرانم. ساعت به ساعتش را تصور میکنم. مدرسه ها باز شده اند. امروز شنبه است. حس تازگی، آغاز.... آی یک لحظۀ کوتاه دلم فشرده شد. دلتنگی، کلمۀ زیباییست. اینجا بارها از یاد آوری بوی تهران تازه نم از باران، رنگ نور روی کوههای البرز، صورت آدمها و حرفهاشان، دلم فشردۀ فشرده که شد، فهمیدم، برای اولین بار فهمیدم چرا می گویند دل تنگی!
شاید امروز برای اولین بار است که اینجا افسرده ام. مسائل سیاسی اخیر حس نا امنی زیادی به من می دهند. نا امنی تها چیزیست که مرا از پای در می آورد.
هفته ای که گذشت سفری بود از من به...نمی دانم اسم آن چیست. به دختری معمولی که در پروجا درس می خواند. نه دختر ایرانی که آمده در پروجا درس بخواند. وقتی به آن آگاه شدم از او بودن خوشم نیامد. تصمیم گرفتم سفرم را به او تمام کنم. دلم برای گل سرخ سیارۀ خودم تنگ شده بود، گرچه که با او بودن هرگز همیشه آسان نیست.
تصمیم گرفتم حماقت های تکراری نکنم. اگر هم کردم ادامه ندهم. در حکم مسافر همه چیز را میتوان سریع پایان داد. بدون واهمه ای از "از دست دادن" یا ترس از "دوری". اصلآ از دست دادن و دوری دیگر بیش از این چه معنایی می تواند برای من داشته باشد وقتی که من از همه آنچه داشتم و بودم دورم؟ دورِ دور به اندازۀ ساعتهای متمادی از تجربه....
هر وقت نوشته های پیشینم را می خوانم همه به نظر تکراری می آیند. ذهنم حول همان چیزهای تکراری میگردد تا شاید پاسخی برای آنها بیابد آنهم با بی صبری. من آدم بی صبری هستم. اما بی صبری را دوست دارم، چون برای من خیلی وقتها نتیجۀ خوب داشته. بی صبری زیبا. اما هرگز بی مسوولیتی ام در قبال خودم برایم موجّه نیست....
دست شستن از زندگی در ایران، دوستان، روابط...دست کشیدن از وقتهای تلف شده، بی عملی، سرگرم شدنهای آنی در ایران و حالا دوباره بدست آوردن همینها، دقیقآ همینها، حالا در جای دیگر، حماقت است. من می خواهم، می خواستم تجربه های دیگری کنم.
این منم که برای اولین بار برای خودم مرز می گذارم و حدّ تعیین میکنم. هیچکس جلوی مرا نخواهد گرفت. نه تابو های جامعه، نه پلیس، نه خانواده و نه دوستان. کسی را با من کاری نیست. کسی هم به من کمکی نخواهد کرد. کمکی که تا بحال از ان می گریختم دیگر وجود ندارد. منم که باید گوش خودم را بکشم. درد این ملامت سازنده است. خواهم فهمید چه چیز در من حقیقیست. تمام آن چه به صورت مجازی و صرفآ از روی سرکشی بر دوش میکشیدم و عادات ثانویه ام شده بودند را رها خواهم کرد. می توانم انتخاب کنم که چه باشم.
من آزادم. آزاد.
در همان میدان اصلی شهر نشسته ام. اینجا کنسرتی در فضای باز اجرا شد که زیبا بود. عدۀ زیادی تماشاچی بودند. برخی می رقصیدند. برخی گوش میدادند. نشسته و ایستاده. مشروب می خوردند، سیگار می کشیدند. ازدحام. سروصدا. همه آزادند. خوشند. فردا جمعه است، نه...منظورم یکشنبه است! همه امشب خودشان را رها میکنند.
چرا ما از این همه خوشیهای ساده محرومیم؟ برای رسیدن به این آزادی چه کارهایی را میبایست میکردیم ولی نکردیم؟
***
دیشب بی هدف خوذم را آراستم و به مرکز شهر آمدم. از خانه ام تا میدان اصلی با پای پیاده ۲۰ دقیقه راه است. معمولآ آخر هفته ها را برای سفر کردن میگذارم اما چون هوا طوفانی بود تصمیم گرفتم همین جا بمانم. از جلوی گالری ملی که میگذشتم، صدای موسیقی شنیدم. گروهی زن و مرد برای اجرای کنسرتی در سالن همکف موزه خود را آماده میکردند. گیج بودم و نمیدانستم که آیا میتوانم وارد شوم یا نه که همان جوانک انرژی درمان و نویسندۀ دوره گرد را دیدم. گرچه که اعصابم از پیله کردن های مداوم او خرد شده بود اما اینبار از آنجاییکه او ایتالیایی میداند، حرف او را که به من جرات وارد شدن میداد گوش کردم و با هم وارد سالن شدیم.
کنسرت موسیقی فولک ایتالیای بود. چند قطعه را میشناختم و با آنها همراهی میکردم، خیلی از حاضران هم همینکار را میکردند. خیلی زیبا بود. از آنجا که آرزوی خواندن دارم و این قطعات هم به نظرم سخت نمی آمدند، بعد از کنسرت با مسوول گروه کر صحبت کردم و گفت که با او ماه دیگر تماس بگیرم و امتحان کنم!!!! وآااااای خیلی خوشحالم. همه چیز مثل یک خواب است.
خوشبختانه آنجا یکی از دوستان جان فرانکو، هم خانه ایم را که قبلآ شناخته بودم، دیدم. اسم او جوزپّه است، همان یوسف خودمان! به بهانۀ او را دیدن از شرّ نویسندۀ انرژی درمان خلاص شدم. با جوزپّه و دوستانش به یک آیریش پاب رفتیم و تا دیروقت گپ زدیم...نه... آنها گپ زدند و من گوش دادم!
از این اکیپ خوشم می آید اما به نظرم از اکیپ خودم در ایران خیلی متفاوت نیستند. و این ماجرا مرا به این فکر می اندازد: آیا من آمده ام اینجا دنبال همان چیزهایی که در ایران داشتم، آنهم به بهترین شکل؟ نه...من آمده ام دنبال چیزهایی که نداشتم.
***
خواب خیلی عجیبی دیدم. عجیب ترین خوابی که تا به حال دیده ام. در این خواب من آگاهِ آگاه بودم از اینکه خواب میبینم. خواب نبود بلکه حقیقت داشت: روح من، یا جانم یا ذهنم یا هرچه که اسمش است، از بدنم، که در تختم در پروجا دراز کشیده بود جدا شد. سبک شدم. پرواز کردم. رفتم تهران. رفتم جاهای مختلفی در ایتالیا. هرجا را از بالا دوست داشتم درش فرود می آمد. همۀ اینها را با تمرکز انجام می دادم. دلم از هر فراز و فرودی درست همانطوری غش میرفت که در فراز و فرود فیزیکی با سرعت زیاد. احساس فوق العاده ای بود. بعد احساس کردم بدنم در حال بیدار شدن در تخت است. به سمت بدنم برگشتم و دوباره در آن جا گرفتم. این لحظه با خوشی بی حدی توام بود و درست به خاطر همین قهقه زدم و از خواب با قهقهه بیدار شدم....
پووووف...ترسناک و هیجان انگیز بود.
من خرافاتی نیستم و معمولآ هم اینجور چیزها را مسخره میکنم. بدبینم و کلبی مسلک. ولی حتمآ برای این اتفاق توجیه فیزیکی و علمی وجود دارد. شاید روزی بشر به جایی برسد که با تمرکز روی نیروهای دلتنگی و خواست دیدار کسی در خود، بدون جابجایی فیزیکی جابجا شود.
***
مقاله ای خواندم ازچامسکی. در مورد یازده سپتامبر. حرفش اینه که چرا اینقدر این ماجرا بزرگ شده در صورتیکه هیچکس در مورد بسیاری از خشونت های دیگر که اتفاقآ به دست دولت آمریکا در جاهای دیگر دنیا صورت گرفته اند هرگز حرفی نزده. هیچکدام از دول جهان تا امروز که بلایی بر سر آمریکا آمده، اینقدر خشونت را مذموم ندانسته بوده.... چرا؟
دلم میخواهد این مقاله را که به انگلیسیست به ایتالیایی ترجمه کنم و سر کلاس بخوانم که اینقدر ملّت زرت و پرت زیادی نکنند! حیف که خیلی سخت است....
***
دلم برای همه تنگ شده. دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. اما نمیخواهم آن چیزها را حتی ببینم چون این دلتنگی در من باعث تولد تفکری شده که جای بلوغ بسیار دارد.
مازوخیزم!